Friday, August 9, 2013

سبکها - گفتگو با غلامحسین غریب شاعر و نویسنده پیشرو- مجله فردوسی

سبکهای ساخته و پرداخته غرب نمی تواند پاسخگوی خواست های احساسی و ذوقی ما باشد

بهتر است در آغاز این گفتگو از فعالیتهای گذشته خودتان صحبت کنید...
فعالیت ادبی من با انتشار کتابی به نام «ساربان» که یک داستان کوچک سمبولیک بود آغاز شد.
این کتاب در سال 1327 منتشر گردید و پس از آن مجله هنری «خروس جنگی» که نشریه انجمنی به همین نام بود بوجود آمد. مجله خروس جنگی هدفش انتشار و بنیان‌گذاری هنر جدید در ایران بود با همکاری من، حسن شیروانی ضیاءپور و گاه‌گاه منوچهر شیبانی اداره می شد. ما همکار دیگری هم داشتیم و آن نیما یوشیج بنیان گذار شعر امروز بود.
در هر شماره از نیما یک قطعه شعر و هم‌چنین مقاله کوچکی به نام «حرف های همسایه» چاپ می شد. یک دوره چندشماره‌ای هم از خروس‌جنگی منتشر شد که در آن با هوشنگ ایرانی شاعر پیشرو و دانشمند همکاری داشتیم و من در این‌جا با این‌که چند سال است ایرانی را ندیده ام از او به‌عنوان شاعری که همیشه مورد احترام  بوده و دوستی که به‌راستی باید به دوستی او افتخار کنم یاد می نمایم.
به‌هرحال چون در آن روزها یعنی 26 سال پیش هنر به مفهوم کنونی در ایران شناخته نبود ما ناگزیر بودیم برای آشنا ساختن اذهان به هنر و ادبیات جدید هماهنگ با گسترش جهانی فعالیت های بیش‌تری از حدود نشر یک مجله هنری داشته باشیم.آن قسمت از این فعالیتها که به من مربوط می شد عبارت بود از سخنرانی های منظم هفتگی درباره مکاتب جدید ادبیات جهان، نشر مقالات در روزنامه هایی مانند ایران و مهر ایران، سخنرانی در رادیو تهران، همکاری با مجامع و انجمن های ادبی آن سال ها که در تمام این فعالیت ها لزوم ایجاد راه‌های نو در داستان‌نویسی و شعر فارسی و همسطح ساختن آن با ادبیات و هنر جهانی مطرح بود.
البته این فعالیتها همیشه با موفقیت همراه نبود. شاید امروز که در کشور ما هنر و ادبیات جدید هم‌چنان واقعیتی غیرقابل‌انکار پذیرفته شده و تعداد زیادی شعرا و نویسندگان مشهور در سبکهای نوین کار می کنند مساله حل‌شده و عادی به نظر می آید.
ولی در آن سالها ما با چنان سنت پرستی و افکار کهنه و قدیمی روبرو بودیم که حتی خواندن نوشته ها و نشریات ما از طرف نویسندگان و هنرمندان زمان تحریم میشد و هذیان‌گویی بیماران و دیوانگان نام می گرفت.
مجله خروس‌جنگی تعطیل شد و من که طبق عقیده و افکار خاص خودم به هیچ قیمتی حاضر نبودم در راه تبلیغ مرام و مسلک خاصی اعم از اجتماعی، سیاسی، عرفانی یا هر چیز دیگر مطلب بنویسیم دست از فعالیتهای ادبی به آن شکل کشیدم و به نوشتن برای خودم و مطالعه و تحقیق درباره پیوستن ادبیات ملی ایران با راه‌های نوین ادبیات جهانی پرداختم.
در سال 1334 مجموعه ای از نوشته هایم را به‌عنوان شعر منثور، به نام «شکست حماسه» منتشر کردم. درباره این کتاب سکوت شد. مسلما با گذشته ای که داشتم و مبارزه ای که با بت های شناخته‌ شده ادبی در پیش گرفته بودم، غیرازاین هم نمی شد انتظار داشت باید که سکوت می‌شد.
تنها اظهار نظر، چند سطری بود به قلم یکی از نویسندگان در مجله اندیشه و هنر که در آن قطعات کتاب شکست حماسه «یک‌ مشت جهش عصیان‌آمیز» نامیده شده بود.شش سال گذشت و در سال 1340 مجموعه دیگری به نام (قصه‌گوی میدان پرآفتاب) را منتشر کردم و در خلال این مدت همکاری‌های پراکنده و گاه‌ به ‌گاه با نشریاتی مانند هنر نو و راهنمای کتاب و نظیر این‌ها داشته ام.
- شما با نویسندگان و شاعران آن دوره چه آشنایی ها و حشرونشرهایی داشتید، کمی از آن‌ها برایمان بگویید.
من به اقتضای فعالیت و مبارزه ادبی که در پیش داشتم با اکثر شعرا و نویسندگان سال‌های پیش (که کار ادبی را تقریبا با هم آغاز کرده بودیم) آشنایی و ارتباط داشتم. اما با کسانی که بیشتر آشنا و دمساز بودم یکی مرحوم نیما بود که از محضر او به‌عنوان یک معلم و رهبر، اغلب استفاده می کردم.دیگری دکتر شین پرتو بود. این نویسنده آزاده باشور و علاقمندی بسیار پیوسته مشوق ادبای جوان بوده است. شین پرتو در آن سال ها علاوه بر اینکه با تجربیات ادبیش امثال مرا راهنما بود، به ما درس زندگی نیز می داد.
با مرحوم جلال آل احمد هم دوست بودیم هم همکار (هر دو معلم در هنرستان عالی موسیقی) ما همیشه از بحث های ادبی پرهیز می‌کردیم. زیرا دوستی را بالاتر از مباحثات و مشاجرات ادبی می‌شناختیم.
با هوشنگ ایرانی دوستی و آشنایی بسیار نزدیک داشتم. زیرا اندیشه و سلیقه ما از یک منبع سرچشمه می گرفت و درباره لزوم ایجاد راه‌های نو و پیشرو ادبی همفکر بودیم، به‌خصوص دراینباره که هنر نباید در خدمت و برای چیزی جز خود هنر باشد، نظریه مشترکی داشتیم.
