Saturday, June 23, 2018

دوم تیرماه زادروز غلامحسین غریب گرامی باد




در وطن خویش غریب

غلامحسین غریب از آن دست هنرمندانی بود که ما برای تقویت بنیان‌های هنر ملی‌مان بدو سخت نیازمند بودیم، و دریغ و افسوس بسیار که او و اندیشه‌های ناب‌اش را در زمان حیاتش درنیافتیم. غریب هم ایران‌دیده و بود و هم دنیادیده، دردها و درمان‌های جامعۀ هنری را بخوبی می‌شناخت، به اهمیت تعلیم و تربیت واقف بود، ضرورت حفظ و ثبت و ضبط فولکلور ایران را می‌دانست، از گنجینۀ اسطوره‌ای، افسانه‌ای و اندیشگی ایرانزمین آگاه بود و به زیباترین وجه در آثارش از آنها بهره می‌برد. اما غریبی که سرشار از شور حرکت برای سامان دادن به هنر این مرزوبوم بود، چگونه و چرا از جایی به بعد دچار یأس و نومیدی شد؟ آنها که غریب و آثارش را می‌شناسند، کمابیش پاسخ دردناک این پرسش را می‌دانند.

امروزه ادبیات ما در چه وضعی است؟ موسیقی ما؟ هنرهای تجسمی ما؟ معماری ما؟ ادبیاتی که روزی هدایت‌ها و محمودها و صادقی‌ها سردمدارانش بودند امروزه به دست عده‌ای جوان که ادبیات را با خاطره‌نویسی و انشاءنویسی و مجازی‌نویسی اشتباه گرفته‌اند و مشتی ناشر سودجو و تعدادی جوایز خلق‌الساعۀ بی‌ریشه افتاده است. موسیقی ما که روزگارانی نه‌چندان دور به همت محمودها و حنانه‌ها و سنجری‌ها طنینی جهانی پیدا کرده بود، امروزه به دست عده‌ای جوان خام شهرت‌طلب و کنسرت‌گذار هنرنشناس افتاده است، هنرهای تجسمی ما اگر روزی بواسطۀ حضور ضیاءپورها، محصص‌ها و پزشک‌نیاها عرصه‌های نوینی را تجربه کرد، امروز اسیر منفعت‌طلبی باندهای دلالان و کاسبان شده و در چنبرۀ نوکیسگان گرفتار آمده، اگر در معماری به دست فرمافرمائیان‌ها، دیباها و سیحون‌ها در حال خلق فضاهای جدید بودیم، اما امروز عده‌ای بساز و بفروش که هیچ درک معمارانه و شهرسازانه و زیبایی‌شناسانه‌ای از یک بنا ندارند به جان این شهر نیمه‌جان افتاده‌اند و دارند آخرین قطره‌های خونش را می‌مکند.

آری ما غریب و غریب‌ها را در غربتی که بر آنان تحمیل کردیم رها کردیم تا امروز شاهد اضمحلال و انحطاط کامل و تمام‌عیار هنر و اندیشه ناب و خلاقانه و پیشرو در این مملکت باشیم. غریب از آن دست هنرمندان دغدغه‌مند بود، کسی که اندیشۀ ”چه باید کرد؟“ لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد، اما هیچکدام از به اصطلاح مدیران و مسئولان، آنزمان نیامدند تا از او بپرسند:

"آقای غریب! چه باید کرد؟" در صورتی که اندیشۀ او بخش روشن و مهمی از راهی بود که ما می‌بایست برای حفظ میراث فکری و فرهنگی‌مان و ارتقاء و اعتلای اندیشه و هنرمان می‌پیمودیم. اکنون بر همۀ آنها که با قصۀ غریب و غربتش در وطن آشنایند واجب است تا اشاعه‌گر دیدگاه‌های او و اندیشه‌هایش باشند و مروج میراث برجای‌مانده از او: آن صراحت و رُک‌گویی، آن دقت نظر و باریک‌بینی، آن خلاقیت و نوآوری و آن خیال‌پردازی و آزاداندیشی... مسلماً زیبایی و طراوت اندیشه و نگاه غریب فارغ از زمان و مکان، اذهان ناآرامی  را که به کم راضی نخواهند شد، فتح خواهد کرد، قریب باد چنین فتحی!

