Tuesday, August 13, 2013

داستان گوزن( مجموعه راه جنگل)- از غلامحسین غریب سال 1370


تمام راهها و نشانهها نمایانگر این واقعیت است که موجودی با نام و نشانِ انسان- گوزن، در حال و آینده این سرزمین جایی ندارد. بازار گرگ میخواهد. کتاب (راه جنگل) برای همین است:
ـ شناساندن راه جنگل به آنها که انسان‌گوزن به دنیا آمدهاند و جز رفتن به این راه چاره‌ی دیگری ندارند
و هشدار به دیگران که بهوش باشند، از انتخاب راه و فرهنگ گوزن خودداری کنند.
****
مدت چهل سال تمام عضلات، گوشت و پوستش را گرگها دریده و بلعیدهاند و حالا یک پیکر استخوانی است با دو شاخ بلند و یک قلب که به شدت میطپد.
این انسان- گوزن را میشناسم. از بچه گی با هم بزرگ شدهایم و شاید هم برادر باشیم. زمانی که من کودک خردسالی بودم، یک روز پدرم او را با خود به خانه آورده و گفته بود: "این بچه گوزن را در جنگل پیدا کردهام". اما بعدها زمانی که عقلرَس شدم، فکر کردم ممکن است پدرم در دوران زیست در جنگل، با یک گوزن ماده هم بستر شده و این بچه گوزن به وجود آمده است. تمام رفتار، کردار و خلق و خوی ما بهم مانند بود. همین حالا هم که من و او هر دو به کهنسالی رسیده ایم، این شباهت بطور کامل وجود دارد. با این تفاوت که او هنوز هم قلب پر هیجان و طپندهای دارد که درست مانند نوجوانیاش با کوچکترین ضربه احساسی گرم می شود و به طپش میافتد.
در سالهای کودکیاش خیلی کوشش کردند که آدم بشود،اما نشد. همان گوزن ماند. فقط در هفت سالگی که خواستیم به مدرسه برویم، ناگزیر به او رخت انسانی پوشاندند و شاخهایش را هم از ته قطع کردند. بچههای مدرسه کم و بیش از ماجرا آگاه شده بودند. سربهسرش میگذاشتند.
میگفتند: "برو بابا!... برو جنگل... تو واسه چی اومدی درس بخونی؟ تحصیل مال آدمهاست".
ولی او به جنگل نرفت، چون راه آنجا را بلد نبود، به درس خواندن ادامه داد تا پایان و با هیچکس حرف نمی زد، مگر با من که از همان دوران  کودکی با زبان و بیانش آشنا شده بودم و کمی هم با پدر، چون به هرحال پدرش بود. میفهمید که زبانش برای دیگران بیگانه و غیر قابل فهم است. زبان گوزن است. همین مشکل سبب شد که بیشتر بخواند. کتاب، روزنامه وهر نوشتهای که به دستش میافتاد. از راه خواندن و مطالعه با سرگذشت کسانی آشنا شد که مانند خودش از فضای آزاد جنگل به شهرها کشیده شده و در بند سنتها و فرهنگ شهرنشینی گرفتار ماندهاند. خواندن و اندیشیدن به او آموخت که در زندگیِِ موجوداتی اینگونه،تنها دو اصل جدی در خور پذیرش وجود دارد. آزادی، که در خونش و از پدران و اجداد جنگلیاش بود و عشق، ویژگی قلب طپنده و پر هیجانش.
در حال حاضر، گوزن، برادر سالخورده من، فقط همین قلب است. همین قلب طپنده، گرم و پر هیجان. گرگها تمام گوشت و پوستش را تکه تکه بلعیده اند،اما به قلبش نتوانستهاند دست بیابند. از زمان نوجوانی، در همان سالهای تحصیل در دبیرستان، نانآور خانواده شد. روز مدرسه، شب کار تا نیمه شب. پس از پایان مدرسه، یک روز که در خانه با هم تنها بودیم، خندان و با خوشرویی گفت:
-  خندهات نمی گیره از اینکه من کارمند دولت شدم؟
-  راستشو بخوای چرا... اما نه فقط خنده. درست که فکر می کنم گریهام میگیره.
- آره، برام خیلی سخته. هیچ جوری نمیتونم خودمو هم آهنگ کنم. اما فعلا ً چاره نیست. من باید کار کنم. بابا از کار افتاده، تو هم هنوز دستت بهجایی بند نیست... اما آخرش یه روزی میرم.
- کجا؟
- جنگل... اینجا من خیلی غریبم...  هر روز هم غریبهتر میشم. 
- نمیخوام ناامیدت کنم. اما تو دیگه نمیتونی بری جنگل. حالا یک گوزن اهلی شدی، انسانگوزن و اهل شهر. سعی کن هر طور شده خودتو با زندگی شهر، با آبادیها و با ادارههاش هماهنگ کنی.
- میخوام اینکارو بکنم، اما نمیشه. نژاد من وابسته به طبیعت آزاده، به کوه و جنگل. بهت که گفتم زندگی برای من دو اصل بزرگ و حیاتی است. آزادی و عشق. این دو اصل رو هم نمیشه تو شهر و بازار و اداره بدست آورد.
در میان ورقهای یک کتاب که برای خواندن به من داده بود، بر یک برگ کاغذ، طرحی بهدستم افتاد. طرح مبهمی از پیکر یک دختر. پیکر و اندامش انسان بود، اما بال و پر داشت. سرو چشمش سر پرنده بود، چیزی شبیه به یک شاهین، پرنده شکاری. بعدها این طرح را در یادداشتهایش، کتابهایش و گاه بر گوشه و کنار رخت و لباسش می دیدم. وقتی درباره طرح ازش پرسیدم، گفت:
-  این همون اصل دوم زندگی منه.
-  یعنی ؟
- بله...  یعنی همون که فکر می کنی.
****
انسان- گوزن حالا جوانی شده بود با پیکر متناسب، شاخهای نورسته، چشم سیاه و درخشان و صدای گرم و گیرا. با دخترهایی آشنا میشد که نشانه هایی از طرح رویاهایش در آنها می یافت ولی پس از چندی می دید : نه... آز آنجا که حوصله عشق و عاشقی بهمانند آدمها نداشت، وقتی به او پیشنهاد شد زن بگیرد خیلی ساده و آسان پذیرفت. در همان سالهای اول یک روز به من گفت:
-  بهنظرم اشتباه بزرگی کردم. فکر کردم یک غزال را که هم نژاد خودم است برای همزیستی انتخاب کردهام ولی درست نبود.
****
در شهر ما، از خیلی سال پیش، یک مدرسه فنی و حرفه ای بود که بچههای انسان‌- گوزن را برای تحصیل در آن میگذاشتند. همین برادر گوزن من هم در همین مدرسه درس خوانده و بعضی دانشهای فنی و حرفه ای را آموخته بود. در سالهای بعد که شماره بچهها و جوانان انسان‌- گوزن زیاد شد، به پیروی از غرب این مدرسه گسترش یافت و دانشکده گوزن نامیده شد.
برای اداره این دانشکده از برادر من که از آدم بودن دست کشیده و بهطور کامل گوزن شده بود دعوت کردند، فکر کردهبودند از نژاد گوزن است و پس از سالها انسان‌- گوزن بودن حالا به طور کلی گوزن شده است. پس از بهتر از هر کس دیگر میتواند دانشکده گوزن را اداره کند.
در زمانی کوتاه، دانشکده چنان سروسامان یافت که آوازه اش همه جا را گرفت. خود گوزن به عنوان، عنصری کار آمد، هوشمند و دانا شناخته شد. از آن دو اصل بنیادین زندگی «آزادیـعشق» اصل اولی که به وسیله خلقها لگد مال شد، حالا نوبت اصل دوم بود که این را هم گرگ‌ها بهلجن کشیدند. گوزن حق ندارد، در دنیای رویاهایش یک دختر شاهین چشم را طرحریزی کند. ولی گرگ حق دارد. میتواند، چون گرگ است.
