Sunday, December 5, 2021

صنم شیشه ای اثر غلامحسین غریب - مجله خروس جنگی شماره چهارم


همراه من آدم عجیب و مخصوصی بود.شاید نتوان او را آدم،انسان،یا غیر انسان دانست.زیرا طوری بود که نمی شد مختصات آدمهای دیگر را در او یافت.چندین سال بود که ما با هم آشنا بودیم .آشنایی خیلی نزدیک تر از آن چه بشود تصورش را کرد آنقدر که در همدیگر حل شده و گاهی دو نفری تشکیل یک فرد را می دادیم.این آشنایی از بچه گی من یا شاید از موقعی که به دنیا آمده بودم وجود داشته است.

اما من تا همین چند سال اخیر فقط جسته و گریخته از او آثاری می دیدم.تا اینکه یک مرتبه خیلی خوب آن طور که لازمه شناسایی یک همراه است،او را شناختم و به ماهیتش پی بردم.اما علت عجیب بودنش؟ گذشته از اینکه دوستی او با من کاملاً با تمام دوستی هایی که در دنیا وجود دارد فرق داشت و اصلاً خیال می کنم این چنین آشنایی ها انگشت شمار باشد،رفتارش هم به کلی یک شکل دیگر و روی پایه ای بود که جز خود او و من دیگری از آن سر در نمی آورد.آمدنش وقت و ساعت معین و مقرری نداشت.بلکه اغلب اوقاتی بود که خیلی هم بی مناسب به نظرمی آمد.مثلاً میان روز آن وقتی که مشغول کارهای عادی روزانه بودم،یا نیمه شب ها وقت خواب،به طور کلی بیشتر اوقاتی که کاملاً تنها بودم،یک مرتبه سر می رسید.آن وقت من دیگر مجبور بودم که فقط با او باشم،هر کار یا هرکس دیگر را فراموش می کردم.یکدفعه می دیدم از روی دیوار یا سقف اطاق یا از توی طاقچه ها سروکله اش پیدا می شد!و مثل یک روح ثانوی در من حلول می کرد.آن وقت ساعتهای متوالی با هم می ماندیم و حرف می زدیم.

از حرفها و عقایدش جز چند کلمه «زندگی فقط در یک صورت وجود دارد» که همیشه در آخر صحبتش با تاثر و نومیدی ادا می کرد چیز دیگری یادم نمانده است.همیشه از شنیدن این حرف و نومیدی و تاثری که با ادای آن در چشمهای نافذ و آمرش می دیدم،حس می کردم در جستجوی چیزیست که به یافتن آن چندان امیدی ندارد.مثل اینکه زندگی واقعی را هنوز پیدا نکرده بود و این که الان داشت یک چیز دیگر،یک چیز عوضی بود به نام زندگی که به او جا زده بودند.ولی هیچ وقت هم نمی گفت زندگی ای که او می خواهد چیست.موضوع دیگری که باعث تعجب من می شد و میانه او را فرسنگها با دیگران جدا می کرد،این بود که هیچوقت در جواب صحبتهای مخصوصی که فقط منحصر به خودش بود،انتظار جواب از من نداشت.همینطور حرفهایش را می گفت،می گفت و بعد بدون انتظار کوچکترین حرف یا پاسخی سرش را زیر می انداخت و می رفت.این موضوع به قدری در گفتگوهای ما طبیعی و عادی بود که انگار او اصلاً با یک آدم بی زبان حرف می زند.بعدها به علت اصلی این عملش پی بردم.نمی دانم در طرز رفتار و نوع عقایدش چه چیز وجود داشت که تمام آنهایی که برای اولین بار با او طرف صحبت می شدند،یک دفعه یکه خورده،در جوابش ساکت می ماندند،بعد می زدند زیر خنده مثل کسی که از ما بهتران دیده باشد او را ترک می کردند.چند بار پشت سر او از زبان بعضی ها شنیدم که می گفتند:این اهل کویره....،گویا اهل کویر بودن در نظر آنها یک گناه بزرگ محسوب می شد.مثل اینکه هرکس اهل کویر بود،قرار نبود دیگرجزو آدمها محسوب شود.البته ابتدا من از این حرفها متعجب می شدم و در حالی که تقریباً همیشه و همه جا با او بودم،حتی در کویر هم مدتی با هم به سربرده بودیم،بازهم منظور مردم را از این حرف نمی فهمیدم.ولی پس از مدتی زیاد،یعنی همان وقتی که ما دو نفری به صورت یک فرد واحد درآمدیم،آن موقع همه این چیزها را دریافتم.آنها راست می گفتند،او اهل کویر بود،و همین موضوع سبب شد که شرح زندگیش برای مردم صورت افسانه و قصه پیدا کند.

همراه من که طبیعتاً اغلب اوقات زندگانی اش را اطراف کویر می گذراند،و اصلاً همه مراحل زندگی او اثری از گرمای سوزان شوره زار داشت،روزی در اثر یک گردباد خطرناک به وسط کویر کشیده شده بود.سرار زندگی غیر انسانی و منحصر به فردش از همین جا سرچشمه می گرفت.حتی وضع ظاهری او: قد بلند و کشیده که مثل تیری راست و پابرجا بود،و شبیه مجسمه مفرغی به نظر می رسید که در مقابل سخت ترین طوفانها بی اعتنا و ثابت باشد،صورت سیاه سوخته و جدی که آثار حرارت گدازنده کویر روی آن دیده می شد،چشمهای نافذ و آمرش که مانند دوپاره الماس می درخشیدند،همه اینها مولود زندگانی خشن و پرکشاکش کویر بود.

البته تنها همراه من نبود که به درد اهل کویر بودن دچار شده بود.تک و توک از این نوع آدمها پیدا می شدند که سرنوشتشان به دست گردباد افتاده و مجبور شده بودند در کویر زندگی کنند.آنها دیگر در آنجا زندگی عمومی که مربوط به مردم دیگر بود و بایستی پای چشمه آب و زیر سایه ی درخت بید مجنون ساخته و پرداخته می شد،فراموش می کردند.اصلاً کویر جای این چیزها و این حرفها نبود.درخت بید مجنون در آنجا سبز نمی کرد.شاید به همین علت هم باشد که همیشه مردم از کویر گریزانند.