محمد جمالی

دوم تیر ماه 1397


Thursday, June 21, 2018

داستان کوتاه «دیو» از غلامحسین غریب – مجله فردوسی 1352


چقدر برای دیو متاسفم.دیوی که ناچار شده لباس آدمها را بپوشد،مثل آدمها زندگی کند،در اداره کار کند،حرف بزند،سوار اتومبیل شود و در شهر از اینسو به آنسو برود.مثل آنها از گرانی و ارزانی،از آلودگی هوا،از زیان های دخانیات و الکل حرف بزند.
بله.... خیلی مسخره است که دیو صبحها سرساعت به اداره برود پشت میز بنشیند به نامه ها و تلفن های اداری پاسخ بدهد.
افسانه های زیادی درباره دیو شنیده ایم.همیشه فکر می کنیم دیو مال روزگار قدیم بود و امروز دیگر نیست.مگر ممکن است با اینهمه پیشرفتهای علمی و صنعتی باز هم دیو پیدا بشود؟اما با کمال تاسف و تعجب باید بگویم بله ممکن است و پیدا هم شده است.
همین که هر روز ساعتها در اداره با شما کار می کند.همین که همسایه دیوار به دیوار شما است،که پدر شما است ،که همسر شما است که قوم و خویش  شما است.بله ...همین یک دیو است.دیوی که در این روزگار پیدا شده است.
منتهی چون زمانه زمانه او نیست نمی تواند آنگونه که راه و رسم یک دیو است زندگی کند.یک اشتباه و شاید هم بشود گفت اشتباه تاریخی او را سردرگم کرده است.به جای اینکه به دنیای افسانه ها برود به جهان واقعیت ها افتاده است.جهان زور زدن برای بیشتر خوردن،بیشتر خوابیدن و بیشتر به سر وکله هم کوفتن.حالا من از کجا و چطور این دیو را شناختم،مطلب جالبی است.