گرگها همیشه یک جادوگر دارند. جادوگر پس از جستجو و پژوهش زهری یافت و به آنها داد که برایشان کاری و مفید واقع شد. کمکم به مرور زمان،انسانگوزنِ سربلند و توانا را چنان درمانده ساخت که جز فرمانبرداری از گرگ چاره‌ی دیگری برایش نماند.
بعدها که گوزن در این باره مطالعه و بررسی کرد این زهر را شناخت: زهر تهمت و افترا. اثری مطلوب و کارساز داشت... رسوایی عظیم به بار آورد. گوزن را محترمانه از کار بر کنار کردند. باز هم برگشت به همان سِمت کارمندی. کارمندی در اطاق ٣٠٨. در همین اطاق بود که یک روز دیو شد. با یک گرگ که رئیس بود برخورد پیدا کرد. گفته ها و نظرهای پوچ و مبتذل او حالش را بهم زد و ناگهان بصورت یک دیو در آمد.
قدش کشیده و بلند شد تا جائیکه شاخهای دیو «که همان لحظه در سرش روئیده بود» به سقف اطاق گیرکرد. با چنگالهای دیو وار پنجره اطاق را کند و به دور افکند. کاغذها و پروندهها را مچاله و لگدمال کرد. مدیرکل و دیگر کارمندان از زن و مرد، هراسان و لرزان از پیش رویش فرار کردند و او با همان پیکر و چهره دیو وار اداره را ترک کرد. بامداد فردا که به محل کارش رفت، باز همان کارمند محجوب و متواضع بود. آرام و با ادب. در پاسخ به پرسش هم اطاقیاش که از دگرگونی شگفتآور او متحیر مانده بود گفت : بله... یک لحظه می شود همه چیز را داغان کرد... اما من پدر هستم.
****
تازه گیها، نیم شب صدایی مهربان و لطیف که انگار از خیلی دور میآمد در گوشش میگفت :"گوزن! بیا! حیف است گوزنی مثل تو، اینسان بیهوده هدر برود. بیا! من راه جنگل را بلدم".
بعد از چندی، روزها هم صدا را میشنید. اما این صدا چیست؟ از کجا میآید؟ کیست که راه جنگل را بلد است؟
روز در خیابانهای شهر بینام قدم میزد. در خم کوچهها و پشت در خانهها راه جنگل را جستجو میکند و شب تا سحرگاه، گوشهای مینشیند، شکلها و ترکیبهای گونه گون از آن طرح رویا،
«دختر بالدار شاهین چشم» بر کاغذ ثبت میکند.
یک روز برای کاری ـشاید گرفتن یک کتابـ به محل کار قدیمی‌اش رفت. نگهبان راهش را بست:
- کجا؟... با کی کار داری؟
- با دانشکده گوزن، اینجا آشناهایی دارم
- چی گفتی؟ دانشگاه گوزن؟
 برو بابا... خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه.
بعد نگهبان نگاهی به سراپا، چهره و پوشش او انداخت و کمی مودبانهتر ادامه داد:
- ببخشید آقا... ما محلی به نام دانشکده گوزن نداریم.
اینجا محل آموزش سوگواری به سبک قدیم است. تابلوی سردر را نگاه کن.
شاید محل را عوضی آمدی
- تابلوی سردر؟ بله درست است «آموزش سوگواری بهسبک قدیم»
اما اینجا، زمانی در گذشته نزدیک، دانشکده گوزن بود.
در همین حال آقای جوانی رسید. دربان ادای احترام کرد. آقای جوان با یک نگاه انسان- گوزن قدیمی را شناخت. سلام،روبوسی و محترمانه او را به داخل ساختمان برد. نشستند. چای خوردند. آقای جوان که معلوم شد مدیر است گفت:
- از اینکه پس از سالها شما را میبینم خیلی خوشحالم. اما شما نباید به اینجا میآمدید. برایتان ناراحتکننده است.آن دانشکده گوزن با آن شکوه و اُبهت و آن گوزنهای جوان شایسته و دارای تخصصی که اکنون هر کدام در گوشه ای از دنیا سرگردان هستند، و حالا در جایش، این مدرسه بدبخت توسری خورده. واقعاً جای شرمساری است.
- خوب اینگونه خواستهاند.
-  حالا من آمدهام یک کتاب از کتابخانه شما امانت بگیرم.
مدیر جوان لبخند تلخی زد و گفت:
-  کتابخانه؟!... بله... بود.
ولی حالا یک انباری است که یک مشت کتاب پارهپوره در آن ریخته، می توانید ببینید.
گوزن به طبقه ای که در زمان مدیریت خودش کتابخانه در آن قرار داشت رفت. ولی هر قدر گشت و نگاه کرد اثری از کتابخانه نبود. در جایش، چند حفره تاریک و مرطوب که دریکی از آنها مقداری کتابهای چروکیده و خاک گرفته، در قفسههای کهنه و رنگ و رو رفته وجود داشت. فهرست و راهنمایی در کار نبود. برای یافتن کتاب مورد نظر باید تمام کتابها را از دَم بررسی میکرد. نشست و شروع کرد. پس از ساعتی، یک دختر جوان وارد انباری شد. سلام کرد و گفت :
- ببخشید! اینجا کتابخانه است؟
- اینطور میگویند.
- به انباری بیشتر شباهت دارد.
مثل اینکه شما هم در پی یافتن کتابی هستید... خیلی مشگل است.
گوزن تصمیم نداشت نگاه کند. نگاه کند که چه؟... دیگر زمانش گذشته است. ولی دختر جوان، آنطرف میز، رو در رویش ایستاد و به حرفش ادامه داد:
-  ما که ندیدیم، آنوقتها بچه بودیم. اما میگویند اینجا دانشکده گوزن بوده. خیلی هم اهمیت داشته است.گوزن سر بلند کرد. یک نگاه بی تفاوت و زورکی...پیکر رسا، سخن گفتن و رنگ چشم دختر جالب بود. نشسته بود، به کتابهای کهنه و پراکنده دست کشید و باز گفت:
- میشه بپرسم شما دنبال چه کتابی میگردید؟
- ... کتاب راه جنگل.
دختر لبخند زد. پس از سکوتی کوتاه
-  فکر نمیکنم پیدا کنید... گذشته‌ی اینجا را که من ندیدهام ولی حالا مرکز آموزش سوگواری به سبک قدیم است. سرو کاری با جنگل و راه جنگل ندارد.
گوزن خواست حرفی بزند و پرسشی دیگر بکند که دختر با یک خداحافظی رسمی و کوتاه از پلهها پائین رفت. او هم دیگر از نگاه کردن به کتابها خودداری کرد و رفت در اندیشه راه جنگل و اینکه:
"درست می گوید. اینجا کسی با جنگل کار ندارد که کتابش را داشته باشند".
بهیاد آن صدای مهربان و لطیف افتاده که نیم شب از دورها شنیده میشود و میگوید بیا! من راه جنگل را بلدم.
صدای پای تند و شتابزده در پلهها و دخترِ هیجان زده و خوشحال در آستانه در:
- شما انسان- گوزن هستید؟... چرا نمیگوئید؟
- ... مطمئن نیستم، اما شاید بتوانم در یافتن راه جنگل شما را یاری کنم.
****
تالار در گذشته مرکز مهم کار و ارتباط و دیدار انسان گوزنها بود. حالا بعد از سالها باز هم به ندرت میشد، بعضی از آنها را در آنجا دید.دختر جوان خوش پیکر، با یک نگاه در میان گروه او را شناخت و شنید در کنارش جوانهایی بههم
می گفتند: "خودش است. رئیس دانشکده گوزن بوده. از چهره جدی و نگاه تند نافذش پیداست". دختر خودش را به او رساند. سلام و یک یادداشت دو صفحهای را که در ورق نایلون پیچیده بود بهدستش داد: این گزارش در رابطه با راه جنگل است.