بالاخره محیط شوره زار آنها را طور دیگری بار می آورد مجبورشان می‌کرد پس از مدت ها این سرو آن سر زدن و زمین هایی را که مثل خطه آسمانِ بی انتها بود، زیر پا در کردن، کلنگ به دست گیرند و با یک سرسختی شکست ناپذیر که فقط مختص مردمان کویر است در محیط شوره زار عقب گوهر شبچراغ بگردند.این نتیجه تربیت و زندگی ای بود که آن سرزمین به آنها می آموخت. معلوم نیست، شاید هم رفتن آنها به کویر برای خاطر همان گوهر شب چراغ بود. چون صدها سال بود که افسانه دلربای گوهر شبچراغ زبانزد مردم بود.گوهر شبچراغ چه کسانی را خوشبخت کرده بود،چه کسانی را از فقر به شاهی رسانده بود،چه مردمانی  در جستجوی آن توی بیابان ها سرگردان و معدوم شده بودند. همین چیزها باعث می‌شد که این عده محدود خود را به آب و آتش می زدند و می رفتند توی یک کویر.همیشه در دنیا کسانی هستند که سرشان برای زندگی های پرهیاهو درد می کند. اینها از اولین روزی که به دنیا آمده‌اند قرار شده که عقب چیزهای افسانه‌ای،چیزهایی که دائماً مردم آرزویش را می کنند ولی وقتی مفت و مسلم به دستشان افتاد آن را نمی شناسند بدوند.داستان های عجیب از این دسته مردم که نعلین آهنی پوشیده،عصای آهنی دست گرفتند و در جستجوی گوهر شبچراغ توی کویر گم شدند، یا در کوه های طلسم گیر افتادند، بین مردم انتشارداشت. غالباً این قصه ها را حفظ می کردند، مثل ورد می خواندند و به گوش فرزندانشان می دمیدند. بعد می گفتند: نکند که تو هم عقب گوهر شبچراغ بروی،آن وقت از میان دوانگشت دورنمای سرزمین های با طراوت و پر آب را که در آنها مردمانی آسوده و راحت درسایه های بید مجنون لمیده بودند نشانشان می‌دادند.اما این حرف ها بیهوده بود،آنکس که بایستی عقب گوهر شب‌چراغ برود می رفت اگر هم خودش نمی رفت گرد باد او را می برد و توی کویر،جایی که دیگر نمی توانست راه خانه‌شان را پیدا کند می‌انداخت. اگر کسی قدرت آن را داشت که به کویر نزدیک شود،از دیدن انسانی که بیست یا سی سال تمام کلنگ به دست، یک گوشه زمین را می شکافت تا گوهر شبچراغ پیدا کند،دهانش از تعجب باز می ماند.اتفاق می افتاد مردی پس از سال های سال، شاید یک عمر، ناگهانی کلنگ را به دور می افکند و از کویر بیرون می دوید. شعاع خیره‌کننده گوهر از پشت پوست سیاه سوخته بدنش ظاهر بود مثل اینکه توی سینه او یک کوره آتش روشن کرده بودند .آن گاه به سمت مردم یعنی همانهایی که که زیر سایه های بید مجنون کنار آب لمیده بودند می رفت به آنها نزدیک می‌شد،بهشان می گفت که گوهرشبچراغ را به دست آورده است.ولی آنها همانطور که زیر سایه درخت ها در حالت چرت زدن بودند، چشمانشان را می مالیدند. زُلزُل او را نگاه می کردند و بدون اینکه به حرفهایش جوابی بدهند،مثل اینکه از ما بهتران دیده باشند، فوراً سرشان را برمی گرداندند و می گفتند: «ولش کن این اهل کویره. اصل مطلب اینجا بود که اینها،یعنی همه مردم به حساب خودشان گوهر شبچراغ را می شناختند و سرگذشت های جویندگان آنرا که از قدیم مانده بود با میل و اشتیاق فراوان گوش می کردند،اما این یکی ها را قبول نداشتند. تازه وقتی هم بعینه خود گوهر شبچراغ را می‌دیدند، یواشکی به هم می گفتند:« نه... این گوهر شبچراغ نیست این ساختگیه». بالاخره کسانی که با آن شور و اشتیاق از کویر می آمدند تا با روشنایی خیره کننده گوهر تاریکی های زندگی را روشن کنند، بعد ازاینکه هیچکس جوابشان را نمی‌داد و سال‌ها در سکوت و تنهایی می ماندند ،حوصله شان سر می رفت. بعضی ها دوباره به کویر برمی گشتند و بعضی ها با سماجت پافشاری می‌کردند.عاقبت هم نتیجه نداشت،بالاخره گوهر شبچراغ را زیر خاک پنهان کرده و خودشان گم می شدند.همین گوهرها بود که در دوره‌های بعد مردم آنها را از زیر خاک بیرون می آوردند و به افتخار روح گذشتگان بالای مناره های شهر نصب می کردند. تمام این طول و تفصیلات برای اینست که همراه من هم به همین سرنوشت گرفتار شد.در حالی که شعاع آتشین گوهر شبچراغ در تمام وجود او پرتو افکنده بود،همین که به اهل کویر بودن معروف شد،دیگر هیچکس جوابش را نداد بدی اش این بود که او ساکت هم نمی توانست بماند میل به حرف زدن و صحبت کردن در خصوص کویر و راجع به گوهری که مردم این همه افسانه های دلپذیر برایش ساخته بودند،مثل یک احتیاج شدید او را اذیت می کرد.همراه من هم کسی نبود که از میدان در برود و دوباره به کویر برگردد.او با یک سرسختی عجیبی دائماً عقب آدم می گشت و به تمام بیغوله ها سر می کرد تا کسی را بیابد که از خواب سنگین زیر سایه بید مجنون بیدار شده باشد. خوب یادم است یک وقتی اتفاق افتاد که من چند روز همراه را ندیدم.این غیبت بی سابقه اش مرا متعجب ساخته بود، چون خودش می دانست که وجود وعدم ما به همدیگر مربوط است،باز در این صورت مرا تنها گذاشته بود.بالاخره روزی تنگ غروب آمد و بدون اینکه حرف بزند مرا با خودش برد. مدتها طول کشید،هوا تاریک بود، من که نمی فهمیدم خوابم یا راه می روم.انگار با او به دنیای دیگر می‌رفتم. موقعی به خود آمدم که نور گوهر شبچراغ فضا را مثل خورشید روشن کرده بود.همراه مرا به خرابه ای برده بود که نمی دانم در خواب یا بیداری دو سه مرتبه آنجا را دیده بودم.از این خرابه ها در شهر ما زیاد بود.اصلاً همه شهر ما خرابه بود.انسان هر کجا پا می گذاشت (البته انسانی که اهل کویر بود)جز خرابه چیز دیگری نمی دید.منتهی این خرابه‌ها را با سایه بید مجنون به قول خودشان آباد کرده بودند.بعضی ها هم که از پس و پشت سایه های درخت خرابه را تشخیص می دادند،از ترس اینکه مبادا خواب آشفته ببینند به روی خود نمی آوردند. اما گاهی اوقات اتفاق می افتاد که بعضی از بروبچه ها بدخواب می‌شدند.باد به گوششان می رساند که چشمتان را باز کنید همه این جاها خرابه است. همین که یک لحظه چشمشان باز می‌شد فوراً بزرگترها آنها را آق می کردند و با این خرابه، یعنی همین خرابه ای که الان همراه مرا آورده بود می‌فرستادند.اینجا دیگر اثری از آب و درخت نبود.از قراری هم که بزرگترها می‌گفتند این خرابه سنگین بود و کسانی را که اینجا می فرستادند ممکن بود، شب و نصف شب از ترس زهله ترک شوند.ولی موقعیکه همراه مرا به آنجا برد دیگر به نظرم خرابه نیامد. نور گوهر شبچراغ آنجا را گلستان کرده بود. مثل اینکه تمام در و دیوارهای دود زده و خرابش با شیشه های الوان از نو ساخته شده، و رنگ آبی زمینهای آن که با فیروزه صیقلی شده سنگ فرش بود،مثل رنگ آسمان می درخشید.گوشه و کنار آن فضای فیروزه‌ای رنگ،تمام کسانی که اهل کویر بودند،و بعضی هاشان را می شناختم با گوهر شب چراغ مشغول ساختن چیزهایی بودند که من هنوز آن را نمی شناختم.البته این تقصیر همراه بود که هنوز آن طور که باید شناختن آنها را به من نیاموخته بود.هرچند، او هم چندان مقصر نبود. چون گاهی اوقات می گفت که این ها را آیندگان باید بشناسند.من همینطور که غرق تماشا بودم همراه یکی ازآن نگاه های مخصوص با همان چشمهای آمرانه اش به من انداخت و لبخند زد.فهمیدم مقصودش چه بود،می خواست بگوید اشتباه نکن اینجا همان خرابه است، منتهی نور گوهر شبچراغ است که آن را به این صورت در می آورد.همراه مرا زیاد راه برد، عاقبت در کنار یک تخت بزرگ که از فیروزه ساخته شده بود هر دو ایستادیم. دختری که با یک نگاه فهمیدم از همان‌هایی است که بد خواب شده در بالای آن تخت فیروزه نشسته بود. همراه مرا گذاشت، خودش رفت بالای تخت پیش آن دختر نشست و شروع به حرف زدن کرد. گویا فراموش کرده بود که من آنجا هستم.من هم دیگر معطل نشدم، همین که علت غیبت چند روزه اش را فهمیدم کدورتی را که از او داشتم فراموش کردم،و دریک چشم به هم زدن از آنجا دور شدم .دفعه دیگر که همراه را دیدم از حرف‌هایش پی بردم آن دختری که او توی خرابه برایش تخت فیروزه درست کرده بود، فقط مثل دیگران به او نگفته بود (ولش کن این اهل کویره).می دانستم که همراه به خطا رفته ولی جای حرف زدن نبود مدتها گذشت و من او را ندیدم.خیلی کم و به ندرت پیشم می آمد.بالاخره خودم به خرابه سراغ او رفتم. وقتی همراه را باز هم  کنار آن دختری که بالای تخت فیروزه نشسته بود دیدم برای اینکه حرف های آنها را بشنوم گوشه ای مخفی شدم. اما یکدفعه دیدم همانطور که همراه حرف می زد دختر زد زیره خنده مثل اینکه از ما بهتران دیده باشد از تخت پایین آمد و رفت. حتماً او هم شنیده بود که این خرابه سنگین است.همراه با چشمهای مات و بهت زده او را نگاه کرد تا دور شد.از پشت روشنایی گوهر شبچراغ هر دو دیدیم که او از خرابه خارج شد و رفت آن دورها زیر سایه بید مجنون و دوباره به خواب رفت. در این مورد هر کس بود برای همراه من متاثر می شد. با یک نظر رنج تنهایی را در صورت گرفته او خواندم.اما همانطور که  گفتم همراه سماجت عجیبی داشت.بارها این کار را تکرار کرد،و خرابه را برای آنهایی که به آق والدین دچار شده و از زیر سایه بید مجنون بیرون آمده بودند گلستان کرد سایه بید ،ولی نتیجه نداشت.به قول خودش با تمام مردم دنیا حرف زد و کوچکترین جوابی از هیچکس نشنید.از همین روزها بود که کم‌کم به آن رویه غیر طبیعی او پی بردم. اوقاتی که پیشم می آمد و با پاهای کشیده اش که مثل دو ستون فولادی سخت و محکم بود در مقابلم می ایستاد،همین که به صورتش نگاه می‌کردم،رنج سخت و آزار دهنده ای را در آن تشخیص می دادم. آن وقت می فهمیدم چرا همیشه می گوید زندگی فقط در یک صورت وجود دارد.......