                                               ****
یک روز که در راهرو اداره با او حرف می زدم زنی رسید با هم سلام علیک کردند یک مرتبه دیدم چشمهای او عوض شدند.قرمز شدند،سیاهی و سفیدیش از بین رفت،دو چشم قرمز،دو حفره آتش، و زن که به او خیره نگاه کرد،لرزید،رنگش پرید سراسیمه خود را به یکی از اتاق ها انداخت.آنوقت آقای امرتات(همین همکار اداری که فهمیدم یک دیو است)دستهایش بزرگ و بزرگتر شد.قدش کشیده شد و پیکرش آنقدر پهن و بلند که نزدیک بودتمام راهرو را بگیرد.فوراً و به تندی به اطاقش رفت و به میزش تکیه داد.
من که بلافاصله پشت سرش وارد اطاق شدم دیدم که میز بزرگ فلزی،زیر سنگینی هیکل درشت و پَت و پهن او خم شده است و او باز هم بزرگ و بزرگترمی شود.محرمانه بگویم، متوجه شدم که دو شاخ تیز و سیاه روی سرش کم کم نمودار می گردد،میغرد درست همان غرش دیو که در افسانه ها شنیده ایم.در کمال وحشت و ناراحتی رودر رویش ایستادم و گفتم:شما چرا اینطور شده اید؟می دانید قیافه شما به چه شکلی در آمده است؟
با نگاهی شگفت زده به من گفت: بله می دانم به شکل یک دیو، همین که باید باشد،آخر تا کی می شود تظاهر کرد.چقدر می شود دروغ گفت؟خسته می شویم به ستوه می آییم دیگر.
مثل اینکه هوای اطاق برای تنفسش کافی نبود.دست خشن و بزرگش را روی پنجره گذاشت با یک تکان آن را از جا کند و گذاشت کنار اطاق.سرش را برد توی جای پنجره و با نفس های بلند که شبیه همان خرناسه دیو بود از هوای بیرون نفس کشید.قدری آرام شد و من جرات کردم از او بپرسم :موضوع چه بود که دیدن آن زن شما را اینطور منقلب کرد؟
تلخ و دیو وار لبخند زد و گفت:دوستش داشتم تنها او قبول کرده بود که من یک دیوم و سر همین جنگ شد.تو جنگ من شکست خوردم.زخم کاری بهم زدن حرفش را بریدم و گفتم:آخر شما، یک دیو،چطور حریف آنها نشدید؟
نمی خواستم من رو بشناسند.آن وقت تکلیف بچهام چه می شد؟
آخر من ازدواج کردم... می دونید از اول راه غلط بود.
نمی دونم اشتباه از کجا شروع شد.جای من تو دنیای افسانه ها بود.دنیای بی مرز،بی دیوار،بی مقررارت همه اش عشق بود و جنگ.آره ....نمی دونم از کجا شروع شد.باز به نفس نفس افتاد و آهسته به دیوار تکیه داد.تقریباً سرش به سقف اطاق نزدیک شده بود.همین موقع دستی به در خورد من برای اینکه کس دیگری متوجه ماجرا نشود،فوراً از اطاق بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم.
پیشخدمت را دیدم که نامه ای برای او آورده بود.نامه را گرفتم و گفتم:آقای امرتات حالش خوب نیست.من نامه را به او می دهم.یک لحظه فکر کردم که اگر دیگران متوجه این تغییر وضع او بشوند چه خواهد شد؟ وقتی ببینند به جای همکار مهربان، متواضع و با انضباط،یک دیو با این هیبت در اطاق اداره وجود دارد!آیا با چوب و چماق و اسلحه حمله می کنند و او را از پای در می آورند؟یا جمع می شوند،با مهربانی و همدردی یک موجود سرگشته و راه گم کرده را از گورستان اطاقها بیرون می کشند و می برند توی بیابان ولش می کنند؟مطمئن نبودم همین بود که خدمتگزار را رد کردم دوباره رفتم تو و در را بستم.
او همانگونه به دیوار تکیه داده بود و به سختی نفس می کشید.متوجه شدم که شاخهایش به سقف اطاق گیر کرده و به شکل ناراحت کننده ای او را می آزارد.
 با ملایمت دوستانه – بی آنکه بفهمد متوجه شاخهایش شده ام
گفتم:- آقای امرتات ! اینطور ناراحت هستید،بهتر است کناری بنشینید!
دو حفره آتش را به طرف من گرداند و با کمی خشم گفت:بنشینم ! کجا؟نه جای نشستن ،نه ایستادن،نه خوابیدن،نه هیچ چیز....
همین لحظه تلفن روی میزش زنگ زد.گوشی را برداشتم.همسرش بود.مردد ماندم.چه بگویم؟آیا او خبر دارد؟....می داند که شوهرش یک دیو است؟...
با اشاره به او فهماندم که همسرش است.به سختی خم شد.آرنجش را روی میز کج شده گذاشت که باز هم آن را کج تر و درهم فشرده و له کرد.گوشی را گرفت و با صدایی که به زحمت می کوشید صدای انسان باشد با او حرف زد ظاهراً صحبت درباره کنسرتی بود که آنشب باید می رفتد که او یکباره خشمگین گوشی را به زمین کوفت.دستگاه تلفن را مانند یک ذره کوچک در دستهایش خرد کرد و دور انداخت و در حالت خنده ای دیوانه وار فریاد زد:کنسرت !کنسرت،نمایش...
عمرمان را به بهای چه چیزهایی فروخته ایم.آنوقت رویش را به من کرد،آرام و زخمی ادامه داد:اما هرگز نتوانسته ایم از این زخم با کسی حرف بزنیم چه فایده دارد.کنسرت و نمایش به چه درد می خورد وقتی نتوانیم از زخمهای بزرگ حرف بزنیم.
آرامش او را که دیدم جرات کردم و گفتم:- شما از کدام زخم حرف می زنید؟
از جایش حرکت کرد.با گامهای خیلی سنگین آمد به طرف دیگر اطاق که من ایستاده بودم.پیکرش را خم کرد،دولا شد ،سینه اش را باز کرد و گفت:این زخم.