گوزن گزارش را خواند: «نوشته دژ1 شما را خواندهام. در آن از مرغی حرف زدهاید به نام مرغ زمستان که بر کنگره حصار دِژ مینشیند. پس از گرم شدن و خستگی گرفتن، پرواز میکند و میپرد. ولی این بار مرغی بر حصار دِژ نشسته که هرگز و هیچوقت از آنجا پرواز نمیکند.»
خوب... این هم یک راه دیگر جنگل و شاید، اصلیترین راه که گوزن پس از سالها جستجو و تلاش از یافتنش ناامید شده بود. نتیجه گرفته بود که سرنوشت این راه را برایش بسته اعلام کرده است.
بیگمان این دختر از نژاد گوزن است. اما نه... شاهین است. این را چشمهایش میگویند. طرح نوشته دِژ و مرغ زمستان و حالا یک پرنده دیگرکه بر کنگره حصار دِژ نشسته و خیال پرواز ندارد. ولی این، با راه و رسم معمول زمانه جور در نمی‌آید.
روز دیگر که باز هم در تالار همدیگر را دیدند، گوزن به او نزدیک شد و گفت:
- متشکرم... پیام شما را که نشانی از راه جنگل بود خواندم ولی...
در یافتن خود راه سرگردانم. دشوار است. هیچوقت امیدی بهیافتن آن نداشتهام.
ضمناً، فکر نمیکنی پرندهای که به تازه گی بر حصار دژنشسته باید نامش شاهین باشد؟
- چرا... فکر میکنم... اگر این را یک انسانگوزن بگوید.
****
چه دشوار است زیستن برای گوزنی که راه جنگل را گم کرده است. و چه دشوارتر است این که شاهینی پیدا شود و گوزن سرگردان در میان دیوارهای شهر بی نام را به سوی جنگل راهنما گردد. شهر و بازار گرگ را به رسمیت شناختهاند. گرگ در همه کار و همه چیز آزاد است. برای همین هم هست که آدمها گروه گروه در راه گرگ شدن هستند. برخلاف آراء و نظریههای موجود، به نظر میرسد دوران آدمیت پایان یافته، یا اصلاً تاریخ چنین دورانی به خود ندیده است. و حالا دوران گرگ به طور رسمی و با استناد به مدارک و شواهد علمی آغاز شده است. این گرگ، گرگی که میشناسیم نیست. یک نوع جدید است با دردست داشتن سلاح علم و تکنولوژی.
گوزن از همان روزها  که با قدرت و صلابت در راه آموزش افسانه انسانیت تلاش میکرد، این گرگ را شناخت. همان روزها از رمز و راز دوران جدید آگاه شد. همین بود که نیروی ذهن و اندیشهاش را برای یافتن راه جنگل بکار گرفت.
****
اکنون افسانه انسانیت پایان یافته. قلب گوزن در پیکر استخوانیاش با جوشش خون داغ وحشی، به شدت میطپد.فریاد میزند. به آن کسان که نمیتوانند گرگ بشوند، میگوید : تمام شد. افسانه به پایان رسید.
گوزن بشوید و بهراه جنگل بروید.
ولی آیا خودش راه جنگل را یافته است؟ یک شب صدایی از درونش گفت:
شگفت است گوزن!... چطور تو در یافتن راه جنگل سرگردانی؟ اینهمه متفکران، شاعران و عارفان از راه جنگل حرف زدهاند. اینهمه کتاب، شعر، داستان و سرگذشت، درباره این راه ازلی خواندهای هنوز آن را نمی شناسی؟
همان شب به یاد طرحهایش افتاد و بهسراغ آنها رفت:
ای داد... این طرحها که سی سال، چهل سال روی هم انباشته و هیچکس به آنها اعتنا نکرده است، همهشان گویای راز جنگل هستند، در تمام آنها نشانهی یک شکل همیشگی وجود دارد: «یک دختر، با بالها و چشمهای شاهین»
در پاسخ به صدای درون گفت: راه جنگل را شناختهام، خیلی سال است. اما آن را گم کردهام، هر قدر میگردم نمیتوانم پیدایش کنم.
باز هم صدای درون گفت: در هرحال، راه هر انسان- گوزن همان راه جنگل است. تو از اول اشتباه کردی، تاوان اشتباهت را هم دادهای. بیشتر جستجو کن. شاید بتوانی دوباره راه را پیدا کنی.
****
در دیدار دیگر، اولین چیزی که نظرش را گرفت، نشانههای راه جنگل بود در پیکر و چشمهای دختر. درست همان نشانهها که در تمام طرحهای خودش ثبت شده است. لازم دید به او بگوید:
-  تردید ندارم که شاهین هستی. نشانههای تو در تمام طرحهای من وجود دارند.
- این طرح‌ ها می‌گویی چیستند؟ چگونه‌اند؟ چه چیز را بیان می‌کنند؟
- طرحهایی از دومین اصل زندگی. تنها اصلی که در تمام دورهها و زمانها، ازنظر نژاد انسانگوزن جدی بوده است.
- فهمش کمی دشوار است. شاید اگر آنها را ببینم، بهتر بتوانیم درباره راه جنگل حرف بزنیم.
و بعد شاهین یکی دوتا از طرحهای کار گوزن را دید. در آنها بررسی و مطالعه کرد. در دیدار بعدی گفت: گوزن؛ برای یافتن راهم، در اندیشه و سرگردان بودم. طرحهای تو راه را به من نشان داد. تو نوشتهای در مورد این راه به من دادی.
- بله،... کسانی که آنها را خواندند یا شنیدند گفتند:
-"این پرت و پلاها به درد جنگل میخورد"
- من البته درباره این راه، حرفهایی در بعضی کتابها خواندهام. اما طرح های تو به طور دقیق و روشن بهمن گفتند که راه منهم همان راه جنگل است.
این برای گوزن شگفتآور بود. هرگز از هیچکس، در هیچ سن و سالی و در هیچ دانش و حرفهای چنین سخنانی نشنیده بود. هرچه میخواند و میشنید، از شهر بود و از بازار. با شادی و خشنودی درونی که ناگهان در وجودش پدیده آمده بود گفت :
- از این پس، با هم در پی راه جنگل میگردیم.
****
پس از این گفتگو، گوزن برپاخاست سرش را بالا گرفت و به افق دور نگاه کرد. تمام تکبرهای جهان در گردن افراشته و چشمهای سیاه پر از رازش خود نمایی می کرد. در پیکر استخوانیاش، رگهای سبزِ برآمده، خون سرخ داغ را برگرد استخوانهای تهی از عضله می گرداندند. در سینه اش چیزی که قلب بود یا یک پاره آتش در خون سرخ و گرم میطپید.شاخهایش که پیش از این بهشکل ناخوشایند،بیترکیب و بیتناسب مانده بودند، یک لحظه آغاز روئیدن کردند. نو شدند. در گرهها و پیچ و خَمهای طبیعی و رَسا شکل گرفتند. شاهین،همراه با این دگرگونی گوزن، در شور و وجد و هراس دگرگون و آشفته ‌شد. یک لحظه به‌ نظرش رسید گوزن در حال خیز برداشتن و جهیدن به دنیاهای دور و ناشناس است.
- چه عالی و پرشکوه است دنیای گوزن.
از گرگ دلم بهم می خورد، تمام زندگیاش، بلعیدن و زوزه کشیدن است.
- بله، گرگ یعنی همین. دریدن و زوزه کشیدن.
 شاهین؛ ما در میانه گرگها بیگانه و غریبیم. زندگی ما در جنگل است ولی یافتن راه جنگل هم، در این هیاهوی هرزه بازار، آسان نیست.من، تمام شبها، در تمام سالها، تا سحرگاه در اندیشه و جستجو هستم.
گوزن از کتاب (راه جنگل)-نوشته غلامحسین غریب