__

 در شهر ما یعنی در خرابه ما،یک دسته مردمی وجود داشتند که گویا دراثر آق والدین سنگ شده بودند.خرابه ما از زمان های پیشین به واسطه همین آدم های سنگی مثل بتخانه شده بود،هر طرف عده  زیادی بودند که نمی‌دانم چرا در مقابل آن آدمهای سنگی به زانو می‌افتادند و با نذر و نیاز و هدایایی که از زیر خاک های خرابه بیرون آورده بودند آنها را مثل صنم می پرستیدند. تمام آنهایی که کنار آب زیر سایه بید مجنون چرت می زدند هرکدام در خیال یکی از این اصنام سنگی را صاحب شده بودند و هر وقت که چشم شان به شاخه های پریشان بید مجنون می‌افتاد مصیبت می‌خواندند و اشک می ریختند این نوع بود پرستی هم از قدیم الایام بین مردم خرابه ما معمول بود.همراه من گاهی اوقات که هوا به سرش می زد به سراغ این آدمهای سنگی می رفت، چون جنس آنها از سنگ سفید بود و به رنگ زمینهای شوره زار شباهت داشت او را به اشتباه می انداخت.در واقع فرق نمی‌کرد،چه اینها و چه آن بدخواب شده هایی که دچارآق والدین شده بودند هیچ کدام قدرت درک زبان همراه را نداشتند. ساختمان آنها طوری بود که جز ترانه های خواب آوری که معمول مردم خرابه ما بود چیز دیگری نمی شنیدند.همراه وقتی مدت ها با زبان شیرین و دلپذیر کویر با آنها حرف می زد و باز هم ساکت بودند،عصبانی می شد،پیش می رفت و با پنجه های فولادیش آنها را به چنگ می گرفت و در گوششان فریاد می زد.ولی هیچیک از این انسان های سنگی جامد هرگز فریادهای او را نمی شنیدند.در اثر همین برخوردها بود که رفته رفته یک اندیشه خطرناک و جنون آور در او ریشه دوانده و قوی شد.به این فکرتازه و ناراحت کننده اش موقعی آگاهی می‌یافتم که دو نفری به صحرا می رفتیم.آنجا همراه چون خود را کاملاً آزاد می دید، وقتی چند ساعت پشت هم برای من حرف می‌زد و من هم برحسب معمول جوابی به صحبت هایش نمیدادم،یک دفعه مثل اینکه مشاعرش را گم کرده باشد،صدایش را بلند می‌کرد،و با یک قدرت مافوق بشری فریاد می زد،آن وقت ساکت می شد و با دقت گوش می داد. اما متاسفانه صحرای خرابه ما هم طوری بود که او نمی‌توانست حتی برگشت صدای خودش را هم بشنود.وقتی چندین بار این عمل را تکرار می کرد،یک مرتبه چشمش به من می افتاد و مثل اینکه فراموش کرده بود تنها نیست شرمسار می شد، سرش را زیر می‌انداخت و زیر لبی می گفت:«زندگی فقط در یک صورت وجود دارد»اصلاً نوع حرف زدنش هم با سابق فرق کرده بود. از نگاه های مشکوکی که به من می کرد، در او حالت انسانی را حس می کردم که اطمینان ندارد دیگران صدایش را می شنوند.همین فکر باعث شده بود که دیگر با کسی حرف نمی زد و این هم که گاه گاه می آمد و برای من صحبت می کرد، روی این اصل بود که او اهل کویر بود و به حرف زدن احتیاج داشت.همراه از این وضع خیلی خسته به نظر می سید،اما هنوز طوری نبود که به فکر برگشت به کویر باشد.

حالا دیگر من هم تقریباً هم خوی او شده بودم،چون همه چیز ما به هم بستگی داشت.روزهایی که همراه به جایگاه خاموش و خلوت من که فقط او حق ورود داشت وارد می شد،وقتی که حرفهایش را می زد،آخر سر من هم با او (منتهی درفکر و پیش خودم) می گفتم :«زندگی فقط در یک صورت وجود دارد».تاثر من بیشتر از این بود که او گوهر شبچراغ داشت و با وجود این کسی به حرفهایش جواب نمی داد.به نظر من حیف بود کسی که این همه بزرگی در او می دیدم و نور گوهر مثل آتش در چشمهای آمرانه اش می درخشید،تنها و ناشناس بماند.

جایگاه من وضعیت مخصوصی داشت،آنجا را به میل همراه ترتیب داده بودم.چهاردیواری کوچکی که بالای زندگی واقع شده بود.من هروقت از زندگی،البته زندگی ای که اجباراً به سایه های بید مجنون ربط داده می شد،خسته می شدم،به داخل آن می رفتم.این را هم بگویم که آنجا به کویر هم راه داشت.چون در واقع کویر یک محل معین و ثابتی نداشت،همه جا و در تمام اطراف زندگی کشیده شده بود.مردم در هر جایی که اثری از جاده کویر می دیدند، فوراً یک چراغ فانوس قرمز بالای آن کار می گذاشتند.فقط کسانی مثل همراه من بودند که بدون توجه به فانوسهای قرمز،جسورانه از آن جاده ها آمد و شد می کردند.در هرحال چهار دیواری کوچک من هم با یک راهرو مخفی که جز خودم و همراه دیگری آن را بلد نبود،از یک طرف به کویر و از طرف دیگر به زندگی زیر سایه بید منتهی می شد.البته اطاق من خیلی کوچک بود و گنجایش یک نفر انسان اهل کویر مثل همراه را نداشت.از این جهت هروقت او می آمد،سقف آن را بر می داشتیم و دیوارهایش را هر قدر که میل داشتیم یه طوری که آزادانه بتوانیم همه جا و همه چیز راببینیم،حتی اگر تا آن سر دنیا هم بود به عقب می بردیم.آن وقت نور گوهر شبچراغ همه آن فضا را روشن می کرد و چشم انداز قشنگی برای ما می ساخت.یک مرتبه برایم اتفاق افتاد که چند روز همراه را ندیدم،نمی دانستم این دفعه دیگر علت غیبت او چیست.چون تازه گی ها صنمی که بد خواب شده و از سایه ی بید مجنون بیرون آمده باشد سراغ نداشتم.هر چه فکر کردم،عقلم به جایی نرسید.یک شب که از تنهایی کاملاً خسته بودم خیلی زود به اطاقم رفتم و درها را بستم.در حالی که روشنایی چراغ بیش از هر شب بود،باز اطاق تاریک به نظر می رسید.هر قدر سعی کردم که سقف را بردارم یا دیوارها را به عقب ببرم موفق نشدم.از روی ناچاری نشسته بودم،روی آینده خودم و راهی که همراه پیش پایم گذاشته بود فکر می کردم.تقریباً نیمه شب بود و صدای خروس ها از مسافتی دور،از زیر سایه های بید مجنون شنیده می شد.

صدای پایی سنگین از راهروی مخفی به گوشم رسید،یک مرتبه خوشحال شدم،چون غیر از همراه کس دیگری نبود که از آنجا رفت و آمد کند.پس از چند لحظه سروکله او پیدا شده در حالی که کوله باری به پشت داشت با دستش سقف دهانه راهرو را بالا برد و آمد توی اتاق .همین که به صورتش نگاه کردم از تعجب خشکم زد زیرا روی قیافه متین او که  در تمام مدت آشنایی جز خشونت ندیده بودم لبخند پر از ذوق و شادی مثل غبار نقره ای پخش شده بود.کوله بار را زمین گذاشت بدون اینکه حرف بزند اول دیوارهای اطاق را عقب برد،و این مرتبه با نور گوهر شبچراغ چشم اندازی درست کرد که به کلی با سابق فرق داشت.درست مثل همان فضای شیشه ای و فیروزه رنگ خرابه.بعد خیلی دقیق و با احتیاط کوله بار را باز کرد و یک آدم از میان آن بیرون آورد.

یک دختر شیشه ای سراپایش از شیشه زرد رنگ روشن ساخته شده و به اندازه ای شفاف بود که انسان خیال می کرد همه اندام او از گوهر شبچراغ است.موهای بلندش مثل رشته های ملیله به اطرف پخش بود،داخل سینه شیشه ای او چیزی مثل آتش سرخ می درخشید.قطعه گوهر شبچراغی بود که روی آن شکل یک مرد زورمند که مانند دلیران باستانی تیر و کمانی در دست داشت و زه آن را تا بناگوش کشیده حک شده بود.این نقش که از پشت شیشه زرد رنگ و ظریف سینه او مثل نقشه یک کتیبه باستانی نمایان بود،مرا وادار کرد که با کنجکاوی بیشتری نگاهش کنم.