 
از ناراحتی به لرزه افتادم پهنای سینه اش از بالا تا پایین شکافته بود و از آن ریه هایش به طور کامل نمودار بود.روی ریه راستش یک زخم گرد و خونین را دیدم.چشمهایم را بستم و گفتم:- شما با این زخم چطور کار می کنید؟ چطور زندگی 
می کنید؟ یقه لباسش را بست.پیکرش را راست نگه داشت، با حالتی دیوانه در اطاق قدم زد و گفت: - هیچ عادت می کنیم دیگر ... عادت چیز خوبی است.
اما اشکال در اینست که یک دیو هیچوقت نمی تواند عادت کند.
گرم شنیدن حرفهای او بودم که یکهو در اطاق باز شد پیشخدمت در حالی که یک پوشه بزرگ پر از نامه ها و گزارش های اداری در دست داشت آمد تو.دیگر تلاش من برای پنهان نگاه داشتن وضع دوستم بیهوده بود و پیشخدمت تا چشمش به پیکر عظیم و دگرگون شده امرتات افتاد از ترس رنگش پرید لرزید و با لکنت زبان گفت:این .... این... کارهای.آقا..ی...امر..امر...تا...ت است.پوشه را روی میز گذاشت و وحشت زده از اطاق بیرون دوید.من با دستپاچگی عقب پیشخدمت دویدم شاید بتوانم طوری وادارش کنم از این ماجرا با دیگر همکاران صحبت نکند.دوستم دستش را جلوی در نگهداشت و گفت:-عیب ندارد،آخر روزی می فهمیدند.و من از همان پشت در پچ پچ کارمندان را شنیدم که جمله ای بین آنها دهن به دهن و اطاق به اطاق گشت:آقای امرتات دیو شده است.... آقای امرتات دیو شده است...آقای... امرتات ... همان لحظه او در را باز کرد.دولا شد و پا به راهرو  گذاشت و همان جا جلوی در ایستاد.تمام اداره خبردار شد کارمندان همه از اطاقها بیرون آمدند.گروه گروه کنار راهرو ایستاده و او را نگاه می کردند.پیشخدمت با همان حالت لرزان و رنگ پریده بدون اجازه به اطاق رئیس رفت.رئیس که در اطاقش کمسیون مهمی داشت ناراحت شد و گفت:چیه، چرا دست و پات رو گم کردی؟
- قربان، خواستم به استحضار برسانم آقای امرتات دیو شده است.
-  چرا مزخرف می گویی؟... جنون گرفتی؟
- خیر قربان حقیقت را به عرض رساندم.بفرمایید ببینید.
سرو صدای کارمندان رئیس را متوجه ساخت که باید خبری باشد.با عصبانیت به راهرو آمد و با دیدن پیکر تا سقف کشیده شده و شکل و هنجار شگفت آور کارمندش،همان جا خشکش زد.
یک لحظه به یاد آوردم که این آقای رئیس چقدر سر او داد می زد و چه دستورات پوچ و بی معنی و چقدر درس اخلاق و انضباط به او می داد و با چه نیرویی کوشش می کرد اندیشه های خلاقانه او را بخشکاند و بپوساند و حالا رویاروی عظمت دیووار او از ترس زبانش بند آمده است.
راستی که امرتات با آن شکل و هنجار در حالیکه با گامهای آهسته در راهرو پیش می رفت عظمتی داشت.پیکر بلندش را راست نگه داشته بود.و سرش با آن دو شاخ تیز و سیاه و چشمها، آن دو حفره آتش که به نا معلوم خیره شده بودند.
آهسته در سکوت پیش می رفت،طول راهرو را طی کرد.آنتهای راهرو درِ یک اطاق که بر خلاف تمام اطاقهای دیگر تا آن لحظه بسته مانده بود باز شد و همان زن که اول صبح با امرتات سلام و علیک کرد و بعد سراسیمه از او دور شد از اطاق بیرون آمد.سینه به سینه هم قرار گرفتند.با لبخند ملیحی که آن لحظه بر لب داشت و نگاه مهربان و پر تمنایی که به چهره دیو افکنده بود، ظرافت و زیبایی او را دریافتم.
زن آشنا و خودمانی به او گفت:آقای امرتات !خوشحالم که شما را همانطور که شناخته بودم می بینم.امرتات سرش را به احترام او پایین آورد دست خشن و گنده اش را روی موهای زن کشید و گفت:
آز آنچه که پیشش آمد متاسفم.درخور ما نبود،من و تو بد جایی به هم رسیدیم و تو چاله چوله ها گیر کردیم فکر کنم دور نیست روزی که یک دیو، دیگر مجبور نباشد کارمند بشود.در آن لحظه صدای امرتات قدرت عجیبی داشت.مثل این بود که ده ها بلندگو صدای او را در اطاقها، راهروها و تمام ساختمان بزرگ اداره پخش می کردند.
همان گونه که موهای زن را نوازش می کرد،پهلو به پهلوی هم از پله ها پایین رفتند.همه جا ساکت بود.چند لحظه حالتی شبیه به اندیشه و احترام گروه کارمندان را که در دو طرف راهرو ایستاده بودند در خود گرفت و بعد به دستور رئیس آنها را به پشت میزهاشان باز گرداند.فکر کردم دیگر همکار دیوم را نخواهم دید.چگونه ممکن است او با این حالت باز همان حرفهای همیشگی همان دستورات یک جور،همان آدمهای قالب گیری شده چیزهایی که با دنیای اندیشه های یک دیو غریبه و ناسازگار هستند.اما برخلاف انتظارم،فردای آن روز باز هم او را در سر و وضع یک کارمند دیدم. مرتب مطیع و یا انضباط.
لحظه ای به اطاقش وارد شدم که پشت میزش نشسته بود.نامه هایش را رسیدگی می کرد و با آرامش کامل به پیشخدمت گفت:خواهش می کنم بگویید زودتر این پنجره را درست کنند.یک دستگاه تلفن هم برای این اطاق بیاورند.