Friday, August 9, 2013

سبکها - گفتگو با غلامحسین غریب شاعر و نویسنده پیشرو- مجله فردوسی

سبکهای ساخته و پرداخته غرب نمی تواند پاسخگوی خواست های احساسی و ذوقی ما باشد

بهتر است در آغاز این گفتگو از فعالیتهای گذشته خودتان صحبت کنید...
فعالیت ادبی من با انتشار کتابی به نام «ساربان» که یک داستان کوچک سمبولیک بود آغاز شد.
این کتاب در سال 1327 منتشر گردید و پس از آن مجله هنری «خروس جنگی» که نشریه انجمنی به همین نام بود بوجود آمد. مجله خروس جنگی هدفش انتشار و بنیان‌گذاری هنر جدید در ایران بود با همکاری من، حسن شیروانی ضیاءپور و گاه‌گاه منوچهر شیبانی اداره می شد. ما همکار دیگری هم داشتیم و آن نیما یوشیج بنیان گذار شعر امروز بود.
در هر شماره از نیما یک قطعه شعر و هم‌چنین مقاله کوچکی به نام «حرف های همسایه» چاپ می شد. یک دوره چندشماره‌ای هم از خروس‌جنگی منتشر شد که در آن با هوشنگ ایرانی شاعر پیشرو و دانشمند همکاری داشتیم و من در این‌جا با این‌که چند سال است ایرانی را ندیده ام از او به‌عنوان شاعری که همیشه مورد احترام  بوده و دوستی که به‌راستی باید به دوستی او افتخار کنم یاد می نمایم.
به‌هرحال چون در آن روزها یعنی 26 سال پیش هنر به مفهوم کنونی در ایران شناخته نبود ما ناگزیر بودیم برای آشنا ساختن اذهان به هنر و ادبیات جدید هماهنگ با گسترش جهانی فعالیت های بیش‌تری از حدود نشر یک مجله هنری داشته باشیم.آن قسمت از این فعالیتها که به من مربوط می شد عبارت بود از سخنرانی های منظم هفتگی درباره مکاتب جدید ادبیات جهان، نشر مقالات در روزنامه هایی مانند ایران و مهر ایران، سخنرانی در رادیو تهران، همکاری با مجامع و انجمن های ادبی آن سال ها که در تمام این فعالیت ها لزوم ایجاد راه‌های نو در داستان‌نویسی و شعر فارسی و همسطح ساختن آن با ادبیات و هنر جهانی مطرح بود.
البته این فعالیتها همیشه با موفقیت همراه نبود. شاید امروز که در کشور ما هنر و ادبیات جدید هم‌چنان واقعیتی غیرقابل‌انکار پذیرفته شده و تعداد زیادی شعرا و نویسندگان مشهور در سبکهای نوین کار می کنند مساله حل‌شده و عادی به نظر می آید.
ولی در آن سالها ما با چنان سنت پرستی و افکار کهنه و قدیمی روبرو بودیم که حتی خواندن نوشته ها و نشریات ما از طرف نویسندگان و هنرمندان زمان تحریم میشد و هذیان‌گویی بیماران و دیوانگان نام می گرفت.
مجله خروس‌جنگی تعطیل شد و من که طبق عقیده و افکار خاص خودم به هیچ قیمتی حاضر نبودم در راه تبلیغ مرام و مسلک خاصی اعم از اجتماعی، سیاسی، عرفانی یا هر چیز دیگر مطلب بنویسیم دست از فعالیتهای ادبی به آن شکل کشیدم و به نوشتن برای خودم و مطالعه و تحقیق درباره پیوستن ادبیات ملی ایران با راه‌های نوین ادبیات جهانی پرداختم.
در سال 1334 مجموعه ای از نوشته هایم را به‌عنوان شعر منثور، به نام «شکست حماسه» منتشر کردم. درباره این کتاب سکوت شد. مسلما با گذشته ای که داشتم و مبارزه ای که با بت های شناخته‌ شده ادبی در پیش گرفته بودم، غیرازاین هم نمی شد انتظار داشت باید که سکوت می‌شد.
تنها اظهار نظر، چند سطری بود به قلم یکی از نویسندگان در مجله اندیشه و هنر که در آن قطعات کتاب شکست حماسه «یک‌ مشت جهش عصیان‌آمیز» نامیده شده بود.شش سال گذشت و در سال 1340 مجموعه دیگری به نام (قصه‌گوی میدان پرآفتاب) را منتشر کردم و در خلال این مدت همکاری‌های پراکنده و گاه‌ به ‌گاه با نشریاتی مانند هنر نو و راهنمای کتاب و نظیر این‌ها داشته ام.
- شما با نویسندگان و شاعران آن دوره چه آشنایی ها و حشرونشرهایی داشتید، کمی از آن‌ها برایمان بگویید.
من به اقتضای فعالیت و مبارزه ادبی که در پیش داشتم با اکثر شعرا و نویسندگان سال‌های پیش (که کار ادبی را تقریبا با هم آغاز کرده بودیم) آشنایی و ارتباط داشتم. اما با کسانی که بیشتر آشنا و دمساز بودم یکی مرحوم نیما بود که از محضر او به‌عنوان یک معلم و رهبر، اغلب استفاده می کردم.دیگری دکتر شین پرتو بود. این نویسنده آزاده باشور و علاقمندی بسیار پیوسته مشوق ادبای جوان بوده است. شین پرتو در آن سال ها علاوه بر اینکه با تجربیات ادبیش امثال مرا راهنما بود، به ما درس زندگی نیز می داد.
با مرحوم جلال آل احمد هم دوست بودیم هم همکار (هر دو معلم در هنرستان عالی موسیقی) ما همیشه از بحث های ادبی پرهیز می‌کردیم. زیرا دوستی را بالاتر از مباحثات و مشاجرات ادبی می‌شناختیم.
با هوشنگ ایرانی دوستی و آشنایی بسیار نزدیک داشتم. زیرا اندیشه و سلیقه ما از یک منبع سرچشمه می گرفت و درباره لزوم ایجاد راه‌های نو و پیشرو ادبی همفکر بودیم، به‌خصوص دراینباره که هنر نباید در خدمت و برای چیزی جز خود هنر باشد، نظریه مشترکی داشتیم.