با احمد شاملو در چاپخانه آشنا شدم. روزهایی که من برای تنظیم و تصحیح مجله خروس‌جنگی به چاپ‌خانه می رفتم، شاملو هم آن‌جا جزوه کوچکی را (که اکنون نامش را فراموش کرده ام) چاپ میکرد. با هم مباحثی روی مسایل ادبی داشتیم و من امروز بسیار خوشحالم که شاملو با پشتکار بی نظیر و فعالیت ادبی پیوسته، شهرت و محبوبیتی را که درخور یک شاعر توانا است، به‌دست آورده است ولی باید بگویم که دوستی و نزدیکی من با تمام این گروه مدت‌ها پیش و در حدود همان آغاز فعالیتهای ادبی بوده است. اکنون سال‌هاست که هیچ‌یک از این آقایان را از نزدیک ندیده ام و آگاهی از وضع آنان تنها به‌وسیله خبرهایی است که در مطبوعات میخوانم یا از دیگران می شنوم.
دیگر از دوستان روشنفکر و هنرشناس که در آن زمان من با آنان دمساز بودم پرویز مرزبان و سهراب دوستدار را باید نام ببرم.من در این‌جا از این دو دوست صمیمی (که هنوز رفاقت و آشنایی ما با هم پابرجاست) ازآن‌جهت با احترام بسیار یاد می‌کنم که این دو نفر با آگاهی به دانش زمان و شوق عظیم هنردوستی و هنرشناسی به‌راستی در گسترش دامنه هنر جدید در محیط ما سهم بسزایی دارند پرویز مرزبان گاه گاه  گروه هنرمندان آن روز را با صرف نیروی مادی و معنوی در خانه خود دورهم جمع می کرد و این گروه که نویسندگان، شعرا، نقاشان، موسیقی‌دانان، روزنامه‌نگاران بودند در آن شب ها تا سحرگاه به بحث ها و گفت‌وگوهای داغ و پرشور مفیدی می پرداختند و مرزبان از این هیاهو و جنجال که به تازگی در محیط هنری ایران پدیدار شده بود لذت میبرد.
پرویز مرزبان و سهراب دوستدار درواقع خط ارتباطی بودند میان هنرمندان شناخته‌ شده و سابقه‌ دارتر،با گروه خروس‌جنگی.ما گروه جوان و تازه‌نفسی بودیم و در تب و التهاب راهی و دیدگاهی نو در هنر، فریاد میکشیدیم و شب و روز فعالیت میکردیم.شیروانی، من و ضیاءپور و بعدها ایرانی هر کدام یک دسته مجله برمی‌داشتیم و در خیابان ها به فروش می رساندیم.هر جا که لازم می شد، در انجمن، در مدرسه، حتی در دانشکده ادبیات، بالای چهارپایه می رفتیم، و برای تشریح هدف هنری خود و لزوم پیروی از مکاتب جدید هنر صحبت و سخنرانی می کردیم.
در چنین وضعی این دو دوست یعنی سهراب دوستدار و پرویز مرزبان با بزرگ‌منشی و مهربانی خود ما را با هنرمندان دیگر، با مطبوعات و مجامع هنری نزدیک می کردند و درواقع باید بگویم یاریهای گران‌بهای آنان بود که ما توانستیم به کار خود ادامه دهیم و امروز هنر جدید به شکلی که می بینیم بنیان خود را در ایران استوار ساخته است.ارزش و اهمیت یاریها و تلاش این دوستان، یا هنر دوستان دیگر شاید برای شعرا و نویسندگان نسل جدید که از فقر و محدودیت محیط هنری بیست سال پیش آگاه نیستند مهم جلوه نکند.
اما نسل ما در روزهایی کار هنری را آغاز میکرد، که گونی‌های انباشه از اشعار نیما، در کنج صندوقخانه ها می پوسید و کتاب‌های صادق هدایت را از خرده ‌فروشی‌های کنار شهر به قیمت یک ریال خریداری میکردیم.
امروز ما از این دو بنیان‌گذار ادبیات جدید و معاصر ایران با احترام یاد می کنیم، حتی آن‌ها که راه آنان را دنبال می کنند.اما ادبای آن سال‌ها به کارهای اینان می خندیدند و به جوانانی که از آنان پیروی و طرفداری می کردند دشنام می دادند.
مدت‌زمانی سخنرانی های گروه خروس جنگی در انجمن فرهنگی گیتی که به همت محسن مفخم و ناصر مفخم تشکیل شده بود انجام می‌گرفت این دو برادر هم از کسانی هستند که دوران جوانی خود را بی‌دریغ برای پیشرفت کار هنر در ایران صرف کرده اند.
هنرمندان نسل ما،و هم دوره ما خوب به‌یاد دارند که در شب های سخنرانی که گاه تا نیمه شب با بحث های هنری ادامه می یافت. چه شور و هیجانی روی مسایل گوناگون هنری به وجود می آمد، که اگر هم خطا و نادرست ولی آفریننده بود به پویندگان راه هنر امکان می داد که دست‌کم نظریات هنری خود را برای یکدیگر تشریح کنند.
بگذریم از این زمان که هر روزنامه و مجله ای قسمتی از صفحات خود را به گفت‌وگو پیرامون مسایل هنری اختصاصی داده و در سازمان هایی مانند رادیو، تلویزیون و تالارهای مختلف حتی سازمان‌های رسمی این امکان به هنرمندان پیشرو داده شده است که اجرای نمایش کارهای خود را ببینند و اظهارنظر دیگران را درباره آثارشان بشنوند.
ما سال هایی را دیده ایم که نیما یوشیج را در موقع خواندن شعر «آی آدم‌ها» یک استاد بزرگ ادبیات مسخره می کرد و با استهزاء به او می خندید.
ما اغلب اوقات با سهراب سپهری، منوچهر شیبانی، هوشنگ ایرانی و بعضی نویسندگان و شاعران جوان دیگر در قهوه خانه، در منزل،حتی در کلاس درس کنار هم می نشستیم و نوشته هایمان را برای یکدیگر می خواندیم، چون در آن روزها نه کسی آن‌ها را چاپ می‌کرد و نه کسی جز خود ما حاضر بود بشنود. خوب گله نباید داشت.هر راه نوینی در هر جا و در هر زمان در آغاز همین‌گونه بوده است.
به امروز نگاه کنیم و به اندیشه ها و ذوق های مردم که در مدتی کوتاه برای پذیرش آثار نو این‌گونه آمادگی یافته اند به این موج عظیم شعر نو نگاه کنیم که هر روز غنی تر و گسترده تر می‌شود. به این بیندیشیم که امروز هر شاعر و نویسنده نوپردازی هرقدر هم که مشکل و دور از ذهن مردم بنویسد، حداقل برای آن‌که بفهمند چه می گوید، نوشته‌ها و شعرهایش را می خوانند و به حرف‌هایش گوش می‌دهند.
 .چه صحبت هایی پیرامون ادبیات دارید؟
_ ادبیات رشته های گوناگونی دارد که اظهارنظر درباره تمام آن‌ها کار من نیست. من با ادبیات تنها در نوع هنری آن، که داستان‌نویسی و شعر است سروکار دارم.