این شکل و ساختمان که من می دیدم،شباهت به یک آدم،آن هم آدمهای خرابه ما نداشت.با یک نگاه در قیافه اش که مثل صورت دختران افسانه های آسمانی پاک و آرام بود حس کردم که او هم اهل کویر است.تماشای من چند ساعتی طول کشید.در تمام مدت همراه هم ساکت و بی حرکت در حالی که همان لبخند نقره ای روی صورتش پخش بود،ایستاده و او را نگاه می کرد.فکر می کردم این دختر شیشه ای فقط برای نگاه کردن خلق شده چون بدن شیشه ای او به قدری ظریف و حساس بود که ممکن بود با کوچکترین بی احتیاطی خرد شود..

وقتی برای اینکه همراه را با او تنها بگذارم یواشکی از اطاق خارج شدم،از درز در دیدم همراه با پاهایی که مثل دو ستون فولاد سخت و محکم بود،با همان سنگینی و متانت همیشه گی پیش رفت و آهسته شروع به حرف زدن کرد،لحن صحبتش به کلی با اوقاتی که با من حرف می زد فرق کرده بود و آن خشونت و نومیدی ناراحت کننده در آن وجود نداشت.از اینها گذشته موضوع تعجب آور و باور نکردنی این بود که آن دختر شیشه ای هم حرف می زد.پس از مدتی او هم از حالت سکون خارج شد و مثل یک انسان زنده،خیلی زنده تر از آدمهای خفته زیر سایه بید مجنون به همراه نزدیک شد و با او به گفتگو پرداخت.گفتگوی آنها خیلی زیاد طول کشید آخر سر من از همان پشت در اطاق شنیدم که آن دختر شیشه ای با صدایی خیلی آشنا،صدای یک نفر اهل کویر به همراه می گفت:«زندگی فقط در یک صورت وجود دارد».نمی توانم شرح بدهم که از شنیدن این چند کلمه چه تغییرات عجیب و باورنکردنی در حالت همراه ایجاد شد.یک مرتبه پرده سکوتی که تا به حال بین او و زندگی کشیده شده بود پاره و معدوم گشت،اشعه ی گوهر شبچراغ در تمام سراپای او پخش شده و صورت قهموه ای رنگش با چنان نور امیدی به زندگی بر افروخته بود که در هویتش شک کردم و خیال کردم پروردگار شادی و روشنایی است که به اطاق من نازل شده است.

آن وقت آمد پشت در اطاق و با خوشحالی بیرون از اندازه که من اصلاً در او تصورش را نمی کردم دستم را گرفت و برد نزدیک آن دختر شیشه ای و با اصرار تمام زیبایی های پنهانی او را که در زیر جدار شیشه ای زرد رنگش مخفی بود،و فقط یک نفر اهل کویر می توانست آنها را دریابد نشانم داد.

در نگاههای نوازش دهنده او که مثل نور امید،از چشمهای الماس گونش خارج شده و متوجه صورت همراه می شد یک مهربانی و همدردی بی اندازه مشهود بود.این مهربانی و عطوفت به قدری بی سابقه  و مافوق بشری بود که انسان خیال می کرد او از ما بهتران است.اصلاً انگار تمام عناصر وجودش از خوبی و مهربانی تشکیل شده بود و او را از جهان آسایش و زیبایی به عنوان نمونه به خرابه  ما که هیچ جای این گونه آدمها نبود فرستاده بودند.در بین قدیمی های خرابه ما ضرب المثل های زیاد از کرامات رهبران مذهبی ،شایع بود که با دَم روحانی خود بیماران و مجروحین را  بهبودی می بخشیدند.

من اکنون به چشم خود دیدم که نگاهها،حرفها و نوازشهای آن موجود شیشه ای چگونه مثل نوشدارو،انبوه رنجهایی را که مانند جدار سربی صورت همراه را پوشانده بود،نابود ساخت.بالاخره از گفتگوها و اشارات آنها حس کردم که همراه من،دیگر آن همراه سابق نیست.رفتارش به من حالی کرد که آن زندگی ای که همیشه می گفت فقط در یک صورت وجود دارد به چنگ آورده است.

این دختر شیشه ای تنها کسی بود که در میان این همه مردم به حرفهای او جواب می داد و معنی گوهر شبچراغ را که با آن همه مشقت از کویر به دست آورده بود می فهمید.گاهی اوقات که من با اشتیاق به حرفهای آنها گوش می دادم چون من هم تازگی راه و پایم به کویر باز شده و تقریباً زبانشان را می فهمیدم،حس می کردم،این آشنایی و این نحوه زندگی از همان هایی است که در دوره های آینده،خفتگان زیر سایه بید مجنون شبهای زمستان که دور هم می نشینند،به صورت افسانه جویندگان گوهرشبچراغ برای هم نقل خواهند کرد.اوایل من دلم به حال آن دختر شیشه ای می سوخت که با مختصاتی که در خرابه ما انسان آن گونه منحصر به فرد بود،چطور خود را تسلیم همراه،یک مرد اهل کویر کرده است.ولی باز همین که همراه را می دیدم و حالت آن تیرانداز باستانی را که روی گوهرشبچراغ،توی سینه دختر شیشه ای حک شده بود،در قامت راست و مغرورش مشاهده می کردم به اشتباه خود پی می بردم.ولی علت اصلی این یگانگی این بود که سرنوشت او هم تقریباً دست کمی از همراه نداشت.زیرا او هم اهل کویر بود و گمان نمی کنم جز همراه من دیگری می توانست زبانش را درک کند.این موضوع را بعدها از خودش شنیدم چون من و همراه تشکیل یک فرد را می دادیم،همه چیز را برای من هم شرح داد.

از قرار معلوم او هم از کسانی بود که گرفتار گردباد شده و به کویر افتاده بود.زندگی پر آشوب کویر خیلی چیزها به او آموخته بود.چیزهایی که برای مردم فقط در آرزو و تخیل وجود دارد.حتی خود من هم اگر آنها را در اندام لطیف شیشه ای او نمی دیدم هرگز باور نمی کردم.موقعی که او از کویر بیرون آمده بود،عده ای از مردمان خفته زیر بید مجنون همین که چشمشان به یک دختر شیشه ای افتاده بود فوراً سر و رویشان را با شاخه های بید زینت داده بودند.بعد هفت مرتبه زمین ادب را بوسیده و افسانه صنم پرستی اجدادی را که روی پوست درخت بید مجنون نوشته بودند، به او تقدیم می کردند.

داستان های مختلفی به نام ملکه کویر(چون شنیده بودند که او از کویر آمده)در زبانها جاری شده بود.هرکدام از بروبچه هایی که زیر سایه های درخت کنار آب خفته بودند،تا نام ملکه کویر را می شنیدند،بد خواب می شدند.فوراً یک شاخه بید مجنون که زبان حال خود را رویش نوشته بودند دست می گرفتند و به طرف او راه می افتادند.در مدت چند سال خانه او که درست مثل همان جایگاه من بالای زندگی ساخته شده و مخفیانه به کویر راه داشت به نام جایگاه ملکه کویر پرستشگاه این بدخواب شده ها بود.ولی آن افسانه های یکنواخت صنم پرستی که اصلاً به نام صنم های سنگی ساخته شده بود،برای یک دختر شیشه ای اهل کویر نمی توانست منشاء اثری باشد.او در حالی که همه آنها را با دقت گوش می کرد کوچکترین جوابی به هیچکدامشان نمی داد.اما آن بد خواب شده ها،بعضی شان هم به امید اینکه روزی ملکه کویر زبان خرابه ما را یاد بگیرید و جوابشان را بدهد همان جا مقیم می شدند.ولی سر اصلی اختلاف او با این مردم چیز دیگری بود و بستگی به آن گوهرشبچراغی داشت که در سینه اش نصب بود.نقش آن تیرانداز باستانی که تاج گوهر به سر داشت،صورت همزاد او بود و گمان می کنم از همان دوران زندگی در کویر قرار شده بود،با آن نشانه بگردد تا همزادش را پیدا کند.ولی هر قدر در بین آن جماعت بدخواب شده تجسس می کرد هیچ شباهتی بین آنها و نقش روی گوهر شبچراغ نمی دید.

تاج گوهر روی سر همزاد او مثل قرص خورشید می درخشید،در صورتی که آن بدخواب شده ها همه کلاه شیطونی به سر داشتند.اما ملکه کویر هم یک مرتبه گول خورده بود.او هم درست مثل همراه من یک آدم عوضی،یک کلاه شیطونی را که به علت نابینایی در چشمهایش بلور کار گذاشته بود،و روی کلاهش را با برگهای بید مجنون پوشانده،به جای همزادش گرفته بود.