با احمد شاملو در چاپخانه آشنا شدم. روزهایی که من برای تنظیم و تصحیح مجله خروس‌جنگی به چاپ‌خانه می رفتم، شاملو هم آن‌جا جزوه کوچکی را (که اکنون نامش را فراموش کرده ام) چاپ میکرد. با هم مباحثی روی مسایل ادبی داشتیم و من امروز بسیار خوشحالم که شاملو با پشتکار بی نظیر و فعالیت ادبی پیوسته، شهرت و محبوبیتی را که درخور یک شاعر توانا است، به‌دست آورده است ولی باید بگویم که دوستی و نزدیکی من با تمام این گروه مدت‌ها پیش و در حدود همان آغاز فعالیتهای ادبی بوده است. اکنون سال‌هاست که هیچ‌یک از این آقایان را از نزدیک ندیده ام و آگاهی از وضع آنان تنها به‌وسیله خبرهایی است که در مطبوعات میخوانم یا از دیگران می شنوم.
دیگر از دوستان روشنفکر و هنرشناس که در آن زمان من با آنان دمساز بودم پرویز مرزبان و سهراب دوستدار را باید نام ببرم.من در این‌جا از این دو دوست صمیمی (که هنوز رفاقت و آشنایی ما با هم پابرجاست) ازآن‌جهت با احترام بسیار یاد می‌کنم که این دو نفر با آگاهی به دانش زمان و شوق عظیم هنردوستی و هنرشناسی به‌راستی در گسترش دامنه هنر جدید در محیط ما سهم بسزایی دارند پرویز مرزبان گاه گاه  گروه هنرمندان آن روز را با صرف نیروی مادی و معنوی در خانه خود دورهم جمع می کرد و این گروه که نویسندگان، شعرا، نقاشان، موسیقی‌دانان، روزنامه‌نگاران بودند در آن شب ها تا سحرگاه به بحث ها و گفت‌وگوهای داغ و پرشور مفیدی می پرداختند و مرزبان از این هیاهو و جنجال که به تازگی در محیط هنری ایران پدیدار شده بود لذت میبرد.
پرویز مرزبان و سهراب دوستدار درواقع خط ارتباطی بودند میان هنرمندان شناخته‌ شده و سابقه‌ دارتر،با گروه خروس‌جنگی.ما گروه جوان و تازه‌نفسی بودیم و در تب و التهاب راهی و دیدگاهی نو در هنر، فریاد میکشیدیم و شب و روز فعالیت میکردیم.شیروانی، من و ضیاءپور و بعدها ایرانی هر کدام یک دسته مجله برمی‌داشتیم و در خیابان ها به فروش می رساندیم.هر جا که لازم می شد، در انجمن، در مدرسه، حتی در دانشکده ادبیات، بالای چهارپایه می رفتیم، و برای تشریح هدف هنری خود و لزوم پیروی از مکاتب جدید هنر صحبت و سخنرانی می کردیم.
در چنین وضعی این دو دوست یعنی سهراب دوستدار و پرویز مرزبان با بزرگ‌منشی و مهربانی خود ما را با هنرمندان دیگر، با مطبوعات و مجامع هنری نزدیک می کردند و درواقع باید بگویم یاریهای گران‌بهای آنان بود که ما توانستیم به کار خود ادامه دهیم و امروز هنر جدید به شکلی که می بینیم بنیان خود را در ایران استوار ساخته است.ارزش و اهمیت یاریها و تلاش این دوستان، یا هنر دوستان دیگر شاید برای شعرا و نویسندگان نسل جدید که از فقر و محدودیت محیط هنری بیست سال پیش آگاه نیستند مهم جلوه نکند.
اما نسل ما در روزهایی کار هنری را آغاز میکرد، که گونی‌های انباشه از اشعار نیما، در کنج صندوقخانه ها می پوسید و کتاب‌های صادق هدایت را از خرده ‌فروشی‌های کنار شهر به قیمت یک ریال خریداری میکردیم.
امروز ما از این دو بنیان‌گذار ادبیات جدید و معاصر ایران با احترام یاد می کنیم، حتی آن‌ها که راه آنان را دنبال می کنند.اما ادبای آن سال‌ها به کارهای اینان می خندیدند و به جوانانی که از آنان پیروی و طرفداری می کردند دشنام می دادند.
مدت‌زمانی سخنرانی های گروه خروس جنگی در انجمن فرهنگی گیتی که به همت محسن مفخم و ناصر مفخم تشکیل شده بود انجام می‌گرفت این دو برادر هم از کسانی هستند که دوران جوانی خود را بی‌دریغ برای پیشرفت کار هنر در ایران صرف کرده اند.
هنرمندان نسل ما،و هم دوره ما خوب به‌یاد دارند که در شب های سخنرانی که گاه تا نیمه شب با بحث های هنری ادامه می یافت. چه شور و هیجانی روی مسایل گوناگون هنری به وجود می آمد، که اگر هم خطا و نادرست ولی آفریننده بود به پویندگان راه هنر امکان می داد که دست‌کم نظریات هنری خود را برای یکدیگر تشریح کنند.
بگذریم از این زمان که هر روزنامه و مجله ای قسمتی از صفحات خود را به گفت‌وگو پیرامون مسایل هنری اختصاصی داده و در سازمان هایی مانند رادیو، تلویزیون و تالارهای مختلف حتی سازمان‌های رسمی این امکان به هنرمندان پیشرو داده شده است که اجرای نمایش کارهای خود را ببینند و اظهارنظر دیگران را درباره آثارشان بشنوند.
ما سال هایی را دیده ایم که نیما یوشیج را در موقع خواندن شعر «آی آدم‌ها» یک استاد بزرگ ادبیات مسخره می کرد و با استهزاء به او می خندید.
ما اغلب اوقات با سهراب سپهری، منوچهر شیبانی، هوشنگ ایرانی و بعضی نویسندگان و شاعران جوان دیگر در قهوه خانه، در منزل،حتی در کلاس درس کنار هم می نشستیم و نوشته هایمان را برای یکدیگر می خواندیم، چون در آن روزها نه کسی آن‌ها را چاپ می‌کرد و نه کسی جز خود ما حاضر بود بشنود. خوب گله نباید داشت.هر راه نوینی در هر جا و در هر زمان در آغاز همین‌گونه بوده است.
به امروز نگاه کنیم و به اندیشه ها و ذوق های مردم که در مدتی کوتاه برای پذیرش آثار نو این‌گونه آمادگی یافته اند به این موج عظیم شعر نو نگاه کنیم که هر روز غنی تر و گسترده تر می‌شود. به این بیندیشیم که امروز هر شاعر و نویسنده نوپردازی هرقدر هم که مشکل و دور از ذهن مردم بنویسد، حداقل برای آن‌که بفهمند چه می گوید، نوشته‌ها و شعرهایش را می خوانند و به حرف‌هایش گوش می‌دهند.
 .چه صحبت هایی پیرامون ادبیات دارید؟
_ ادبیات رشته های گوناگونی دارد که اظهارنظر درباره تمام آن‌ها کار من نیست. من با ادبیات تنها در نوع هنری آن، که داستان‌نویسی و شعر است سروکار دارم.