دراین‌باره معتقدم که ادبیات سازنده اندیشه ها و نیروهای معنوی افراد یک اجتماع است.
به همین سبب باید مایه های اصلی آن از زندگی گرفته شود «زندگی به معنی اصیل و عمیق آن» باید که سازنده باشد و گاه هم مخرب بی آنکه نقش راهنما و معلم را به عهده داشته باشد.من همان‌گونه که بیست سال پیش معتقد بودم و برای همین اعتقاد هم‌‌ مبارزه می کردم. امروز هم معتقدم که هنر و ادبیات برای هر چیز و در خدمت هر چیز جز خودش باشد بیهوده است. هنر نیست. راهنمایی و تبلیغ است و این کار روزنامه‌نگاری است که البته این هم در حد عالی و صحیح خود کاری درخور پذیرش است.
من فکر می کنم نوشتن آن‌وقت اصالت دارد و می توان نام هنر بر آن نهاد که از ژرفای درون گوینده سرچشمه بگیرد و اگر این بیان ژرفای درون صمیمی بود و نه برای راهنمایی و تبلیغ و مانند این‌ها بی‌گمان بیان‌کننده زندگی مردم اجتماع در زمان و دوران معین با تمام ویژگی های آن خواهد بود، هم‌چنان‌که آثار گویندگان قرن های گذشته، هر کدام به نوبۀ خود گویای ویژگی های زندگی زمان خود هستند. با توجه به این طرز فکر و تعبیر که من از ادبیات دارم، اعتقاد راسخ به سلامت فکر و روح هنرمند دارم چون از یک جسم و روان آلوده و علیل جز افکار و اندیشه بیمار چیزی تراوش نمی کند و وقتی مساله ارتباط شاعر و نویسنده با اجتماع مطرح است بدون شک هیچ انسان باشعور و متفکری حاضر نیست اجتماعی را که در آن زندگی می کند و به آن بستگی دارد متشکل از مردمی بیمار و فرسوده و منحرف ببیند.
درباره ادبیات معاصر ایران چه نظر دارید؟
_ دراین‌باره در حال حاضر از دادن پاسخی مشروح و دقیق که برای شما قانع‌کننده باشد معذورم.
زیرا من در سالهای اخیر به علت وجود عوامل متعددی آن‌گونه که شایسته یک صاحب‌نظر و اهل تحقیق است از جزییات جریان‌های ادبی و هنر وارد نبوده ام و کارم بیشتر نوشتن و نوشتن برای خودم بوده است. البته به یک چنین تجزیه‌ وتحلیل دقیق و منطقی بسیار علاقمندم و در صورت لزوم حاضرم در آینده نزدیکی نظریاتم را به‌طور مشروح دراین‌باره برایتان بگویم.
فقط بطور خلاصه می توانم بگویم که داستان‌نویسی در سال‌های اخیر به شکل قابل‌توجهی گسترش یافته و نویسندگان جوانی با شور و استعداد چشمگیر پدیدار شده اند.
البته اکثر نویسندگان مورد احترام من هستند و نقش بعضی از آنان را در ایجاد مبانی داستان‌نویسی در ایران نمی توان نادیده گرفت ولی چون من طبق موازین فکری و ذوقی خود نویسنده و شاعر را در خلسه آفرینندگی درخور پذیرش می دانم نه تقلید از روش‌ها و سبک‌های موجود و متداول با این نقطه‌نظر جز یکی دو نفر نویسنده که تأثیر شگرفی در داستان‌نویسی و نثرنویسی معاصر ایران دارند هنوز نویسنده دیگری برای خود نیافته ام.
شما در نویسندگی به چه سبکی کار می کنید. آیا نوشته های شما مبتنی بر یکی از روش های معمول است یا راهی است که خودتان برگزیده اید؟
- من نویسندگی را با شیوه سمبولیسم آغاز کردم. ولی همان‌طور که قبلا اشاره کردم معتقدم سبک‌ها و روش‌های ساخته غرب بنابر نیازمندی های خاص مردم آن سامان و با شرایط زمانی و مکانی معین به وجود آمده است و ما که از نظر اوضاع و احوال مادی و معنوی و تاریخی در وضع دیگری هستیم، سبک‌های ساخته و پرداخته غرب نمی تواند پاسخگوی خواست‌های احساسی و ذوقی ما باشد.
هدف من این بوده است که با استفاده از سبکهای نوین غرب و با اتکاء به سنت های ادبیات کهن‌سال ایران، به‌خصوص استفاده از فولکلور (که مبتکر آن در ادبیات معاصر مرحوم هدایت بود) در نویسندگی روشی به کار بندیم که در عین قابل برابری بودن با ادبیات جهان امروز، ارتباطش را با ادبیات گذشته ایران و درواقع با ویژگی‌های روحی مردم این سرزمین حفظ کرده باشد. با توجه به این نظریات و با آزمایش روش‌های پیش‌رو و ادبیات غرب مانند سوررآلیسم، داداییسم و ایسم های دیگر (که هر یک از این‌ها به طرز گسترده ای در ادبیات گذشته ما وجود دارد) راهی پیش گرفتم که نه داستان‌نویسی به‌طور کامل و نه شعر تنها می تواند باشد بلکه آمیخته است از داستان قصه و شعر. این‌هم بدان سبب که معتقد به آزادی کامل هنرمند از قید فرم های بیرونی در بیان احساس هستم ضمنا آن‌چه در این راه پیوسته مورد نظرم بوده است مساله روانی نثر فارسی و استفاده از آهنگ و ریتم کلمات در این نثر است. من به اقتضای آشناییم با موسیقی علمی و دریافت تاثیر عظیم آهنگ و ریتم در ذهن انسان کوشیده ام از این تاثیر در نوشتن نثر فارسی استفاده کنم. برای این‌کار در انتخاب کلمات برای ترکیب جمله ها علاوه بر معنی به آهنگ و ضرب آن‌ها نیز توجه داشتم.
حالا اظهارنظر در این باره که با این شرایط و برای رسیدن به هدف موردنظر تا چه حد موفق شده ام و نوشته هایی که با چنین کیفیتی بوجود آمده تا چه اندازه توانسته است پاسخگوی نیازمندی‌های زمانه من باشد کار صاحبننظرانی است که خوش‌بختانه در جامعه هنری کنونی ما وجود دارند و من شخصا گاه‌وبیگاه از نظریات و انتقادات دقیق و بی طرفانه آن‌ها استفاده کرده ام.