کنارش نشستم و پیش از آنکه حرفی بزنم سیگاری به دستم داد و گفت:
-  به شما گفتم،راه از اول غلط بود.نمی دانم اشتباه از کجا شروع شد.                                       
                                              غلامحسین غریب - 28 آذر 1352



Alessandro Carbonare - Vitor Matos Mendelssohn Clarinete Duo nº1


Thursday, December 14, 2017

به یاد غلامحسین غریب، که خود عاشقی غریب بود



با مهر

کسی چه می- داند در آن سویه تاریک هستی چه ماجرائیست؟
روح های ناآرامی که جهان را آنگونه که بود برنمی تافتند، آیا در آن سو آرامش می یابند؟
فراری های دنیای هوشیاران آیا در مستی آن سوی هستی قرار می گیرند؟
آنان که می خواستند چون خروس جنگی با فلک بجنگند، داد خود از فلک می ستانند؟
در آن سو هرچه باشد، در این سو داستان به پایان نمی رسد.
 هر غریب ی که می رود،نو عاشقی پا به جهان می گذارد 
.جهان خالی از عاشقان مباد.  
گیتی.صفرزاده
 

Saturday, December 9, 2017

TKWO Yasuto Tanaka playing Czardas on Baritone Sax


همیشه غروب می آید - از مجموعه داستان غلامحسین غریب 1353

با مهر


او که نیلوفر‌ها را می‌کند و به باد می‌دهد،آن هم درست در لحظه شکوفائی آنها، او همیشه غروب می‌آید.یک هیکل عظیم و بسیار بلند، همچنان قطعه ابری خاکستری. بی طرح و بی شکل.تمام صورتش یک دهان بزرگ زشت است که جبارانه فریاد می‌زند:«پایان یافت»با بغض و کینه شدید نیلوفرها را می‌کند و لگد مال می‌سازد.او همیشه غروب می‌آید.هر سال، یا هر دو سال، یا هر چند سال یکبار پیدایش می‌شود.
 کیست؟... چیست؟... نمی‌دانم....
فقط می‌دانم از زمانی که توانسته‌ام بهار و نیلوفر را بشناسم او را هم شناخته‌ام.او مرگ نیلوفرهاست. صدای پایان است و چه صدای نفرت بار و لرزاننده ای ! از کجا می‌آید؟... نمی‌شود پیش‌بینی کرد. از دیوار،از هوا، از روی خط‌های کتابها ونوشته‌ها، از لابه‌لای گفت‌وگوی آدم‌ها، و گاه از درون روح خود من سر برمی‌کشد. یک هیکل بزرگ خاکستری ، بی‌طرح و بی‌شکل.تمام دوران زندگیم را این دو چیز پرکرده‌اند. نیلوفرها و صدای پایان. یک چیز دیگر هم هست. یک سومین. یک انسان.آن‌که بر جای پاها و دست‌هایش نیلوفر می‌روید.اما در هیچ سال و هیچ دوره‌ای مانند این تابستان نیلوفرباران نشده بودم.بر تمام جسم و روحم، بر همه ذرات وجودم نیلوفر روئیده است.