البته به خیال اینکه نور گوهر شبچراغ است که در چشمهای آن کلاه شیطونی ها ست.اما دیگر از این به بعد مهر سکوت بر لب می زند.ولی جماعت کلاه شیطونی وقتی از طرف ملکه کویر نومید می شوند چاره ای می اندیشند و از او خواهش می کنند که به یکی از صنم خانه های خرابه ما برود.تا صنم های خود را از روی او بتراشند،شاید به این وسیله بتوانند دِق دلشان را در بیاورند.این صنم خانه های خرابه ما هم از آن جاهای تعریفی بود. تمام آن صنم های سنگی که مورد پرستش مردم خرابه ما بودند در این جاها ساخته و پرداخته می شدند.یک عده اشخاصی که زورشان نرسیده بود زیر سایه های بید مجنون یک وجب جا برای چرت زدن به دست بیاورند و جرات اینکه قدمی هم به سمت خرابه های دیگر بردارند نداشتند(چون شنیده بودند آن خرابه ها سنگین است) یک مشت آب به سر و صورتشان می زدند تا خوابشان در می رفت.بعد از روی ناچاری می گفتند ما خواب را به خود حرام کرده و خودمان را وقف صنم سازی برای مردم کرده ایم.آن وقت جل و پوستشان را به صنم خانه ها می کشیدند و بروبچه های مردم خرابه ما را که به آنجا فرستاده بودند،با خواندن اوراد آق والدین سنگ می کردند،و به نام صنم تحویل آنها می دادند.

صنم خانه ها پر بود از صنم های نیمه کاره که بعضی سنگ شده ساکت و بی حرکت در گوشه ای خشکشان زده بود و بعضی هنوز اثری از آدمیزاد داشتند،زیر دست استاد صنم ساز مشغول جان کندن بودند تا به سایرین ملحق شوند.اتفاقاً همراه من از همان وقتی که آدمهای سنگی را به علت یکی بودن رنگشان با رنگ سفید زمینهای شوره زار،اشتباه گرفته بود،یواشکی خود را قاطی استادان صنم سازی کرده بود.بعد هم فهمیده بود آن صنم ها سنگی هستند حوصله اش نیامده بود از آنجا خارج شود.توی صنم خانه مانده بود تا شاید بتواند بعضی از آنها را از شر اوراد آق والدین نجات دهد.گمان می کنم هنوز صنم سازها به اهل کویر بودنش پی نبرده بودند زیرا در آن صورت حتماً او را از افتخار صنم سازی محروم می کردند.

یک روز موقعی که همراه در میان صنم های نیمه سنگی که هنوز کامل نشده بودند راه می رفت و پنهانی از خطه کویر و روشنایی خیره کننده گوهر شبچراغ برای آنها چیزهایی می گفت چشمش به یک صنم شیشه ای افتاد که نور گوهر از سینه او بیرون تابیده بود.وقتی کلماتش را «زندگی .....» که همیشه تکیه کلام او بود ادا کرد،ناگهان برگشت صدای خود را از درون شیشه های اندام آن صنم شیشه ای شنید و یکدفعه بدون انتظار،نور زندگی را در چشمهای الماسگون او مشاهده کرد.آن وقت سرش را نزدیک گوش او برد و به زبان کویر چیزهایی گفت .ملکه کویر مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد نگاهی پر از تعجب به قد و بالای همراه،اهل کویری که خودش را به نام استاد صنم ساز جازده بود انداخت و نور گوهر شبچراغ را روی پیشانی نقره ای او دید.

شباهت کاملی که بین قیافه سخت و خشن همراه و نقش روی گوهر سینه خودش بود او را مطمئن ساخت که همزادش را یافته است.همان وقت بود که تمام استادان صنم ساز و همه صنم های نیمه کاره که هنوز اثری از آدمیزاد داشتند،از تعجب ماتشان برد،موقعی که دیدند همراه ملکه کویر را به دوش گرفت و در یک چشم بهم زدن او را از صنم خانه،ازمیان صنم های سنگی لال،از توی خرابه،خلاصه از تمام جاهایی که قلمرو زندگی خفتگان زیر سایه بید مجنون بود،خارج ساخت،و در یک نیمه شب تاریک به اطاق من که پنهانی به کویر راه داشت وارد کرد.با آمدن ملکه کویر وضع زندگی من و همراه به کلی دگرگون شد.اطاق من که اگر دیوارهایش را به عقب نمی کشیدیم جز برای اهالی کویر برای هیچ کس قابل سکونت نبود،یکباره به صورت دیگری در آمد.از همراه گذشته خود من هم از شر محیط خفه اطاقم که فقط با گوهر شبچراغ ممکن بود روشن شود،آسوده شدم.

در جای آن یک قصر بزرگ شیشه ای که مثل توده بخاری زرد رنگ در فضا می لغزید ایجاد شد.چنان قصری را فقط در خواب یا رویا می شد دید.رنگ آبی زمین های آن از سنگ فیروزه ساخته شده بود،با رنگ زرد دیوارهای شیشه ای به شکل امواج دودهای رنگی در فضا پخش بود و در یک چشم بهم زدن ،هزاران شکل مختلف به خود می گرفت.مثل اینکه تمام گوشه و کنار آن قصر را با اعضاء و جوارح شیشه ای این ملکه زینت داده بودند.هزاران چشم همه مانند چشمهای الماسگون او روی دیوارهای شیشه ای دیده می شد که شعاع مهربانی مثل آب زندگی در آنها می درخشید.هزاران دست شیشه ای مثل دستهای او از گوشه و کنار دیوارها بیرون آمده و برای نوازش کردن همراه آماده شده بودند.هزاران لب مانند نگین های عقیق در فضا برق می زدند و به نظر می رسید اینها برای این ساخته شده اند که با یک مرد اهل کویر ،یک همراه،به زبان کویر صحبت کنند.

گاهی اوقات این چشم ها و دستها جان می گرفتند و یک مرتبه به صورت صدها هزار همزاد در می آمدند که همه نشانی از آن صنم شیشه ای داشتند.شبها فضای شیشه ای قصر ما پر بود از این همزادها که مانند موجودات ساخته شده از نور در هر لحظه به رنگ و شکل دیگری در می آمدند.یک تالار آینه قدیمی که روی آینه های در و دیوار آن شکل همزاد کشیده بودند،بالای سر قصر شیشه ای ما سنگینی می کرد.

سردر آن عکس یک تیرانداز باستانی که کمانش را تا گوش کشیده و گوهر شبچراغ روی پیشانی اش می درخشید دیده می شد.اینجا جایگاه ملکه کویر بود و با وجود اینکه مانند یک بقعه طلسم سخت و محدود به نظر می آمد،باز از داخل آینه های تابناکش با تمام دنیاهای دور و نزدیک،جهان مرده ها و زنده ها مربوط بود،و اغلب اوقات ما سه نفری یعنی دو نفری (چون من و همراه به شکل یک فرد در آمده بودیم)از آنجا به سرزمین کویر و قصرهای شیشه ای دیگری که تک و توک در گوشه و کنار خرابه ما وجود داشت و به نظر مردم خواب آلود زیر بید مجنون چون نهر آب و سایه بید در آن نبود به درد نمی خورد می رفتیم.

من وقتی این اشکال فریبنده را می دیدم،با اینکه می دانستم این محل همان اطاق سابق خودم بود،باز مشکوک می شدم و داستان مردمانی که در جستجوی گوهر شبچراغ توی طلسمات افتاده بودند برایم واقعیت پیدا می کرد.

فکرمی کردم عاقبت همراه کار خود را کرد و مرا هم به این جور جاها کشاند.در هر صورت من و همراه دیگر از آن قصر شیشه ای خارج نشدیم.در مدتی که نمی دانم یک لحظه یا یک عمر طول کشید آنجا ماندیم.حالا دیگر آن زندگی واقعی،زندگی ای که همراه همیشه می گفت فقط در یک صورت وجود دارد،در مقابل چشم من صورت حقیقت به خود گرفته بود.تازه حس می کردم که بین همراه و مردم دیگر چه اختلاف بزرگی وجود دارد.زیرا می دیدم او در حالی که فقط یک مرد اهل کویر بود و جز گوهر شبچراغ هیچ چیز دیگر نداشت،در فضای این قصر چیزهایی ایجاد کرده بود که برای دیگران صورت افسانه و خیال دارد.او دامنه قصر شیشه ما را تا هر گوشه دنیا از نوک قله کوهها گرفته تا اعماق اوقیانوسها،هر کجا که می خواست امتداد می داد و صدها هزار همزاد را که دیگر مثل صنم های سنگی خرابه ما دچار آق والدین نمی شدند با هر نوع صفات و هر شکل و رنگی که می خواست در می آورد.هر وقت من با همراه به تالار آینه ای که مقر صنم شیشه ای او بود می رفتیم،چیزهایی می دیدم که کاملاً خارج از انتظارم بود.