Friday, March 8, 2013

داستان شیر خفته از غلامحسین غریب

یک کشتی آمد در ساحل دریا باید در این کشتی سوار می‌شدم.چون بر پیشانی‌اش نوشته بود به بیشه‌های گمشده می‌رود،دور دنیا گشته بود و مسافری به تورش نخورده بود.وقتی مرا سوار کرد به او گفتم::دیر گاهی است چشم به راهت هستم.شاد شد.در شگفتی فرورفت،در راه میان دریا گفت:من مسافرهای مشهوری رو تو دریا غرق کردم،دور دنیا می‌گردم،کارم اینه که بیام کنار ساحل،کسانی رو که خودشون نمی‌دونن به کجا باید سفر کنن،ببرم و اونها رو میون گرداب‌ها و موجهای خطرناک غرق کنم.
کشتی عجیبی بود در خشکی هم راه می‌رفت.در فضا هم حرکت می‌کرد،
می‌گفت: تو فکر کن همه جا دریاست.
من دوست نداشتم از راههای شناخته و همگانی گذر کنم،چون می‌شد که این راهها هیچیک به غرق شدن نپیوندند،همیشه در کوره راهها پیش می‌رفتیم.یک مرتبه راه ما درست از میان سیاهی یک چشم می‌گذشت.تصویرخودم را آنجا دیدم.درسیاهی ایستاده بود و دختری ترکمن بیمناک پیش رویش می‌رقصید.یکباره سرش گیج رفت و گم شد.آن وقت تصویر سردرپی او گذاشت.درراهی که می‌رفت خط باریکی از خون کشیده بود.تمام غرق شدگان مشهورازهمین راه رفته بودند،همه آنها سوار همین کشتی شده بودند.اکنون کشتی خوشحال بود.پس از زمانها باز هم یک مسافر باز هم بادبان سیاه وعظیم او بردریاها گسترده می‌شود و با گستاخی به سوی بیشه‌های گمنام می‌راند.