 سومین، این بار در زمستان آمد. در هنگامه سرما و یخ بندان. هنگامی که به اطاقم وارد شد، در همان اولین برخورد متوجه شدم که بر جای پایش نیلوفری بنفش روئید.هیچ انتظار نداشتم. اطاق من در سرد‌خانه بود. آنجا هر گیاهی از سرما می خشکید.کسانی که در سردخانه کار می‌کردند با گذشت زمان پاها و دست‌هاشان یخ زده بود. چشم‌هاشان هم یخ زده بود.رویش هر گیاهی، زیر پاها، دست‌ها و نگاه‌های آنان افسرده می‌شد و می‌خشکید.به‌همین سبب من از زمانی که در سردخانه کار می‌کردم، دیگر امید پیدایش او، آن سومین را از یاد برده بودم. پذیرفته بودم که دیگر هرگز نیلوفری برایم نخواهد روئید. اما در آن نیمروز یخ‌بسته زمستان، وقتی او - نمی‌دانم در جست‌وجوی چه چیز- به اطاقم وارد شد. در همان اولین لحظه دیدم که برجای قدم‌هایش، بر زمین اطاق نیلوفرها سبز شدند.در سلامش نیلوفری روئید و در خداحافظی اش بر جای دستش که در دست من نهاده بود، بر کف دستم نیلوفری بنفش، درخشان و زنده پدیدار گردید.از همان لحظه همه چیز دگرگون شد.اطاقم دیگر یک اطاق سردخانه نماند. گرم شد. رنگ یافت و سرشار از عطر نیلوفر.
اولین ساعت هر بامداد که برای کار به آنجا وارد می‌شدم، چند نیلوفر آبی که در یک ردیف، درست در جای قدم‌های او شکفته بودند، از خواب شبانگاهی بیدار می‌شدند.قد می‌کشیدند و در عطر مطبوع یک نسیم سلام او را به من می‌رساندند.کارکنان سردخانه که به دیدنم می‌آمدند همه‌اش از عطر نیلوفر که در اطاق پخش بود صحبت می‌کردند.آنها سرد خانه‌ای بودند. نیلوفرها را نمی‌دیدند.
شگفت این‌که خود او را، آن موجود انسانی را هم که بر جای پایش نیلوفر می‌روئید تا آن روز ندیده ‌بودند. با آن ‌که سال‌ها در میان آنان بود. سال‌ها با آنها کار می‌‌کرد و شاید هم زندگی. اما نمی‌دیدندش. هیچ‌کس نمی‌دانست که در میان آنها، یک آفریننده نیلوفر زندگی می‌کند.وجودی که با زبانش، با نگاهش و با قدم‌هایش، می‌تواند در هر لحظه‌ ، حتی در سخت‌ترین یخ‌بندان‌ها، هزاران بهار بیافریند.
با آنها کار می‌کرد و زندگی، اما نمی‌شناختندش.چه می‌شد کرد؟ ... آنها همه سردخانه‌ای بودند و این حیف بود.حیف بود در دنیایی که دود ریشه نیلوفر را سوزانده بود، انسانی که بر جای پایش نیلوفر می‌روئید، این چنین ناشناس بماند.اما من که داستان زندگی ام در رویش نیلوفر و صدای پایان شکل یافته است، من در این میان رسالتی داشتم و آن جست‌وجو و یافتن نیلوفر ها بود.
مهم‌تر از این شناساندن آن سومین، آن انسانی که در جای پاها، دست‌ها و نگاه‌هایش نیلوفر می‌روئید.انسان عصر من، به طور شدیدی به رنگ و بوی این علف آبی نیازمند است.اکنون که پس از صد‌ها سال آفریننده نیلوفر با پای خودش- نمی‌دانم در جست‌وجوی چه چیز- به اطاق من آمده است، می‌بایست کارم را و نه کارم شاید که زندگیم را آغاز کنم.
______