دراین‌باره معتقدم که ادبیات سازنده اندیشه ها و نیروهای معنوی افراد یک اجتماع است.
به همین سبب باید مایه های اصلی آن از زندگی گرفته شود «زندگی به معنی اصیل و عمیق آن» باید که سازنده باشد و گاه هم مخرب بی آنکه نقش راهنما و معلم را به عهده داشته باشد.من همان‌گونه که بیست سال پیش معتقد بودم و برای همین اعتقاد هم‌‌ مبارزه می کردم. امروز هم معتقدم که هنر و ادبیات برای هر چیز و در خدمت هر چیز جز خودش باشد بیهوده است. هنر نیست. راهنمایی و تبلیغ است و این کار روزنامه‌نگاری است که البته این هم در حد عالی و صحیح خود کاری درخور پذیرش است.
من فکر می کنم نوشتن آن‌وقت اصالت دارد و می توان نام هنر بر آن نهاد که از ژرفای درون گوینده سرچشمه بگیرد و اگر این بیان ژرفای درون صمیمی بود و نه برای راهنمایی و تبلیغ و مانند این‌ها بی‌گمان بیان‌کننده زندگی مردم اجتماع در زمان و دوران معین با تمام ویژگی های آن خواهد بود، هم‌چنان‌که آثار گویندگان قرن های گذشته، هر کدام به نوبۀ خود گویای ویژگی های زندگی زمان خود هستند. با توجه به این طرز فکر و تعبیر که من از ادبیات دارم، اعتقاد راسخ به سلامت فکر و روح هنرمند دارم چون از یک جسم و روان آلوده و علیل جز افکار و اندیشه بیمار چیزی تراوش نمی کند و وقتی مساله ارتباط شاعر و نویسنده با اجتماع مطرح است بدون شک هیچ انسان باشعور و متفکری حاضر نیست اجتماعی را که در آن زندگی می کند و به آن بستگی دارد متشکل از مردمی بیمار و فرسوده و منحرف ببیند.
درباره ادبیات معاصر ایران چه نظر دارید؟
_ دراین‌باره در حال حاضر از دادن پاسخی مشروح و دقیق که برای شما قانع‌کننده باشد معذورم.
زیرا من در سالهای اخیر به علت وجود عوامل متعددی آن‌گونه که شایسته یک صاحب‌نظر و اهل تحقیق است از جزییات جریان‌های ادبی و هنر وارد نبوده ام و کارم بیشتر نوشتن و نوشتن برای خودم بوده است. البته به یک چنین تجزیه‌ وتحلیل دقیق و منطقی بسیار علاقمندم و در صورت لزوم حاضرم در آینده نزدیکی نظریاتم را به‌طور مشروح دراین‌باره برایتان بگویم.
فقط بطور خلاصه می توانم بگویم که داستان‌نویسی در سال‌های اخیر به شکل قابل‌توجهی گسترش یافته و نویسندگان جوانی با شور و استعداد چشمگیر پدیدار شده اند.
البته اکثر نویسندگان مورد احترام من هستند و نقش بعضی از آنان را در ایجاد مبانی داستان‌نویسی در ایران نمی توان نادیده گرفت ولی چون من طبق موازین فکری و ذوقی خود نویسنده و شاعر را در خلسه آفرینندگی درخور پذیرش می دانم نه تقلید از روش‌ها و سبک‌های موجود و متداول با این نقطه‌نظر جز یکی دو نفر نویسنده که تأثیر شگرفی در داستان‌نویسی و نثرنویسی معاصر ایران دارند هنوز نویسنده دیگری برای خود نیافته ام.
شما در نویسندگی به چه سبکی کار می کنید. آیا نوشته های شما مبتنی بر یکی از روش های معمول است یا راهی است که خودتان برگزیده اید؟
- من نویسندگی را با شیوه سمبولیسم آغاز کردم. ولی همان‌طور که قبلا اشاره کردم معتقدم سبک‌ها و روش‌های ساخته غرب بنابر نیازمندی های خاص مردم آن سامان و با شرایط زمانی و مکانی معین به وجود آمده است و ما که از نظر اوضاع و احوال مادی و معنوی و تاریخی در وضع دیگری هستیم، سبک‌های ساخته و پرداخته غرب نمی تواند پاسخگوی خواست‌های احساسی و ذوقی ما باشد.
هدف من این بوده است که با استفاده از سبکهای نوین غرب و با اتکاء به سنت های ادبیات کهن‌سال ایران، به‌خصوص استفاده از فولکلور (که مبتکر آن در ادبیات معاصر مرحوم هدایت بود) در نویسندگی روشی به کار بندیم که در عین قابل برابری بودن با ادبیات جهان امروز، ارتباطش را با ادبیات گذشته ایران و درواقع با ویژگی‌های روحی مردم این سرزمین حفظ کرده باشد. با توجه به این نظریات و با آزمایش روش‌های پیش‌رو و ادبیات غرب مانند سوررآلیسم، داداییسم و ایسم های دیگر (که هر یک از این‌ها به طرز گسترده ای در ادبیات گذشته ما وجود دارد) راهی پیش گرفتم که نه داستان‌نویسی به‌طور کامل و نه شعر تنها می تواند باشد بلکه آمیخته است از داستان قصه و شعر. این‌هم بدان سبب که معتقد به آزادی کامل هنرمند از قید فرم های بیرونی در بیان احساس هستم ضمنا آن‌چه در این راه پیوسته مورد نظرم بوده است مساله روانی نثر فارسی و استفاده از آهنگ و ریتم کلمات در این نثر است. من به اقتضای آشناییم با موسیقی علمی و دریافت تاثیر عظیم آهنگ و ریتم در ذهن انسان کوشیده ام از این تاثیر در نوشتن نثر فارسی استفاده کنم. برای این‌کار در انتخاب کلمات برای ترکیب جمله ها علاوه بر معنی به آهنگ و ضرب آن‌ها نیز توجه داشتم.
حالا اظهارنظر در این باره که با این شرایط و برای رسیدن به هدف موردنظر تا چه حد موفق شده ام و نوشته هایی که با چنین کیفیتی بوجود آمده تا چه اندازه توانسته است پاسخگوی نیازمندی‌های زمانه من باشد کار صاحبننظرانی است که خوش‌بختانه در جامعه هنری کنونی ما وجود دارند و من شخصا گاه‌وبیگاه از نظریات و انتقادات دقیق و بی طرفانه آن‌ها استفاده کرده ام.