میانه‌های دریا آنجا که به قدر چند‌ صد هزارسال از آنچه نامش زندگی آدمی است دور شده بودیم کشتی سر در گوشم گذاشت و گفت: راستی حالا می‌دونی کجا و به سوی چه چیز می روی؟ پرسش بجایی بود.پا گذاشتن من در این کشتی درست ترین پاسخ به شمار می‌رفت به او گفتم در تاریکی بیشه‌های گمنام شیری به خواب رفته،میروم بیدارش کنم ...
کشتی با تعجب پرسید :چه کسی اینو بهت یاد داد؟...گفتم نمی‌دونم فقط یادم میاد آن زمان که ناگهان گم شدم و سرگشته راه بیابانها را پیش گرفتم ،گذارم به روستایی افتاد .باستانی و کهنسال اما ویرانه بود.بردرهای شکسته و دیوارهای ویرانش،تا روی چهره سوخته و غم گرفته مردم آن،پراز نوشته‌ها بود. پراز داستانها بود.
مردم روستا سوگوار بودند.قرنها بود که برای نابودی روحشان سوگواری می‌کردند.ولی نه برای مرگش زیرا هنوز نمرده بود و به همین سبب سوگواری آنان همیشگی شده بود.در میان قصه‌ها،لالایی‌ها،ترانه‌های عاشقانه،همیشه گفتگو از یک شیر بود.شیرکهنسالی که در بیشه‌های گمنام قرن‌هاست به خواب رفته.این بیشه‌ها  کجاست ؟ کسی نمی‌دانست آن طرف کویرها و بیابانها.در گوشه‌های ناپیدای دنیا و شاید آن سوی جهان فکر و سخن قرار داشت.آن شب که طوفان شدید زمین روستا را لرزاند و گذرگاهها در تاریکی گم شدند ،من ویلان و سر به گریبان میان باد و بوران گیر کرده بودم.
دو نفر درویش با سر‌‌و‌رویی خاک‌ آلود سر رسیدند از دیدن من اندوهگین شدند .
گفتند:بچه ! توی این تاریکی و طوفان چه می کنی؟ چرا نمیری خونَت؟  
گفتم : من خونه ندارم تو این روستا غریبم گم شدم .
درویش خم شد درست به صورتم نگاه کرد و فریاد زد:طفلک تو غریب نیستی،اهل همین خرابه‌ای اما در این طوفان کسی به فکر تو نیست.تو این هوای خراب سربه نیست میشی میری پی کارت بیا بریم.همراه آنها راه افتادم.
درراه آن دو درویش با هم گفتگو می‌کردند و چنین می‌گفتند :ببین چطور آتشها خاموش شده.همه جا رو تاریکی گرفته ،شاید این مرتبه دیگه طوفان همه رو ازپا در بیاره.شاید ...... اما شیر از پا در نمیاد می‌دونی که این شیر خیلی پر زوره ،شایدم اگه بیدار بشه بازم فریادش دنیا رو پر کنه .اگه بیدار بشه!... اما کُو اون رادمردی که بی‌هراس پا به بیشه‌های گمنام بگذاره؟....عشقی به کار نیست.
به هوس جویبار کوچکی که از مغرب بیمار سرازیر شده،دریای بیکرانه رو از یاد بردن.همه از خودشون بیگانه شدن می‌بینی که این کشتی صدها ساله همین گونه خالی و خاموش در دریا دور میزنه.این درسته اما هیچ به این چاهها توجه کردی ؟ 
درویش نگاهی به دورو بر روستای ویرانه انداخت و در شگفتی فرورفت.زمین ،دیوار،هوا،همه جا پر از چاه بود.در ته این چاهها،جانورانی با تن انسان و سر روباه پنهان شده بودند و دسته دسته کلاغهایی زشت و سیاه را از بن چاهها بیرون می‌فرستادند.مرغهای بدریخت با صداهای ناهنجار می‌آمدند و در پیش چشم مردم روستا ،پرهای زشت خود را می‌گستردند .سوی دیگر انبوه خرسهای سفید،یک انسان گِلی را روی دست گرفته ،سجده‌اش می‌کردند ،جیغ می‌کشیدند و پیش می‌آمدند.مردم روستا چشمشان در پشت پرهای سیاه پوشیده بود.در فریاد کلاغ و جیغ خرس خودشان را گم می‌کردند و در چاه‌ها سرنگون می‌شدند.
آنگاه درویش به همراهش گفت: حالا می فهمی؟
از انسانیتی که خرس و روباه به زمان جدید پیشکش کردن، بیش از این نمیشه چشم داشت.جونورای وحشی تن آدم‌ها رو می‌خورن،اینها روان‌ها رو،روان آدمارو می‌خورن و تو دنیا از جیغ وحشیونه اونها غوغایی برپاست.زمانه‌ای که جونورها ادعای برتری فهم و هوش کنن دوره شرمساریه. دوست چی خیال می‌کنی؟ این مردم نمی‌تونن همیشه رو چاه راه برن کی میدونه؟ شاید روزی بازم اون شیر کهنسال غرش پر شورش و آغاز کُنه، کنار راه باریکی که از بر کوه می‌گذشت مرا رها کردند و گفتند این راه توست.خونه دهقان تو این کوهساره،جای تمام کسانی‌ست که در طوفان گم میشن.
 من و راه هر دو در تاریکی گم شدیم.راه زود با من آشنا شد و در حال رفتن 
می‌گفت:این گذرگاه چندین قرنه که متروکه هیچکس از اینجا گذر نمی‌کنه راه دشواریه اما هرکس بخواد ردپای شیر‌و پیدا کند،ناچار گذرش از اینجاست.همان شبانه به منزل رسیدم .در پای دیوار یک دژ سنگی که تمام دامنه کوهستان را گرفته بود ایستادم و به خود گفتم :خانه دهقان همین جاست .
در بُن تاریک دِژ صخره‌ای عظیم پیداست بر فرازش پیکری بلند بر تکیه‌گاه شمشیر پشت داده ،چهره‌اش در پَس تاریکی و خواب گم مانده است.... پیش پایش ،رخسار فروزان زنی در پَلاس سیاه پیچیده نمودار است.زن آهسته شعر می‌خواند :

 از آتش مزدا آفریده ،از ناهید و سفندارمذ می گوید .
 از حماسه دلیران و درخشش شمشیرها می‌گوید .
 از رخ ساقی،از عشق و شراب،راز ابدیت می‌سراید

بیهوده است.از پیکر خفته جنبشی پدیدار نیست.ترسان و آهسته پیش رفتم و از زن پرسیدم:مرده؟....   او یکباره برآشفت :هیس !... نمرده ...بیدار خواهد شد.اما با ترانه‌ای که هنوز سروده نشده.
آنگاه یک چشمه فروزان از آتش را نشانم داد و گفت:راه بیشه‌های گمنام از اینجاست.آن دم به یاد گفته درویش افتادم
«کو اون راد مردی که بی‌هراس پا به بیشه‌های گمنام بگذاره»یکباره فریاد کشیدم ،اینه ردپای شیر؟...از چشمه آتش باید گذر کرد؟ فریاد بی‌هنگام من در میان خاموشی دژ غوغایی بپا ساخت.پرتو لرزان آتشدان سنگی که بر فراز صخره می‌سوخت درهم شد.تاریکی ها بهم ریختند.از بن دیوارهای دژ صدها هزار بانگ پاسخ دادند:باید از چشمه آتش گذر کرد.
سیمای زن در آتش خشم برافروخت .آشوبی در چشمان دیوانه‌اش پدیدار گشت یکباره پَلاس سیاه را بدور افکند و فریاد بر‌آورد :آهای گمشده در طوفان ! مرا بشناس! من زبان مردم این روستا هستم.کلام موبدانم ،حماسه جوانمردانم .غزل عاشقانم،سخن عارفانم من آن دریای پهناوری هستم که کوبش سیلی طوفانها را آزموده‌ام و اکنون....اینست پاداشی که مردم بی‌خرد روستا بر من روا داشته‌اند.دریای بیکران را در پلاس سیاه پیچیده‌اند.نمی‌دانم در این هنگامه چه چیز بود و کدام ترانه پنهانی در بُن این فریادها نهفته بود که در بنیاد خاموشی کهنسال خانه دهقان رخنه پدیدار کرد.
پیکر خفته بر بستر شمشیر جنبشی کرد و چهره دهقان از پس ابهام زمانه‌ها نمودار گشت.برازنده بود.پر از فرزانگی بود.نشان پیمان‌ داری و درستی داشت.جوانمرد بود.تمام آن چیزها بود که از روستای کهنسال شنیده،خوانده و در خواب دیده بودم.مرزهای جهان ناشناخته از پیش چشمانم برداشته شد و صدای دهقان مانند بانگ ازلی که سرنوشت مرا تعیین می‌کرد،به گوشم رسید.این صدا،همه یادها ،گذشته‌ها و بودنی‌ها را از من گرفت و به جایش اندیشه‌ام را با آن جستجوی جاودان که راز آگاهی آفرینندگان مشرق زمین را در خود دارد آشنا ساخت.
کنار چشمه آتش،راه سهمگینی را که از میان طوفانها‌ی آتش می‌گذشت و تصویر بیشه‌های گمنام همچنان خیالی سوزان در پهنای آن موج می‌زد نشانم داد و گفت: 
این راه زندگی توست،کشتی‌ای‌ که به دیار آشنا میره به زودی از راه میرسه.                                                                                                             
                                                                           غلامحسین غریب 