هر روز یکبار او به اطاق من می‌آمد وهر بار بر جای قدم‌هایش نیلوفر های نو می‌روئیدند.کم‌کم اطاق پر شد. تمام در و دیوار و زمینش. تمام اشیاء کاغذها، نوشته و عکس‌‌هایش. ناگهان دریافتم که به سرو روی خودم هم، بر روی دست‌ها و رخت‌‌هایم، هر جا که اثری از دست او بود، نیلوفر روئید.یک روز به دیدنم آمد و خاموش رو در رویم نشست، این را باید بگویم که او هیچ‌وقت حرف نمی‌زد.
 زبانش با زبان ما آدم‌های سردخانه‌ای فرق داشت.زبان آن کشتی بود که در مه دریا گم شده است.زبان آتشی نیم سوخته ای که کاروانی آسوده و بی‌خیال در صحرا رهایش کرده است.این‌هاست زبان‌های او و ما آدم های سردخانه‌ای کجا می‌توانستیم از این زبانها سر در بیاوریم.
 برای همین بود که حرف نمی زد.آن روز هم رو در رویم نشست. بی سخن و بی گفتار.با پیکری به لغزندگی و نرمی جویبار سبز کوهستان. پیکر یک زن.شور مهر و هوس بر لبهایش، چشم‌هایش، سینه‌اش و تمام سراپای وجودش آتش افروخته بود.
 ساکت رو در روی هم نشستیم و من فکر می‌کردم:
 چه بگویم؟ ... چگونه بگویم؟... آیا زبان مرا خواهد فهمید؟این زبان ناقص و نارسای سردخانه‌ای می‌تواند برای گفت‌وگو با چنین موجودی بکار برود؟...
یکباره یادم آمد که منم زمانی به زبان نیلوفر آشنا بودم. منتهی از روزی‌ که به سردخانه آمدم، همه چیز از یادم رفت.این‌ جا دیگر زبان، آن هم زبان نیلوفر به درد نمی‌خورد. باید به صورت یک قالب یخ در می‌آمدم.هم شکل و هم اندازه‌تمام یخ‌هایی که در سرد خانه قالب گیری می‌شدند.
 برای همین بود که او، آن سومین هم حرف نمی‌زد... چه بگوید؟...
یک آفریننده نیلوفر، در سردخانه، میان یخهایی که به شکل انسان قالب گیری می شدند، چه داشت بگوید؟...در همین اندیشه بودم که او یکباره دهان باز کرد و با صدایی که از ماورای دنیای ما برمی‌خاست، این کلمات را بر زبان آورد:
آمده‌ام تا بر جایگاه قلبت، نیلوفر بنفش برویانم.
با شنیدن صدای او و بیان این کلمات از زبانش، دیوار اطاقم که رو به کوهستان بود به یکباره فرو ریخت. بلندی‌های البرز حرکت کردند. پیش‌آمدند. از بیابان‌ها، خیابان‌ها، شهر‌ها گذشتند و درست در جای دیوار فرو ریخته ایستادند.به خوبی و از نزدیک دیدم که تمام سر و روی قلل کوهستان از نیلوفر پوشیده‌ بود.
 دیگر توان خودداری نداشتم. برخاستم. پا بر صخره کوه نهادم و به صدای بلند گفتم: منهم رسالتی دارم.که فراموشش کرده بودم. اما تو با گرمی نیلوفرهایت آن را به یادم آوردی...
 من باید که تورا، تو آفریننده نیلوفر را به این دنیا و مردمش بشناسانم.جهان ما به شکل شگفت‌آوری به تو و توها نیازمند است.صدایم در سردخانه پیچید. دیگران خبردار شدند. خبر این‌که بلندی‌های البرز حرکت کرده و به اطاق من آمده‌اند.
 چه کسی این را باور می کرد؟....
اما  کوه را نمی‌شود ندیده گرفت. کوه است: ناگزیر باورش خواهند داشت.
آنگاه برای آن‌که بدانند علت چیست؟ بدانند چه تغییری سبب شده است که کوه ساران ارفع البرز با سروروی پوشیده از نیلوفر به اطاق من بیایند، یکباره تمام آدم‌های سرد خانه‌ای دگرگون شدند.تغییر شکل یافتند و پیکرهاشان به صورت چشم‌های بزرگ یخی درآمد.هر ساعت  و هر لحظه در باز می‌شد و یک چشم یخی به درون اطاق می‌لغزید.اما چشم یخی کجا می توانست آفریننده نیلوفر را ببیند؟...
آنها فقط می‌دیدند که یک آدم سردخانه‌ای‌، با یک آدم سرد خانه‌ای دیگر نشسته‌اند و به هم نگاه می‌‌کنند.اما این را هم دیدند که در چشم‌های ما آتش روشن شده است.در زمانی کوتاه همه همدیگر را آگاه کردند. به زودی به تمام آدم‌های سردخانه‌ای گفتند:
 چه نشستید که در این اطاق، یک غریب تازه وارد،
 در چشمان یکی از ما آتش روشن کرده‌است.
 چه نشستید که این بیگانه دیوار اطاقش را برداشته
  و در جای آن بلندی های کوهسار البرز را قرار داده‌است.