Friday, March 8, 2013

داستان شیر خفته از غلامحسین غریب

یک کشتی آمد در ساحل دریا باید در این کشتی سوار می‌شدم.چون بر پیشانی‌اش نوشته بود به بیشه‌های گمشده می‌رود،دور دنیا گشته بود و مسافری به تورش نخورده بود.وقتی مرا سوار کرد به او گفتم::دیر گاهی است چشم به راهت هستم.شاد شد.در شگفتی فرورفت،در راه میان دریا گفت:من مسافرهای مشهوری رو تو دریا غرق کردم،دور دنیا می‌گردم،کارم اینه که بیام کنار ساحل،کسانی رو که خودشون نمی‌دونن به کجا باید سفر کنن،ببرم و اونها رو میون گرداب‌ها و موجهای خطرناک غرق کنم.
کشتی عجیبی بود در خشکی هم راه می‌رفت.در فضا هم حرکت می‌کرد،
می‌گفت: تو فکر کن همه جا دریاست.
من دوست نداشتم از راههای شناخته و همگانی گذر کنم،چون می‌شد که این راهها هیچیک به غرق شدن نپیوندند،همیشه در کوره راهها پیش می‌رفتیم.یک مرتبه راه ما درست از میان سیاهی یک چشم می‌گذشت.تصویرخودم را آنجا دیدم.درسیاهی ایستاده بود و دختری ترکمن بیمناک پیش رویش می‌رقصید.یکباره سرش گیج رفت و گم شد.آن وقت تصویر سردرپی او گذاشت.درراهی که می‌رفت خط باریکی از خون کشیده بود.تمام غرق شدگان مشهورازهمین راه رفته بودند،همه آنها سوار همین کشتی شده بودند.اکنون کشتی خوشحال بود.پس از زمانها باز هم یک مسافر باز هم بادبان سیاه وعظیم او بردریاها گسترده می‌شود و با گستاخی به سوی بیشه‌های گمنام می‌راند.

میانه‌های دریا آنجا که به قدر چند‌ صد هزارسال از آنچه نامش زندگی آدمی است دور شده بودیم کشتی سر در گوشم گذاشت و گفت: راستی حالا می‌دونی کجا و به سوی چه چیز می روی؟ پرسش بجایی بود.پا گذاشتن من در این کشتی درست ترین پاسخ به شمار می‌رفت به او گفتم در تاریکی بیشه‌های گمنام شیری به خواب رفته،میروم بیدارش کنم ...
کشتی با تعجب پرسید :چه کسی اینو بهت یاد داد؟...گفتم نمی‌دونم فقط یادم میاد آن زمان که ناگهان گم شدم و سرگشته راه بیابانها را پیش گرفتم ،گذارم به روستایی افتاد .باستانی و کهنسال اما ویرانه بود.بردرهای شکسته و دیوارهای ویرانش،تا روی چهره سوخته و غم گرفته مردم آن،پراز نوشته‌ها بود. پراز داستانها بود.
مردم روستا سوگوار بودند.قرنها بود که برای نابودی روحشان سوگواری می‌کردند.ولی نه برای مرگش زیرا هنوز نمرده بود و به همین سبب سوگواری آنان همیشگی شده بود.در میان قصه‌ها،لالایی‌ها،ترانه‌های عاشقانه،همیشه گفتگو از یک شیر بود.شیرکهنسالی که در بیشه‌های گمنام قرن‌هاست به خواب رفته.این بیشه‌ها  کجاست ؟ کسی نمی‌دانست آن طرف کویرها و بیابانها.در گوشه‌های ناپیدای دنیا و شاید آن سوی جهان فکر و سخن قرار داشت.آن شب که طوفان شدید زمین روستا را لرزاند و گذرگاهها در تاریکی گم شدند ،من ویلان و سر به گریبان میان باد و بوران گیر کرده بودم.
دو نفر درویش با سر‌‌و‌رویی خاک‌ آلود سر رسیدند از دیدن من اندوهگین شدند .
گفتند:بچه ! توی این تاریکی و طوفان چه می کنی؟ چرا نمیری خونَت؟  
گفتم : من خونه ندارم تو این روستا غریبم گم شدم .
درویش خم شد درست به صورتم نگاه کرد و فریاد زد:طفلک تو غریب نیستی،اهل همین خرابه‌ای اما در این طوفان کسی به فکر تو نیست.تو این هوای خراب سربه نیست میشی میری پی کارت بیا بریم.همراه آنها راه افتادم.
درراه آن دو درویش با هم گفتگو می‌کردند و چنین می‌گفتند :ببین چطور آتشها خاموش شده.همه جا رو تاریکی گرفته ،شاید این مرتبه دیگه طوفان همه رو ازپا در بیاره.شاید ...... اما شیر از پا در نمیاد می‌دونی که این شیر خیلی پر زوره ،شایدم اگه بیدار بشه بازم فریادش دنیا رو پر کنه .اگه بیدار بشه!... اما کُو اون رادمردی که بی‌هراس پا به بیشه‌های گمنام بگذاره؟....عشقی به کار نیست.
به هوس جویبار کوچکی که از مغرب بیمار سرازیر شده،دریای بیکرانه رو از یاد بردن.همه از خودشون بیگانه شدن می‌بینی که این کشتی صدها ساله همین گونه خالی و خاموش در دریا دور میزنه.این درسته اما هیچ به این چاهها توجه کردی ؟ 
درویش نگاهی به دورو بر روستای ویرانه انداخت و در شگفتی فرورفت.زمین ،دیوار،هوا،همه جا پر از چاه بود.در ته این چاهها،جانورانی با تن انسان و سر روباه پنهان شده بودند و دسته دسته کلاغهایی زشت و سیاه را از بن چاهها بیرون می‌فرستادند.مرغهای بدریخت با صداهای ناهنجار می‌آمدند و در پیش چشم مردم روستا ،پرهای زشت خود را می‌گستردند .سوی دیگر انبوه خرسهای سفید،یک انسان گِلی را روی دست گرفته ،سجده‌اش می‌کردند ،جیغ می‌کشیدند و پیش می‌آمدند.مردم روستا چشمشان در پشت پرهای سیاه پوشیده بود.در فریاد کلاغ و جیغ خرس خودشان را گم می‌کردند و در چاه‌ها سرنگون می‌شدند.
آنگاه درویش به همراهش گفت: حالا می فهمی؟
از انسانیتی که خرس و روباه به زمان جدید پیشکش کردن، بیش از این نمیشه چشم داشت.جونورای وحشی تن آدم‌ها رو می‌خورن،اینها روان‌ها رو،روان آدمارو می‌خورن و تو دنیا از جیغ وحشیونه اونها غوغایی برپاست.زمانه‌ای که جونورها ادعای برتری فهم و هوش کنن دوره شرمساریه. دوست چی خیال می‌کنی؟ این مردم نمی‌تونن همیشه رو چاه راه برن کی میدونه؟ شاید روزی بازم اون شیر کهنسال غرش پر شورش و آغاز کُنه، کنار راه باریکی که از بر کوه می‌گذشت مرا رها کردند و گفتند این راه توست.خونه دهقان تو این کوهساره،جای تمام کسانی‌ست که در طوفان گم میشن.
 من و راه هر دو در تاریکی گم شدیم.راه زود با من آشنا شد و در حال رفتن 
می‌گفت:این گذرگاه چندین قرنه که متروکه هیچکس از اینجا گذر نمی‌کنه راه دشواریه اما هرکس بخواد ردپای شیر‌و پیدا کند،ناچار گذرش از اینجاست.همان شبانه به منزل رسیدم .در پای دیوار یک دژ سنگی که تمام دامنه کوهستان را گرفته بود ایستادم و به خود گفتم :خانه دهقان همین جاست .
در بُن تاریک دِژ صخره‌ای عظیم پیداست بر فرازش پیکری بلند بر تکیه‌گاه شمشیر پشت داده ،چهره‌اش در پَس تاریکی و خواب گم مانده است.... پیش پایش ،رخسار فروزان زنی در پَلاس سیاه پیچیده نمودار است.زن آهسته شعر می‌خواند :