Thursday, March 7, 2013

Professor Gholam Hossein Gharib- Khorousjangy


G.H.Gharib
Writer,poet,musician,clarinetist,born in Tehran,1302 (1922).1314 (1934): He entered conservatory and learnt clarinet from Czechoslovakian musicians.
1318 (1938): He studied harmony. Later he commenced cooperation with his teacher (Parviz Mahmoud) in the orchestra.
1325 (1945): He participated in an ethnomusicology project of The Iranian Art and Culture Organization with Lotf Allah Mobashery and cooperate gathering folklore and local songs of different ethnic groups of Iran . He also joined The Tehran council Orchestra Symphonic as the first Iranian clarinetist.
1327 (1947): He published his first collection of poems i.e. Sareban (Cameleer) with the edition of his friend (the great Iranian poet) Nima Yushij. 




1328 (1948): He organized and established “Khorous Jangy” community with the assistance of Jalil Ziapour, Hasan Shirvany and Manouchehr Sheibany.
1329 (1949): He published the “Khorous Jangy” magazine in five issues.Houshang Irany joined the community.The second period of publishing of the “Khurus Jangy” magazine started and the group presented the “Khurus Jangy” art manifesto under the title of “Slaughters of Nightingale” (This manifesto was a struggle against old and static artistic methods for the new and dynamic ones)
1332 (1952): He published a collection of poem and prose under the title of “Shekast e Hamaseh” (Epic failure). He cooperated with Sohrab Sepehry and Abolghasem Masudy in the “HONAR NU” and “APADANA” magazines. He went to Italy in order to study and practice more wind instruments such as clarinet and saxophone. After returning from overseas he was offered the presidency of conservatory of Iran. He had the responsibility of this position for 20 years.
1340 (1960): He published a story collection, “GHESSEH GUYE MEIDAN E POR AFTAB” (The story teller of Sunlight Filled square)
1350 (1970):He published “Khune Mehr” (The blood of affection).
1351 (1971): He retired from the presidency of conservatory and occupied a position of head master in the Ministry of Culture and Art.
1359 (1979): He retired and began teaching clarinet and saxophone until 1381 (2003).
1381-1382 (2003-2005): He past two years illness and finally started a new journey.