 مطرب پیری سازش را به دست گرفت و همراه با آن خواند:

 دختر شهر نیلوفر است او،

او که خاموش وتنها نشسته.

 او که بر چشم نیلوفرینش،

   مرد بیگانه آتش فکنده.

 او نشان جوانی در این سردخانه است.

 با صدای مطرب پیر چشم‌های بزرگ یخی از خواب زمستانی بیدار شدند.و اما که در بیداری چه زشت بودند و چه بی حیا! و من در آن لحظه از خودم پرسیدم:
 این آفریننده نیلوفر چگونه عمری در میان این چشم‌ها زیسته‌است؟
در کلام ، تمام چشم‌های زشت و بی حیای یخی با مطرب پیر همصدا شدند و خواندند:

 کیست این‌ بیگانه نا آشنا‌            آمده از شهر و اقلیم خدا

در اطاقش کوه‌ها مهمان شوند    ارفعان او را امید جان شوند

نه... نباید....

 یا که باید در یخین چشمان ما هم، اینچنین آتش فروزد.

 در همین لحظه غروب رسید و آن که همیشه غروب می‌آید - آن هیکل بزرگ و بی طرح خاکستری- به طور مبهم در افق دور دیده شد.پاره‌هایی پراکنده از صدایش آمیخته با آوای چشم های یخی به گوشم رسید.می‌دانستم صدای پایان را خواهم شنید. همیشه می‌دانستم.اما این بار خیلی زود بود. نیلوفرها تازه شکفته بودند و تازه می خواستند رنگ بگیرند.
 روز دیگر هنگامی که سومین به اطاقم وارد شد، بنا بر عادت هر روز دیوار فرو ریخت و بلندی‌های البرز در جایش قرار گرفتند. و پر از نیلوفر. خودش هم در شکل یک نیلوفر بزرگ، به رنگ آبی تند، بر یکی از بلندی‌ها جای گرفت. به فکر فرو رفتم:
 آخر این عطر مست کننده، این رنگ آبی تند و این بلندیهای پوشیده از نیلوفر کاری به دستم خواهد داد. مشکلی به وجود خواهد آورد که رسوائی‌اش نامیده‌اند و بعد از آن هم صدای پایان.نگران شدم و با اطمینان از اینکه حالا دیگر زبان هم را می‌فهمیم به او گفتم: باز این صدا را می‌شنوم.
 با شگفتی پرسید- کدام صدا؟
گفتم: صدای پایان... صدای او که همیشه غروب می‌آید.
 غمی خاکستری صورتش را پوشاند. با همان صدای ماورای دنیائی گفت:
 درست است... او همیشه غروب می‌آید.
 اما این بار نیلوفرها بر کوه روئیده‌اند.آنگاه از روی بلندی برخاست. آرام به من نزدیک شد. نزدیکِ نزدیک.دستم را گرفت نیلوفری را که از اثر دستش بر کف دستم روئید نشان داد و گفت:
 ببین چه رنگ تندی دارد! چه زنده است و چه گرم!همان لحظه روی لبهایش نیلوفری روئید. شکوفه کرد. شکفت و روی لبهای من جای گرفت.
_______

دیگر چگونه ممکن بود اطاق من همان اطاق سردخانه بماند؟چگونه می‌شد نشست و گذاشت انسانی که در جای پا، دست و نگاهش نیلوفر می‌روید تنها و ناشناس در کنج یک سردخانه به هَدر برود؟ او باید شناخته شود. باید دیده شود.فردا دیوارهای اطاقم را بر می‌دارم. زمینش را کِش می‌دهیم و بزرگ می‌کنم.آنقدر بزرگ تا کشیده شود بر دشت‌ها و سرزمین‌ها. بر کوه‌ها و دریاها.
 بر چشم و قلب و روان آدم‌ها. آنگاه آفریننده این نیلوفرهای پر شکوه را وامیدارم تا از زیر طاق خاموش سردخانه پای بیرون گذارد و بر آن راه برود. راه برود و بر همه جای این دنیای بزرگ نیلوفر برویاند، تا معلوم شود انسان هنوز انسان است.
 غلامحسین- غریب فروردین 53