در آنجا ملکه کویر با آن دستهای ظریف شیشه ای که به نظر می آمد فقط برای نگاه کردن ساخته شده اند،سر و صورت خشن همراه را که در اثر آفتاب کویر به شکل فولاد در آمده بود نوازش می کرد.از این مهمتر با گوش خودم می شنیدم که او با همراه من،مردی که به گناه اهل کویر بودن،تمام مردم،با یک نگاه پر از تعجب از او رمیده بودند،به زبان اهل کویر که شیرین ترین زبان دنیا بود صحبت می کرد.من همین الان که گفتگوی همراه را با صنم شیشه ای می شنوم،حس می کنم که در آن دوره های پیش که من هنوز زبان کویر را نمی فهمیدم وقتی همراه از اینکه کسی درک زبان او و رمز گوهر شبچراغ را نمی کرد و مجبور بود توی بیابانها حتی برای شنیدن برگشت صدایش فریاد بزند،چه رنج طاقت فرسایی می کشید.حالا می فهمم که او فقط برای خودش در عذاب نبود.همراه من هم مثل تمام مردمان اهل کویر دردش این بود که چرا مردم این زبان شیرین دلفریب را که مانند نوش دارو تمام زخمهای زندگی را شفا می دهد و مثل لالایی گوش نواز انسان را در حال خواب و بیدار از توی چاله چوله های خرابه به قله کوههای فیروزه می کشاند درک نمی کنند.

راستی من دلم به حال آن خواب آلوده های کنار آب که هزاران سال است فقط برای یکمشت صنم سنگی زبان گرفته اند می سوزد.می دانم اگر آنها زبان کویر را می فهمیدند یکباره از شر خوابهای آشفته زیر سایه بید مجنون آسوده شده و افسانه گریه آور صنم پرستی اجدادی را فراموش می کردند.در نتیجه دیگر استادان صنم ساز برای یک وجب زمین خواب را به خود حرام نمی کردند و بروبچه های خرابه ما در اثر آق والدین سنگ نمی شدند.چنانکه همراه من هم دیگر برای شنیدن برگشت صدای خودش به صحرا نمی رفت.

یک صنم شیشه ای که اصلاً اهل کویر بود و گوشش با افسانه صنم پرستی اجدادی آشنایی نداشت،با زبان خود او و لهجه اهل کویر به حرفهایش جواب می داد.همین اتفاق باعث شد که همراه تمام مدت روز و شب در قصر شیشه ای ما می گشت و هر چه را که می دید و می شنید با نور گوهر شبچراغ به آن روح می دمید،بعد زبان کویر را یادش می داد و به صورت یک همزاد در میان مردم رها می کرد.گاهی اوقات من از دور همراه را می دیدم که مثل نقش تیراندازهای باستانی روی کتیبه ها،مدتی زیاد ساعتهای متوالی،ساکت و بی حرکت در یک نقطه قرار می گرفت.ولی در روشنایی گوهر شبچراغ که مثل شعاع خورشید بالای سر او پخش بود چیزهای شگفت و موجودات نو ظهوری به نظر می رسید.مثلاً موقعی دیدم،بالای سرش یک صحنه جنگ،جنگی بزرگ و عالم گیر به وجود آمده بود.یک در بزرگ سنگی مثل در کاروانسراهای متروک که از صدها سال پیش باز مانده و فراموش شده اند،در فضا می لنگید و به جلو می آمد.پشت آن سواد یک قلعه خرابه به عینه مثل خرابه ما دیده می شد.در کنار حصار این قلعه تا چشم کار می کرد،ته مانده بنای بتکده ها و صنم خانه های قدیم،برجهای نیمه شکسته و دود زده،خانه های خِشت و گِلی درهم فشرده شده بود،که مثل خطوط یادگاری،روی چهره زمان باقی مانده بود.میلیونها نفر انسان که همه تبرزین به دست داشتند دسته دسته آماده به جنگ از آن در سنگی خارج می شدند.ولی هیچیک از اینها سر نداشتند،به جای سر کلاه شیطونی های کهنه و بیدزده را به گردنشان چسبانده و روی آن ها دو تا چشم دروغی که از بلور ساخته شده بود،دوخته بودند.

در جلوی هر دسته ازاین کلاه شیطونی ها یک اسکلت کج و معوج خاک گرفته،که ریش سفید بلندی به اطراف پروپایش پیچیده بود،مثل پرچم جنگ حرکت می کرد.طرف دیگر مقابل در سنگی آن قلعه خرابه،یک در کوچک،خیلی کوچک،به اندازه چهارچوب یک قاب عکس بدون نقطه اتکاء در فضا معلق بود.پشت این درکوچک دنیایی بزرگ و نامحدود مثل جهان همزادها که همه موجودات آن از بخار لطیف زردرنگی ساخته شده بودند،دیده می شد از داخل چهارچوب ،یک عده محدود،فقط چند نفر همراه بیرون آمدند،ولی همه مردانی قد بلند و سنگین که شباهت تامی به تیراندازهای باستانی روی کتیبه ها داشتند.

چهارچوب کوچک را با دست به اندازه آن در سنگی ازهم باز و بزرگ کردند،از آن خارج شدند،و روبروی میلیونها نفر کلاه شیطونی ایستادند.اما مثل اینکه اینها ابتدا خیال جنگ و جدال نداشتند،زیرا می دیدم هر کدام یک تاج روشنایی را که از گوهر شبچراغ ساخته بودند و گویا از همان چیزهایی بود که بایستی آیندگان به ماهیتش پی می بردند،برای آن جماعت هدیه آورده بودند.

کلاه شیطونی ها که با چشم های دروغی شان تاجها را نمی دیدند،با جارو و جنجال و بعضی شان با گریه و زاری پیش می آمدند و احکامی را که روی پوست درخت بید مجنون نوشته شده بود به دست آنها دادند.در آن احکام قید شده بود که (دنیای شما جهان همزادها و سرزمین مردمان اهل کویر است از این جهت باید معدوم شود،و شما هم که به نام گوهرشبچراغ مردم را گمراه می کنید بایستی زبان اهل کویر را فراموش کرده،به زیر سایه بید مجنون بشتابید،و همان افسانه صنم پرستی اجدادی را برای ما هیجی کنید تا خوب بفهمیم).

آن وقت یکی یکی جلو آمدند،تبرزین ها را به طرف آنها پرتاب کردند و با هزار ترس و لرز کمندهایی را که از موی ریش های بلند آن اسکلتهای پیش آهنگ بافته شده بود،دورادور آنها کشیدند.ولی در این کشاکش اتفاقی افتاد که خیلی باعث تعجب من شد.چون تا آن وقت نمی دانستم که اهالی کویر آنقدر توانا هستند که خودشان را هم تغییر شکل می دهند.در یک لحظه آن چند نفر همراه که تاکنون ساکت ایستاده بودند با دستهای خود سرشان را برداشتند و به جای آن یک سر غوغایی و آشوبگر به شکل سر خروس های جنگی که تبرزین کلاه شیطونی ها مثل تاج خون روی آن جا گرفته بود،قرار دادند.بعد در حالی که شراره های غضب از چشمهای ریزشان بیرون می جهید،یکدفعه حمله کردند،تمام کمندهای موئی را که در سر راهشان کشیده شده بود کنده و به دور افکندند.با یک خیز خود را به در سنگی قلعه خرابه رساندند و با پنجه های فولادی چشمهای دروغین کلاه شیطونی ها را کندند و لگدمال کردند.

آن وقت آزاد و سربلند نور گوهر شبچراغ را به همه گوشه و کنار آن خرابه تاریخی پخش نمودند.در میان این روشنایی خیره کننده به خوبی دیده می شد که میلیونها انسان بدون سر می دویدند،به برجها و صنم خانه ها پناه می بردند و توی دخمه های خشت و گلی مخفی می شدند.این جریانات و جنگ و جدال هایی بود که من اغلب اوقات از دور در میان شعاع گوهر شبچراغ بالای سر همراه مشاهده می کردم.

در لحظات آخر آن موقعی که کلاه شیطونی های بدون سر به سمت بیغوله ها فرار می کردند،ناگهان همراه از  آن حالت سکوت طویل خارج می شد و من با چشم خود دیدم که سر خودش هم درست مثل سر یک خروس جنگی شده و تبرزین مثل تاج خون روی آن پیدا بود،آنگاه با شور و شوق شدیدی که مثل آتش از چشمهایش زبانه می کشید به تالار آئینه می رفت و تمام جریان این جنگ عجیب ،جنگ بین مردمان کویر و کلاه شیطونی ها را برای ملکه کویر نقل می کرد.در این میانه من هم که مجبور بودم ساکت بنشینم و گفتگوی آنها را بشنوم،برای اینکه حوصله ام سر نرود هر چه او می گفت یواشکی مثل خطوط یادگاری روی آینه های دیوار ثبت می کردم.

تمام این اتفاقات را که من اکنون مثل افسانه نقل می کنم و همه را از روی همان خطوط ثبت شده روی آینه های تالار برداشته ام،تغییراتی است که پس از آمدن آن صنم شیشه ای به جایگاه ما صورت گرفت.در حقیقت او بود که با درک زبان همراه و شناختن رمز گوهر شبچراغ،زندگانی ساکت و دلگیر ما را به صورت یک زندگانی غوغایی و پرشور و شر مثل میدان نبرد خروسهای جنگی که تنها آرزوی همراه بود،در آورد.