 Translate By Kereshmeh Gharib

خروس غریب برگرفته از مجموعه قصه گوی میدان پُر آفتاب 1345




هنگام سحر که بر بام کلبه جنگلی بال می‌کوفتم و صدای خود را به گوشه های تاریک می‌فرستادم، از دورهای جنگل صدایی لرزان و سرد در پاسخم می‌گفت: اگه بازم به امید بیداری این بیشه فراموش شده بانگ می‌زنی خروس احمقی هستی.اما من، بازهم مغرور و متکبر، بربام کلبه جنگلی هر سحر سرم را بالا نگاه می‌داشتم، بال می‌کوفتم و آواز وحشی‌ای را که از نژاد سرگردان خود در سینه حفظ کرده بودم در پهنای جنگل تاریک سر می‌دادم.آواز وحشی من شوری عجیب داشت.داروی دیوانگی نسل‌های از دست رفته در آن ریخته شده بود. بانگ آن دُهُل فتنه انگیز بود که در گردنه کوهسار زرد طنین می‌افکند، آدمها و مارها را به یک جنگ هولناک بر سر نگینی که در چشمه‌ها گم شده است وامیداشت.آواز وحشی من شوری داشت، آتشی داشت.
فریاد برزگر سوزان خاک بود که در یک روز خروارها زمین را درو کرد، اما هنگام مغرب که به او گفتند:
اگه به امید دیدن نگار اینهمه داس زدی،برزگر احمقی هستی.در آفتاب غروب سوزان خاک را نفرین کرده و داسش را بر سینه کوهسار خردساخته بود.آواز وحشی من سوزی داشت.
سوزش آن خون داغ که هر تابستان یکبار در چشمه کوهسار زرد می‌جوشید و فغان می‌کشید.جنگل تاریک در خواب بود.آواز وحشی من با امیدی متکبر از بام کلبه جنگلی اوج می‌گرفت، پخش می‌شد. به دورها می رفت. به دیوار خانه‌های لبریز از آرامش و خواب حمله می‌برد، نهیب می‌داد و صدای لرزان از دورهای دور می‌گفت:اگه بازم به امید بیداری این بیشه فراموش شده بانگ میزنی،خروس احمقی هستی.
اما آواز وحشی من شوقی داشت.یادگار آتش‌ها بود.
صدای آن خارکن باستانی بود که هر زمستان یک بار از تنور خانه روستاها بر می‌خاست و گرم می‌خواند:
بسوز ای خار صحرایی، تو تنها همدم مایی.
تو این دنیای درمونده نه آوایی نه غوغایی.
بسوز ای خار صحرایی که سوزت عالمی داره،
که این نی تا سحر هر شب زدست ظلم میناله.
جنگل خفته هرگز این صداها را نمی‌شنید. هرگز از بُن تاریک کلبه‌های مه‌آلود، آتش نمی‌جهید. هرگز خروسی پاسخ نمی‌داد و هرگز من بانگ متکبرم را کوتاه نمی‌کردم.اما هنگامی که به گفته آن کسان که با صدای لرزان دور، هم آواز بودند گوش فرا دادم، در یک سپیده دم خاموش بال گشودم و بدون برآوردن آخرین بانگ از فراز جنگل پرواز کردم.سحر دیگر بربام یک خانه روستایی نشستم و باز هم با امیدی مبهم آواز وحشی ام را سر دادم.
چمن زارها سبز‌تر از همیشه، رودها پر خروش‌تر و کوه‌ها بلندتر بودند. دهکده‌ای در مستی عطر نرگسِ کوهی به خواب شیرین سحر گاهی فرو شده بود و صدای دختردهقان از اطاق خانه بگوش می‌رسید که می‌گفت:
خروسک لال گردی، لال‌گردی.
شیرین خوابی بودم بیدار کردی.
در خانه باز شد. دختر دهقان بیرون آمد و گفت:آهای خروسه! چرا اینقدر زود میخونی؟مگه نمی‌بینی هوا هنوز تاریکه؟وقتی از بالای بام پریده روبروی او بزمین نشستم و گفتم : من خروس دهاتی نیستم. برام شب و روز فرق نمی‌کنه، دختر تعجب کرد. گفت بی خود نفرینت کردم. پس تو کی‌هستی؟ چی هستی؟ چرا چشمات آنقدر غمگینه، گفتم:من خروسی از جنگلهای گمشده هستم.سالهاست که بر فراز جنگل مه آلود آواز می‌خونم.قشنگ می خونم. شیرین می‌خونم. اما تنهای تنهام.هیچکس آشنایی نمیده، هیچکس از خواب بیدار نمیشه.دختر دهقان روی چمن به زمین نشست، چشمهای درشت آبدارش را بمن دوخت و گفت:خروسک تنهای مغرور! بیخود نفرینت کردم.پس بگو تو چه می کنی؟ برای کی می‌خونی؟ گفتم: دنیارو می‌گردم، شاید آشنایی پیدا کنم.
دختر غمگین شد. چشمانش را بسته و پیش خود می‌گفت:خروسک تنهای مغرور! یعنی تو این دنیا کسی هم پیدا میشه که به‌صدای تو گوش بده! بعد گفت:منم یه خروس قشنگ داشتم. روباه خفش کرد. خیلی وقته تنها موندم. حالا تو پیش من بمون، بجای اون برای من آواز بخون.آنگاه در چشم‌های من خیره شده و گفت: اما بشرطی که هیچوقت اینجوری بمن نگاه نکنی.من از چشمهای تو می‌ترسم. چشمات مثل چشم خروس نیست.
آن‌هنگام هوس کردم آواز بخوانم. برای اولین بار ، غرور من بلندی قلل کوهساران را به ریشخند گرفت. چشمه‌ای ناشناس در درونم جوشید که از گرمیش مست شدم.بال کوفتم،آواز ناشناسم را در دهکده‌ی ناآشنا پخش کردم، آنگاه به دختر دهقان گفتم:اما اینو بدون که من مثل خروس تو از روباه شکست نمی‌خورم. درندگان صحرا از من می‌گریزند. برچشم ببرها چنگ می ندازم. برعقابها خشم می‌گیرم. بر قلب پر نیرنگ آدمیزاد چنگال فرو می‌کنم، هر سحر از بام کلبه جنگلی بانگ می‌کشم، نژاد خفته و از دست رفته‌ام را به بیداری و آتش افروزی باز می‌خوانم.دختر دهقان بر افروخته از شوق و بیم پیش خود می‌گفت:حیف که خروس قشنگ منو روباه خفه کرد.یکباره بر او بانگ زدم :چی می‌گی دختر؟ اصلاً من خروس نیستم و او شگفت‌زده و مات گفت:پس تو چی‌هستی؟ کی‌هستی؟ مال کدوم دنیایی؟ من از حرفات می‌ترسم. نه، نه، اینجوری حرف نزن. از حرفای تو چیزی نمی‌فهمم. دلم می‌خواد تو همون خروس باشی. من فقط غرور تو دوست دارم.از آن به بعد دختر دهقان درمیان آبادی از همه مغرورتر راه می‌رفت.تنش داغ بود و نگاهش می‌سوزاند، زیرا خروسی از جنگل‌های گمشده با او طرح آشنایی ریخته بود.
خروس غریب، هر شب سه بار از بام خانه دهقان بانگ بر می‌داشت و صدای او که با صدای تمام خروس‌های عالم فرق داشت،گویا نغمه‌ای سوزنده بود که کسی رمز آن را در نمی‌یافت.دختر دهقان از شنیدن آواز او گرم می‌شد، شعله ور می‌شد و می‌پرسید:خروس سخت آشنا! مقصود تو از خوندن این آوازا چیه؟ چی‌می‌خوای بگی؟
