Friday, May 15, 2009

Professor Gholam Hossein Gharib _Kereshmeh Gharib 2006


Writer, poet, musician, clarinetist, born in Tehran, (1922-2005)
He was the head of Tehran conservatory about 20 years.
1938 He entered conservatory and learnt clarinet from Czechoslovakian musicians and studied harmony with Parviz Mahmoud ,later he commenced cooperation with his teacher(Parviz Mahmoud) in the orchestra.1939 He participated in an ethnomusicology project of The Iranian Art and Culture Organization with Lotf Ollah Mobashery and cooperate gathering folklore and local songs of different ethnic groups of Iran. He also joined The Tehran council Orchestra Symphonic as the first Iranian clarinetist. In 1945 He published his first collection of poems i.e. Sareban (Cameleer) with the edition of his friend (the great Iranian poet) Nima Yushij.

Khooroosjangy(Fighting-Cock)1328(1948): He organized and established “Khooroosjangy” Fighting-Cock community with the assistance of Jalil Ziapour, Hasan Shirvany and Manouchehr Sheibani. They published the “Khooroosjangy” magazine in five issues.Khooroosjangy was the literary journal of the time.The Fighting Cock was published in a period when such values as political commitment and social idealism were at their height in the Iranian intellectual community. 1951 Houshang Irany joined the community. Journal transformed into a radical modernist literary journal.The second period of publishing of the “Khooroosjangy” magazine started.The Fighting Cock swam against the current and rejected the commitment of artists to anything but artistic innovation and the group presented the “Khooroosjangy” art manifesto under the title of(Salakhe Bolbol) “Slaughters of Nightingale” (This manifesto was a struggle against old and static artistic methods for the new and dynamic ones).As the Khooroosjangy manifesto specifies :The new art opposes all the claims of the followers of art for society’s sake, art for art’s sake ,art for … Also let the artists of Khooroosjangy will challenge the publication of outdated and banal works in fiercest possible way. (Analyctic History of Modernist Persian Poetry by Shams Langerudi)In 1953 He published a collection of poem and prose titled as “Shekaste Hamaseh” (Epic failure). He cooperated with Sohrab Sepehry and Abolghasem Masudy in the “HONAR NU” and “APADANA” magazines. He went to Italy in order to study and practice more wind instruments such as clarinet and saxophone. After returning from overseas he was offered the presidency of conservatory of Iran. He had the responsibility of this position for 20 years. 1960 He published a story collection, “GHESSEH GUYE MEIDAN E POR AFTAB” (The story teller of Sunlight Filled square), 1970 and published “Khune Mehr” (The blood of affection). 1971 He retired from the presidency of conservatory and occupied a position of head master in the Ministry of Culture and Art. 1979 Retired from all formal occupations and began teaching clarinet and saxophone until 2003.
1997 Met Hiva Massih (poet, writer, and philosopher) who opened a new path in his artistic life. In 1998 he created “Daf zan Hezar chashmeh Atash “(Tambourine player of thousand fire fountain).”In 1999 published Bagh e Khoda (The Lord’s Garden) His old friend, Iranian modern composer Alireza Mashayekhy composed a piece with the same name and dedicated to Gharib.
2001 Sareban (Cameleer) revising with Hiva Massih’s preface.
2003-2005: He past two years illness and finally started a new journey.He left us but he is alive forever.
Kereshmhe  Gharib