 از آتش مزدا آفریده ،از ناهید و سفندارمذ می گوید .
 از حماسه دلیران و درخشش شمشیرها می‌گوید .
 از رخ ساقی،از عشق و شراب،راز ابدیت می‌سراید

بیهوده است.از پیکر خفته جنبشی پدیدار نیست.ترسان و آهسته پیش رفتم و از زن پرسیدم:مرده؟....   او یکباره برآشفت :هیس !... نمرده ...بیدار خواهد شد.اما با ترانه‌ای که هنوز سروده نشده.
آنگاه یک چشمه فروزان از آتش را نشانم داد و گفت:راه بیشه‌های گمنام از اینجاست.آن دم به یاد گفته درویش افتادم
«کو اون راد مردی که بی‌هراس پا به بیشه‌های گمنام بگذاره»یکباره فریاد کشیدم ،اینه ردپای شیر؟...از چشمه آتش باید گذر کرد؟ فریاد بی‌هنگام من در میان خاموشی دژ غوغایی بپا ساخت.پرتو لرزان آتشدان سنگی که بر فراز صخره می‌سوخت درهم شد.تاریکی ها بهم ریختند.از بن دیوارهای دژ صدها هزار بانگ پاسخ دادند:باید از چشمه آتش گذر کرد.
سیمای زن در آتش خشم برافروخت .آشوبی در چشمان دیوانه‌اش پدیدار گشت یکباره پَلاس سیاه را بدور افکند و فریاد بر‌آورد :آهای گمشده در طوفان ! مرا بشناس! من زبان مردم این روستا هستم.کلام موبدانم ،حماسه جوانمردانم .غزل عاشقانم،سخن عارفانم من آن دریای پهناوری هستم که کوبش سیلی طوفانها را آزموده‌ام و اکنون....اینست پاداشی که مردم بی‌خرد روستا بر من روا داشته‌اند.دریای بیکران را در پلاس سیاه پیچیده‌اند.نمی‌دانم در این هنگامه چه چیز بود و کدام ترانه پنهانی در بُن این فریادها نهفته بود که در بنیاد خاموشی کهنسال خانه دهقان رخنه پدیدار کرد.
پیکر خفته بر بستر شمشیر جنبشی کرد و چهره دهقان از پس ابهام زمانه‌ها نمودار گشت.برازنده بود.پر از فرزانگی بود.نشان پیمان‌ داری و درستی داشت.جوانمرد بود.تمام آن چیزها بود که از روستای کهنسال شنیده،خوانده و در خواب دیده بودم.مرزهای جهان ناشناخته از پیش چشمانم برداشته شد و صدای دهقان مانند بانگ ازلی که سرنوشت مرا تعیین می‌کرد،به گوشم رسید.این صدا،همه یادها ،گذشته‌ها و بودنی‌ها را از من گرفت و به جایش اندیشه‌ام را با آن جستجوی جاودان که راز آگاهی آفرینندگان مشرق زمین را در خود دارد آشنا ساخت.
کنار چشمه آتش،راه سهمگینی را که از میان طوفانها‌ی آتش می‌گذشت و تصویر بیشه‌های گمنام همچنان خیالی سوزان در پهنای آن موج می‌زد نشانم داد و گفت: 
این راه زندگی توست،کشتی‌ای‌ که به دیار آشنا میره به زودی از راه میرسه.                                                                                                             
                                                                           غلامحسین غریب 


Thursday, March 7, 2013

Professor Gholam Hossein Gharib- Khorousjangy


G.H.Gharib
Writer,poet,musician,clarinetist,born in Tehran,1302 (1922).1314 (1934): He entered conservatory and learnt clarinet from Czechoslovakian musicians.
1318 (1938): He studied harmony. Later he commenced cooperation with his teacher (Parviz Mahmoud) in the orchestra.
1325 (1945): He participated in an ethnomusicology project of The Iranian Art and Culture Organization with Lotf Allah Mobashery and cooperate gathering folklore and local songs of different ethnic groups of Iran . He also joined The Tehran council Orchestra Symphonic as the first Iranian clarinetist.
1327 (1947): He published his first collection of poems i.e. Sareban (Cameleer) with the edition of his friend (the great Iranian poet) Nima Yushij. 




1328 (1948): He organized and established “Khorous Jangy” community with the assistance of Jalil Ziapour, Hasan Shirvany and Manouchehr Sheibany.
1329 (1949): He published the “Khorous Jangy” magazine in five issues.Houshang Irany joined the community.The second period of publishing of the “Khurus Jangy” magazine started and the group presented the “Khurus Jangy” art manifesto under the title of “Slaughters of Nightingale” (This manifesto was a struggle against old and static artistic methods for the new and dynamic ones)
1332 (1952): He published a collection of poem and prose under the title of “Shekast e Hamaseh” (Epic failure). He cooperated with Sohrab Sepehry and Abolghasem Masudy in the “HONAR NU” and “APADANA” magazines. He went to Italy in order to study and practice more wind instruments such as clarinet and saxophone. After returning from overseas he was offered the presidency of conservatory of Iran. He had the responsibility of this position for 20 years.
1340 (1960): He published a story collection, “GHESSEH GUYE MEIDAN E POR AFTAB” (The story teller of Sunlight Filled square)
1350 (1970):He published “Khune Mehr” (The blood of affection).
1351 (1971): He retired from the presidency of conservatory and occupied a position of head master in the Ministry of Culture and Art.
1359 (1979): He retired and began teaching clarinet and saxophone until 1381 (2003).
1381-1382 (2003-2005): He past two years illness and finally started a new journey.


 Translate By Kereshmeh Gharib