خروس جنگل‌ها در پاسخ می‌گفت:روزی دمدمه‌های صبح، یک اسب سفید اومد پشت جنگل خواب آلوده ایستاد و سُم به زمین زد. با شیهه اندوهبار از جنگل کمک خواست. کسی به سراغش نرفت.اسب سفید مدتها پشت دروازه جنگل بست نشست، همانگونه سم زد و شیهه کشید.وقتی هیچکس از خواب بیدار نشد، وقتی هیچ زبونی ‌ازش نپرسید: اسب غریب بی‌سوار چی می‌خوای؟ برای چی شیهه می‌کشی؟ نومید بازگشت.سمت کوهسار زرد تاخت کرد، کنار چشمه‌ای ایستاد.سرشو تو چشمه کرد و گفت: یک هفته است سوار منو کشتن. فقط برای این‌که به نمد زین اسبش این شعر و نوشته بود:
سحر مرغی زدشت اومد هزارون آه و افغان زد.
جوونمرد نَمد مالی گرفتش حلقه بر پا زد.
سه روز اون مرغ آواره نه دون خورد و نه آوا زد.
دو قطره خون زمنقارش چکید اونگاه گویا شد:
که این خون دل یاری‌ست که یارش با دو صد خواری
کنار قصر پابندون زراه کینه قربان شد.
اسب سفید وقتی دق دلشو خالی کرد کنار چشمه به زمین افتاد. دست و پا زد و جونش در رفت. حالا اون چشمه سالی یکبار به جوش میاد و این آواز و می‌خونه.دختر دهقان مست از غم، پرهای خروس متکبر از اندوه را نوازش کرد. چشمان بر افروخته و مِهربارش را بوسید و گفت:خروس وحشی! تو بوی بیابون میدی، حرفات بوی بیابون میده، آوازت، نگاهت، رنگت، همه بوی بیابون میدن.اما چرا میگن هر کی صدای بیابونو بشنوه آواره میشه؟خروس جنگلها در موج اندوه فرورفت و پاسخ داد: برای اینکه صدای بیابون خیلی سوزناکه. برای اینکه هرکی دردی داره ناچار باید با بیابون درد دل کنه. صدای بیابون، صدای گریه اون پیرزن تنگستونیه که از داغ پسرش با خاک صحرا درد‌ دل می‌کرد. آواز برزگر سوزان خاکه. برزگر آواره که کنار دره‌ها آنقدر نی زد و غم‌انگیز خوند تا دِق کرد.روزی که اون جوونک خوش قد وبالای گاوگالش در کوهسار سوزان خاک دیوونه شد، بستنش رو مادیون و آوردنش تو آبادی. با هیچکس حرف نمی زد. به هیچکس نگاه نمی‌کرد. صبح تا شب کنار راه‌ها می‌نشست و برای راهگذرها از این شعر می‌خواند:
سیاپوشی بلند بالا، تو این سنگ و تواین صحرا
چنون نی میزنه غمناک می‌خونه،
که کهسار از غمش سر در گریبونه.
میگن گرگ بیابونه،
کی میدونه، کی‌میدونه، که او از مهر نالونه.
کی‌میدونه که از بی محرمی‌سر در بیابون شد.
پلنگ کوهسارونُ همدم و غمخوار انسون شد.
تو این دورون بیشرمی هرکس از بد گریزونه،
میگن گرگ بیابونه.
کی‌ میدونه، کی‌میدونه، که او از مهر نالونه.
مردم راهگذر بی اعتنا میگذشتن و می‌گفتن :طفلک دیوونه شده.
تابستون که کولیا اومدن، گاو گالش رفت با اونا درد دل کرد. بعد پرسید از بزرگر چه خبر دارین؟ عاقبت گرگ بیابون به کجا رسید؟ - کولیا گفتن:کنار همون دره آنقدر نی‌ زد و غم انگیز خوند تا دِق کرد.کنار بوته‌های گََون به خاکش سپردیم.آن هنگام جوان خوش قد و بالای گاو گالش به صدا درآمد.به کسانی‌که باتعجب اورا نگاه می‌کردند فریاد زد و گفت:حالا بیاین سرگذشت گرگ بیابونو، براتون تعریف کنم.
شب چله زمستان همه جمع شدند. من از صحرا باز می‌گشتم. خروس‌ها خواب آلود و فسرده از سرما در کنج لانه‌ها خاموش مانده بودند. در هوای سرد نیم‌شبی، آنگاه که با هوسی سوزان، دومین بانگ خودرا به دشتها و صحراها، به‌خانه‌های خفته در مه جنگل می فرستادم، صدای گرم و آشنایی شنیدم. صدای جوان گاو‌گالش بود که در اطاق خانه روستایی، سرگذشت گرگ بیابونو تعریف می‌کرد:
برزگر سوزان خاک وقتی از نگار ناامید شد، داسشو دور انداخت و سر گذاشت به بیابون.... همونطور که کنار صحرا غمگین نشسته بود و نی‌میزد، یه پلنگ خوش چشم از دور پیدا شد. اومد کنار برزگر نشست. به صورتش نگاه می‌کرد و به‌صدای نی گوش می‌داد.چشماش شبیه چشم نگار بود. برزگر غم دلش تازه شد، هِی‌ نی زد و غم‌انگیز خوند و سرگذشت خودشو واسه اون پلنگ تعریف کرد. چشمای پلنگه رو اشک گرفت. نزدیک رفت، سرشو با مهربونی به دستای برزگر مالید. بعد رفت، از بالای کوه خودشو پرت کرد تو دره و جا به جا مرد.برزگر سوزان خاک از غصه اون پلنگ زمین گیر شد. سالها کنار همون دره نشست. نی‌زد و غم‌انگیز خوند تا روز مرگش رسید. کولیا کنار بوته‌های گون به خاکش سپردن.آفتاب تیرماه سخت بر کهسارها می‌تابید و خون‌ها را در چشمه‌ها به جوش می آورد. سحرگاهان، خروسی شگفت آوا بر نوک بلند ترین درخت دهکده بانگ
 می زد. به‌صدای او دختر دهقان بر می‌خاست. از کلبه خود گرفته تا پای گردنه‌ها را آب و جارو می‌کرد. هنگام غروب به خانه باز می‌گشت و آهسته با خود می‌خواند:
منم گرگ بیابونم،
آتیش افتاده بر جونم.
بیزار از گوسفندون، محرم و هم‌ درد چوپونم.
جوونی گاوگالش وقت خروس خون هست مهمونم.
*‌*‌*‌
سال بعد،
درست روزی‌که خون داغ در چشمه کوهسار زرد به جوش آمده بود، خروس جنگلها بر بام کلبه روستایی نشست. بال کوفت و باز هم با امیدی مبهم آواز وحشی‌اش را سر داد.
از درون کلبه صدایی بر نخاست. دختر دهقان به بیابانها فرار کرده بود. مردم که از آشنایی او با خروسی از جنگلها با خبر بودند، بر آن مرغ وحشی ناشناس و آواز بیگانه‌اش نفرین فرستادند.
                                                                                                                                                                                    پایان