Sunday, March 8, 2015

قهرمان کوه - از مجموعه شعر غلامحسین غریب 1370

قهرمان کوه 
روزی آخر بشکند معیارهای شهر یخ
آن زمان دیگر زمان آتش است .
من در آن روز پُر از راز و پُر از گفتارها
بانگ آتش می زنم بر این یخین دیوارها
***
وه چه پوسیده است این افسانه ی دنیای روح
هم چه بیهوده است ، خواندن مرثیه ، در سوگ کوه
قهرمان کوه است ، این کوه بلند سر به ابر
شعر تاریخ است این صخره که ، گه گه ضربه می کوبد به طبل
طبل ها ! هی طبل ها !
شب دیر شد
یخ در زمین جاگیر شد .
اهرمن ، با چشمهای زرد ، بیش از هر زمان ، بیشرم و ترس انگیز شد
شاپرک ، با بالهای آتشین ، در کوچه های شهر یخ ،
سر گشته و درگیر شد .
***
طبل ها ! هی طبل ها !
از چه خاموشید ، در این صبح بی بانگ خروس !
از چه خاموشند سورناهای جان
از چه می کاوند ، در این مرده ریگ باستان ، در جستجوی قهرمان
قهرمان اینجاست ، در پس کوچه های شهر یخ
***
طبل ها ! هی طبل ها !
شب چه تاریک است و سرد
شاپرک را زود بیدارش کنید
از رحیل قهرمان خویش آگاهش کنید .
صخره غلطان آمده از کوههای دور سخت
آتش آورده برای شاپرک ، تا گرم گردد بالهایش ،
بر پرد تا آسمان شهرِجان .
طبل ها ! هی طبل ها !
شاپرک تنهاست در یخ زار زیست
هیچ کس او را نمی داند که کیست
او سمرقند است ، در افسانه ها ، قایق مست است در امواج اقیانوس ها
او پیام مِهروَرزان است در این سرزمین
شعله ای از آتش جان است در این خاک سرما آفرین .
بیم دارم من که سرما سرد و خاموشش کند .
***
طبل ها یکباره کوبیدند :
ببرها در جنگل جان سخت غریدند :
هی ... شهر یخ زار !
این صدای قهرمان- کوه است .
بانگ صخره ی آتش دل ، آتش زبان ، آتشین خوی است .
او که در گرمای مِهر شاپرک هر روز و هر شب بر دل کهسارها آتش می افروزد
او که با ضرب کلنگ و دیلم تاریخ
پیام عارفان و قهرمانان را
به نام یاد بودی از زمان یخ ، به قلب سنگ می کوبد .
***
هی ... شهر یخ زار !
این صدای قهرمان-کوه است .
ولی این را تو می دانی و خیلی خوب می دانی که کوه قهرمان هرگز نمی لرزد
چرا ... تب می کند .
تب از شرار جنگلی که در درونش ، روز و شب آتش می افروزد .
شاپرک باید در این جنگل بسوزد . کوه گردد ، سخت و سوزان
و همین سان آتشین بال ، آتشین تن ، آتشین گفتار .
***
طبل ها ! هی طبل ها !
چه شب تاریک و سرد و زشت و نامردی است .
نی لبک مرده ، و چوپان یخ زده
گوسفندان ، در میان دشت یخ ویلان و سرگردان
چه باید کرد ؟
ای دُهل ها ! ای دُهل ها !
طبل ها افسون شدند
طبل های بی فغان خفته در یخ ، از جهان زندگی بیرون شدند .
مرده اند این طبل ها ، یخ بسته اند این طبل ها
***
در درون قهرمان- کوه بلند .
یک دُهل ، یک بند می کوبد و می خواند پیام آن یَل افسانه ها ، گرشاسب جاوید را
شاید این بانگ دُهل ، بانگی است از موسیقی شهر ازل .
<< شهر زیبایی ، دیار سروری ، شهر خدا >>
***
ای دُهل فریاد کن !
با صدای شب شکن ، از قهرمان ها یاد کن
در پس دیوار ایوان بلند ،
آن پریزاد در آتش خفته را بیدار کن . با او بگو :
قهرمان- کوه ایستاده بر لب بَحر فنا
***
با او بگو : کوه بسیار است در این سرزمین یخ زده
اما ...
کوههایی سرد ، بی آتش و بی رنگ غرور
آهوان دشت بیمارند ، کبکان خفته در برف طلا .
قُمریان سردند و افسرده ولی پُر ادعا
اما ...
در همین دنیای یخ ، در میان کوههای تن بلور بی غرور
یک پری ، بی نام ، بی آوازه ، بی برف طلا
شعله ور گشته ، پیام آورده از شهر خدا
ای دُهل آیا تو هم یخ بسته ای ؟
کو صدایت ؟ بانگ فریادت کجاست ؟
آتش تند جهانسوز پریزادت کجاست ؟
ای دُهل فریاد کن !
آتشی نو ، از جهان نوتری بنیاد کن
ای دُهل بانگی بزن بر بام ایوان بلند
شاپرک را زود تر بیدار کن . با او بگو :
پَر بکش بر کوهها ، بال زن بر صخره ها .
آتش اکنون شعله ور گشته درون کوهسار قهرمان
***
پریزاد ! جهانسوز !
بیا تا بسپاریم ، بر اقلیم زمین قول خدا را
بیا تا بنگاریم ، بر این نامه و دفتر
شرر یخ زده ی شعر فنا را
نه صدایی ز دُهل مانده در این یخ
نه نشانی ز قد و قامت شیرین
و نه انگیزه و شوری که زند تیشه به کهسار
پریزاد ! بیا آتش نو شعله ی آتشکده ی مِهر
در این خانه سرما زده ی ، یخ در و پیکر
بسازیم ، اجاقی که به جوش آورد این دیگ درون را
که روشن کند آن کوره ی اسرار جنون را
به ببین ای دل غافل !
که افسون زمانه
چه بیداد بر افکند ، در این دشت
نه ببری ، نه پلنگی ، نه تیری ز تفنگی ، همه روباه
***
یک شاپرک با نقش و رنگ بال خود
با سینه پر رمز و پر اسرار خود
بنشسته بر دامان کوه قهرمان
می خواند آوازی زشهر آشنایی
کوه بلند قهرمان ، آواز او را می برد ، در شهر پر اسرار جان
آنجا پریزاد زمان ، معمار ملک عاشقان ، افروخته آتش ز خون سبز خود
می پاشد آنرا بر رخ سرد زمین و کوه و صحرا
***
آتش خون پریان ، می شکند قله ی یخ های زمان
گرم شود . سبز شود . غنچه کند ، باغ جهان
بشکند آن نرگس نوروز ، دگر باره پشت یخ و سرما
***
جهانسوز ! پریزاد !
بیا شعله ی آتشگه میعاد !
زمستان گذران است . نویدی ز بهاران در افق برق زنان است .
کنون مرغ زمستان نگران است :
 چه پیش آیدش این فصل ، بدون یخ و سرما
از غلامحسین غریب