این نبرد مدت زیادی در فضای قصر شیشه ای ما،منتهی گاهی اوقات روی زمینهای فیروزه ای قصر،گاهی توی تالار آینه و گاه در نور گوهر شبچراغ بالای سر همراه ادامه داشت.همراه به طوری گرم این نبرد بود که جز گوهر شبچراغ و ملکه کویر دیگر همه چیز،تمام آن چیزهایی را که یک سرش به زندگی کلاه شیطونی ها و بدخواب شده ها مربوط می شد فراموش کرده بود.واقعاً جز سرو صدای این نبرد و شرح دلپذیر و افسانه ای آن که موضوع گفتگوی همراه و ملکه کویر بود چیز دیگر وجود نداشت.

ولی خوب .... چه می شد کرد،برای هردوی آنها،یعنی در واقع برای کلیه کسانی که به محیط کویر خو گرفته بودند زندگی فقط در آن صورت وجود داشت.من هنوز هم در فکر هستم که چطور ملکه کویر هزارها نفر کلاه شیطونی را که از راههای دور برای سجده او می آمدند و اقلاً هر کدام کنار آب و زیر سایه بید ،محل امن و آسوده ای برای چرت زدن داشتند به هیچ نشمرد،افسانه صنم پرستی اجدادی را به گوش نگرفت،آنوقت وارد قصر شیشه ای ما شده و زندگی را در این می داند که دائماً با همراه که جز همان نبردها چیز دیگری سرش نمی شود به زبان کویر صحبت کند.

در هر حال هر چه بود من هم بی نهایت ازاین وضع زندگی راضی بودم.با این که گاهی اوقات در میان این جهان همزادها،سردرگم می شدم،باز کم کم من هم میل می کردم که مثل آنها زندگی را فقط در این صورت بدانم.البته همانطور که گفتم این میل یک چیز جبری بود.چون من و همراه مثل یک نفر بودیم و همه چیزمان به هم بستگی داشت.از اینها تازه تر،اینست که در این روزها دیگر هر سه نفر یعنی من،همراه و ملکه کویر به صورت یک فرد در آمده بودیم.این ترتیب زندگی که اساسش با نور گوهر شبچراغ ساخته شده بود.هر چه بود جهان همزادها یا به قول کلاه شیطونی ها زندگانی بی پروپایه شیشه ای که مخصوص مردمان کویر است،خلاصه هر اسمی که روی آن گذاشته شود برای ما لذت بخش و مکیف بود.اصلاً به گفته همراه،زندگی فقط در این صورت وجود داشت و بس.

*******

ماجرای قصر شیشه ای و ملکه کویر که با همراه من از صنم خانه بیرون آمده و در تالار آئینه این قصر مسکن گزیده بود،به زودی در سراسر خرابه ما پخش شد.دلیل اینکه اغلب کلاه شیطونی ها ملکه کویر را می شناختند و هر کدام یک بار افسانه صنم پرستی را برای او از حفظ خوانده بودند.در هر گوشه خرابه ما بد خواب شده ها از این صنم شیشه ای که با یک مرد اهل کویر وارد جهان همزادها شده بود صحبت می کردند.کلاه شیطونی های چشم بلوری که زیر سایه بید مجنون چرت می زدند،به طوری از این اتفاق تعجب کردند که خواب از سرشان پرید.از شدت اوقات تلخی هر کدام یک فانوس قرمزآوردند و درکنار قصر شیشه ای ما نصب کردند.در یکشب دورتا دور قصر پر شد از هزارها فانوس قرمز که نور تیره سرخ رنگی به اطراف پخش کرده بودند.ما هم فوراً از این موقعیت استفاده کردیم.با همراه دو نفری کمک کردیم و قصر را آنقدر جلو کشیدیم که به نور فانوسها نزدیک شد،آن وقت رنگ زرد و آبی قصر ما با روشنایی سرخ رنگ فانوسها مخلوط شد منظره زیبایی به وجود آمد که همان در خواب یا رویا می شد دید.

یک روز موقعی که همراه مشغول همان نبرد مخصوص خود و من هم سرگرم ثبت چیزهایی روی آینه های دیوار بودم.از پشت شیشه های قصر دیدیم یک جماعت خواب آلوده که دسته جمعی افسانه صنم پرستی اجدادی را زیر لب زمزمه می کردند به قصر ما نزدیک شدند.این جمعیت عبارت بودند از کلاه شیطونی های چشم بلوری،استادهای صنم ساز،عده ای از بدخواب شده های ویلان که از روی لجبازی منجنیق آورده بودند قصر شیشه ای ما را خراب کنند.ولی موقعی که نزدیک رسیدند و نور گوهر شبچراغ را که از قصر ما مثل خورشید بیرون تابیده بود دیدند،از تعجب ماتشان برد و همانطور که مثل یک رده زنجیر آنجا را محاصره کرده بودند در جاهای خود خشکشان زد.نمی دانم چرا همراه از دیدن این اوضاع ناراحت شد.او که تا کنون هیچوقت توجهی به عوالم کلاه شیطونی ها یا دیگران نداشت و اصلاً وجود و عدم آنها برایش یکسان بودحالا با دقت دررفتار آنها توجه می کرد.مخصوصاً از طرز نگاههایش حس کردم بیشتر ناراحتی او از آن منجنیق و سنگهایی است که کلاه شیطونی ها برای پرتاب کردن به طرف ما آماده کرده بودند.این ناراحتی کم کم شدید شد.به طوری که اغلب اوقات در آن لحظاتی که همراه تنها و ساکت با خودش خلوت می کرد،مشاهده می کردم که روی روشنایی گوهر شبچراغ بالای سراو غبار تیره رنگی نشسته و آن کشاکش و شور و غوغای نبرد،دیگر پیدا نبود.گاهی هم جای نور گوهر را تاریکی محض فرا می گرفت،چنانکه همراه بلند می شد و مثل انسانی که در موج تاریکی غرق شده باشد مانند یک ستون سنگی متحرک به سمت تالار آینه می رفت.در آنجا ساعتها بدون حرف در مقابل ملکه کویر می نشست.کنجکاوانه در اندام شیشه ای او دقت می کرد،بعدها همانطور آهسته و بی حرف از تالار آینه خارج می شد و می آمد پیش من،با بیانی مشکوک چیزهایی سوال می کرد،که وقتی حسابش را می کردم همه آنها با صنم شیشه ای او و اجتماع کلاه شیطونی ها مربوط می شد.از جملات مختصر و شتاب زده ای که ادا می کرد و معرف اضطراب درونیش بود،حس می کردم می خواست مطلبی را با من در میان بگذارد ولی غرور فطری او مانع اظهار آن بود.

کم کم این ناراحتی به حدی وسعت پیدا کرد که آن غبار تیره سنگین تمام فضای قصر ما را پوشاند، و روی شیشه های زرد رنگ و لطیف آن سایه انداخت.در اثر ناراحتی همراه ، من هم طبعاً ناراحت شدم.واقعاً خیلی ناگوار بود،پس از سالهای سال تازه مدت کوتاهی بود که همراه من زندگی می کرد.حالا از قرائن حس می کردم که باز می خواهد به وضع سابق،همان زندگی خشک و بی روح گذشته رجعت کند.از ترس اینکه مبادا باز جایگاه من به صورت اولش بازگشته و راه کویر از نو ایجاد شود،مصمم شدم مخفیانه مواظب همراه باشم،شاید بتوان سر ناراحتی او را دریابم. به عکس در این روزها همراه کاملاً از من کناره گیری می کرد،گویا نمی خواست من به علت تغییر حالتش واقف شوم.اما من دورادور همه جا متوجه او بودم و عصبانیت جنون آوری را که دراثر آن تاریکی کسل کننده او را احاطه کرده بود مشاهده می کردم دیگر برایم حتم شده بود که تمام این تغییر احوال و ناراحتی شدید او باید در خصوص صنم شیشه ای باشد.زیرا تمام وقت یا پشت شیشه های قصر باستانی می ایستاد و اجتماع کلاه شیطونی ها را که مثل یک صف مجسمه سنگی خشکشان زده بود نگاه می کرد،یا مثل تیراندازهای باستانی که حالا نقش روی کتیبه ها شده بودند اطراف تالار آینه ملکه کویر پاسبانی می کرد.تازه گی ها باز آن هاله نور گوهر شبچراغ بالای سر او پیدا شده بود.ولی این مرتبه دیگر موضوع نبرد در کار نبود.یک صنم شیشه ای درست به شکل ملکه کویر که فقط نقش همزاد در سینه اش دیده نمی شد،ساکت و بی حرکت بالای یک تخت فیروزه نشسته بود،چند نفر از کلاه شیطونی ها بدون سر دورش را گرفته بودند و می خواستند یک کلاه شیطونی را که افسانه صنم پرستی با جواهرات زیر خاکهای خراب ما روی آن نوشته بود،سرش بگذارند.ولی صنم شیشه ای در حالی که دور تا دورش را چاه کنده بودند باز تسلیم نمی شد و زیر بار کلاه شیطونی نمی رفت.آن وقت آنها عصبانی می شدند و او را سنگباران می کردند.ناگهان اندام لطیف شیشه ای او بدون کوچکترین صدا مثل توده بخار خرد می شد و به زمین می ریخت.