Tuesday, August 21, 2007

مرگ غريب آخرين خروس جنگی عليرضا ميرعلى نقى 1383

 ياد دوست
  
مرگ غريب آخرين خروس جنگی



خبر مرگ «غريب» در آخرين روزهاى پاييز همچون ضربه اى غران و قاطع بر طبلى بزرگ در لحظه هاى پايان يك قطعه باشكوه و تراژيك بود. رساتر از اين تعبير براى مرگ دوستى كه در دنياى ما مسافرى غريب بود و «غريب تر» از همه به شوريدگى ها و آرمان هاى يك نسل نمى توانم يافت. با سكوت او آخرين «خروس جنگى» هنر مدرن ايران نيز خاموش شد. پيش از او هوشنگ ايرانى، مرتضى حنانه و سيروس طاهباز رفته بودند و او «غريب» مانده بود. زنده ياد سيروس طاهباز در كتابى كه از مجموعه نوشته هاى هوشنگ ايرانى فراهم آورده بود (و دريغ كه بعد از مرگ طاهباز چاپ شد) از دوست خود و دوست ما، غلامحسين غريب عزيز با لحنى آكنده از مهر ياد كرده، انگارى از سردارى كهنسال و همچنان سلحشور ياد مى كند و خاطره رزم مردانه او را حرمت مى گذارد. راستى را كه جز اين نبود. آن دوست هنرمند عميق و مهربان، مثالى مجسم از آزادگى، رندى و قلندرى و صفاى انسانى، يك خروس جنگى غريب در روزگارى بود كه به قول خودش «آن طنز تلخ و لطيف»: «بحمدالله كه ديگر هيچ نبردى وجود ندارد، چرا كه اصولى وجود ندارد كه سر آن نبرد كنند. هر چه هست معامله است و خريد و فروش و واسطه گرى.» حافظه زمانه ما هر قدر هم كه عليل و ابتر باشد، ناگزير خواهد بود شهادت دهد كه غلامحسين غريب گرگانى هنرمند بافرهنگ، معلم دانا و تجددخواه حقيقى موسيقى عصر خود تا نفس آخر قرص و قاطع بر اصولى كه در اول عهد جوانى دل بدان بسته بود، پايدار ماند و شگفتا كه بابت اين پافشارى پررنج هيچ وقت امتيازى به خود نداد و از جامعه دلال صفت و بى فرهنگى كه هميشه از توانايى هاى او استفاده كرد و دست آخر هم او را تنها گذاشت، درخواست و طلبى نكرد. پريشانى هايش، سرخوشى هايش، اميدهاى آرمانى اش، ماليخولياى مطبوعش و توانايى او در پديدار كردن فضاهاى حسى پرتنوعى كه هنر مخصوص او در ارتباط بين دوستانش بود، به نحو ژرفى «مدرن»و به طرز قاطعى «ايرانى» بود، نه طعمى از عرفان سنتى را داشت و نه تداعى شوريدگى چهره هايى از باختر زمين كه اگرچه مورد احترام او و ايده آل هاى دوره جوانى اش بودند، به هر صورت، به فرهنگى ديگر و زيست _ بومى ديگر تعلق داشتند. به راستى مى توانيم او را يكى از نهادهاى انسان مومن ايرانى به معناى حقيقى و به مفهوم اورژينال آن بشناسيم. همان طور كه نيما يوشيج را و امانوئل مليك اصلانيان را كه هر دو از دوستان نزديك او بودند. همه اينها در سايه شخصيت هنرى و شخصيت انسانى او رنگ و طرح مى گرفت. كسى كه به عنوان يكى از اولين فارغ التحصيلان كنسرواتوار تهران، اولين بنيانگذاران اركستر سمفونيك تهران (همراه با پرويز محمود و روبيك گريگوريان و مرتضى حنانه)، بيش از نيم قرن در پيشرفته ترين مقاطع آموزش عالى موسيقى در مقام تك نواز كلارينت، معلم بلندپايه و مدير برنامه ريز آموزشى فعاليت كرده بود. از پيشروان و پايه گذاران جريان مدرنيستى خروس جنگى در دهه ۱۳۲۰ بود و... بگذريم كه اين يادداشت نه تذكره نويسى است و نه مرثيه سرايى كه غريب دلاور از آن عار داشت. سال ها پيش در مرگ دوستش مرتضى حنانه نوشت: «تو به سوگ و سوگنامه نياز ندارى، تو به عشق و عشق نامه نياز دارى، غريب، سخت تر و خشن تر از آن است كه گريه كند... مگر تابه حال ديده اى كه اژدها گريه كند؟» پانزده سال از اين نوشته مى گذرد و آن كبوترى كه در بطن مردى غران و خندان، نفس مى كشيد و مى تپيد، حالا خودش خاموش شده و بر آنم كه به سوگ و سوگنامه نيازش نيست. اگر ما غمگين هستيم، براى خودمان هستيم كه حضور از ياد نرفتنى او را از كف داديم و او را آنچنان كه بايست، در وقت خود به ياد نياورديم. آن شوريدگى اصيل و شخصيت هنرمندانه و آن تلاش ژرف براى افروختن شعله محبت بين آدميان، آن روحيه زيباى مردانه او و آن استغناى طبع كه امروزه در بين مدعيان هنر، نيست و نابود شده است، همه و همه در روزگار ما متاعى بود «غريب» حالا، نامى از آسمان فرو افتاده، معناى خود را در سفرى هشتاد و يك ساله ترسيم مى كند. آرى، «غريب» به هر دو معنا. ديگر كسى مثل او را نخواهيم ديد و انگار ديگر كسى مثل او نخواهد بود. نبض آشفته روزگار ما اين را شهادت مى دهد. *براى آدمى كه كار و دلمشغولى اش، سركشيدن به گوشه و كنار زواياى تاريخچه موسيقى معاصر ايران است، غلامحسين غريب گرگانى گذشته از تمام آن مجموعه درخشان صفات هنرى و انسانى، گنجينه اى گرانبها از يادها، خاطره ها و وقايع و تجليل ها بود. پريشان روزگارى، اين فرصت را از همه ما گرفت كه مخاطب و حافظ محفوظات او باشيم. در طرحى كه براى تحقيق در تاريخ شفاهى موسيقى شهرى ايران، بخش هنرستان ها نوشته شده بود نام غلامحسين غريب در صدر فهرست استادان صاحب صلاحيت براى اين كار به چشم مى خورد. اكنون ديگر او نيست و جهان خاطرات شصت و چند سال حضور در روزگار پرتلاطم و آشوب زده موسيقى ايران با او براى هميشه زير خاك فرو خفته است. باز هم دريغ با ماست، نه با او كه گاه از سر دل زدگى مى گفت: «دنيا پس ما چه دريا چه سراب» در اين مورد دوست عزيز جناب غلامحسين خان غريب، اشتباه گفتيد. بعد از شما دريايى نيست.

هر چه مى بينيم سراب است و تو هم اين را مى ديدى كه گذاشتى و رفتى

علیرضا میرعلی نقی