در این موقع همراه یک مرتبه متوحش می شد و فوراً به طرف تالار آینه می رفت.نمی دانم چه می کرد و چه می گفت که وقتی بیرون می آمد صورتش قدری آرام و ملایم بود.اما باز همین که تنها می ماند کلاه شیطونی های بدون سر می آمدند و یک صنم شیشه ای را بالای سر او با سنگ خرد می کردند.من هرچه گوش می دادم صدایی نمی شنیدم،ولی همراه مثل اینکه صدای نامطبوع خرد شدن شیشه ها را می شنید و از شنیدن آن هم خیلی رنج می برد.به طوری که گوشهایش را می گرفت و میرفت در دل گرد و غباری که مثل ابر فضای قصر را پوشانده بود محو می شد.گویا عقب جاده کویر می گشت.این رویا همیشه و در هر حال هنگام راه رفتن،هنگام خواب،حتی گاهی اوقات که با من حرف می زد با او بود.اما با همه اینها هیچگاه آن متانت و لجاجت فطری که در سیمای خشن او نهفته بود از بین نمی رفت،و به علت غروری که داشت هرگز نمی خواست من به رنج باطنی اش پی ببرم.باز هم مثل سابق اندام کشیده اش که مانند تیر راست بود،پاهایش که به شکل دو ستون فولاد روی زمین جا می گرفت،استقامت و سر سختی یک مرد،یک مرد اهل کویر را به خوبی نشان می دادند.همین چیزها بود که همراه را در نظر من انسانی فوق العاده جلوه گر می ساخت.بی خود نیست که من نسبت ناشناس و غیر معمول اهل کویر را به او می دهم.

این برای آنست که در سراسر خرابه ما،بین میلیونها نفر کلاه شیطونی که هزاران سال نسل به نسل به خاطر یک افسانه صنم پرستی کهنه و مبتذل زیر سایه بید مجنون زبان گرفته بودند، فقط عده ای محدود،چند نفر انگشت شمار مانند همراه پیدا می شدند و اگر آنها می خواستند برای خود محل و سرزمینی داشته باشند مسلماً جایی غیر از خطه خشک و نامسکون کویر نصیبشان نمی شد.

نه تنها من،شاید هر کسی که قادر باشد اندکی از رمز گوهر شبچراغ را درک کند نمی تواند این بزرگی قابل احترام همراه را ندیده بگیرد و او را با یک کلاه شیطونی خواب آلوده که بی خبر از هر چیز زیر سایه بید مجنون چرت می زند برابر کند.با اینکه من و همراه تقریباً مثل یک نفر بودیم و در عین حالی که می دانست من از ناراحتی و اضطراب شدیدش باخبرم،باز تمام مدتی را که با هم بودیم کاملاً در سکوت می گذشت.در طول این روزها کارهای عجیب و غریبی از همراه می دیدم،که متوحش بودم و هم به حالش متاثر می شدم.مثلاً شبها که جهان همزادی ما مدتی در خاموشی می گذراند،همراه یک دور تمام قصر را می گشت و از توی نور قرمز فانوسها صف کلاه شیطونی های خشک شده را نگاه می کرد،بعد یواشکی در تالار آینه را باز می کرد و درست مثل یک همزاد،بی صدا به طرف جایگاه فیروزه ای ملکه کویر می رفت،در کنارش می نشست،ساعتها کنجکاو و مضطرب اندام شیشه ای او را مثل یک شیئی ذیقمیت شکستنی با پنجه های فولادین و لرزانش لمس می کرد.نمی دانم در جستجوی چه رمز پنهانی بود ولی همینقدر می دانم که حقیقتاً من در آن لحظات متوحش می شدم.چون می دانستم هیچ چیز از همراه بعید نبود.

یکروز نمی دانم چطور شده بود که باز صدای نجوا آمیز کلاه شیطونی  ها که افسانه صنم پرستی اجدادی را دسته جمعی زمزمه می کردنداز دور شنیده می شد.همراه که قدش را کش داده و صد برابر بلند کرده بود،بالای قله فیروزه ای قصر گوشش به این صدا بود و چشمان کنجکاوش تالار آینه ملکه کویر را حفاظت می کرد.من چون تصمیم گرفته بودم تمام جریان این روزها را نکته به نکته روی آینه های دیوار ثبت کنم،کاملاً حواسم را جمع کرده بودم و آن رویای همیشگی را که در شعاع گوهر شبچراغ بالای سر او به وقوع می پیوست نگاه می کردم.باز آن صنم شیشه ای که نقش تیرانداز باستانی روی گوهر سینه اش نبود پیدا شد. ولی اینبار از صورت اولی خارج شده کم کم بزرگ شد.آنقدر که تقریباً به اندازه تمام فضای قصر ما در آمد.آنوقت سنگباران کلاه شیطونی ها شروع شد و او یکباره مانند یک دنیای شیشه ای،بی سر و صدا خرد شد و به زمین ریخت.

کلاه شیطونی ها این دفعه فوراً آن شیشه های خرد شده را هم جمع کرده و با خود بردند.فقط سایه او،سایه ای که مانند ابر سراسر قصر شیشه ای ما را پوشانده بود،باقی ماند توی این سایه،من اطاق تنگ و تاریک سابق خودم را دیدم که سقف و دیوارهایش بهم فشرده شده و درست به شکل یک قفس در آمده بود.طرف دیگر ،خرابه ما و جماعت مردمانی که کنار آب زیر سایه بید مجنون بودند دیده می شد.خود همراه میان آنها مانند یک همزاد گیج می خورد و با هر کسی حرف می زد جوابی نمی شنید.همه مثل اینکه از ما بهتران دیده باشند از جلوی او فرار می کردند و می گفتند«ولش کن این اهل کویره»

بالاخره تمام آن زندگی گذشته که با آمدن صنم شیشه ای،ما آن را در چهاردیواری اطاقمان مدفون کرده بودیم،باز زنده شده بود.واقعاً انگار این سایه مثل خروارها آهن روی سر همراه سنگینی می کرد،زیرا می دیدم پاهای او مانند دو دیلم در زمینهای فیروزه ای قصر فرو رفته بودند.اما کلاه شیطونی ها خرده شیشه ها را بردند به هم چسباندند،بعد ورد آق والدین را به او دمیدند تا به شکل یک صنم سنگی در آمد.در این موقع اتفاقی افتاد که من اصلاً انتظارش را نداشتم و از دیدن آن مثل چوب خشک شدم.آن صنم سنگی که شباهت تامی به ملکه کویر داشت و کلاه شیطونی جواهر نشان را سرش گذاشته بودند،مثل یک آدم بدخواب شده از میان اشعه گوهرشبچراغ خارج شد،آمد پایین و مقابل چشم همراه ایستاد.من درست که دقت کردم و نقش تیراندازی باستانی را در سینه او ندیدم قدری آسوده شدم.ولی همراه دیگر این چیزها را نمی دید.مدتی با جشمهای بهت زده و متعجب در آن صنم سنگی خیره شد.همین که خواست حرف بزند،او انگار از ما بهتران دیده است خنده ای کرد و پا به فرار گذاشت.

همراه یک دفعه از جا پرید،پاهایش را که مثل دیلم در زمین فرو رفته بودند کشید و خود را به آن صنم سنگی رساند.او را گرفت و با یک حرکت در فضا پرتابش نمود.بعد برگشت و به طرف تالار آینه ملکه کویر راه افتاد.خشمگین و ناراحت، با قدمهای نا منظم پیش می رفت.من فوراً خودم را به او رساندم و برای اینکه به اشتباه خود واقفش کنم،گفتم که روی سینه آن صنم شیشه ای نقش همزاد وجود نداشت.ولی چنین به نظر می رسید که چشمهای او حس بینایی شان را از دست داده و گوشهایش ابداً صدایی نمی شنیدند،چون کوچکترین توجهی به من نکرد و همانطور پیش رفت تا وارد تالار آینه شد.آنجا ملکه کویر با همان سیمای پریایی و لطف خاصی که فقط یک صنم شیشه ای اهل کویر می توانست داشته باشد او را پذیرفت.فقط برای چند لحظه صورت خشمگین همراه که در این روزها مثل دریایی طوفانی شده بود،آرام گرفت.قدری در حال سکوت خیلی آهسته و محتاط با دستهای لرزان اندام شیشه ای ملکه کویر را لمس کرد.گویا ملکه کویر هم این ناراحتی و تغییر حال همزادش را دریافته بود،یا مثل من اتفاقاتی را که در شعاع گوهر بالای سر او جریان داشت می دید.چون چند بار برای اینکه همراه را از این دنیای تاریک رها کند،نقش تیرانداز باستانی روی گوهر شبچراغ را که در سینه اش می درخشید،و شب تالار آینه را مثل روز روشن می کرد به او نشان داد.ولی همانطور که گفتم چشمهای او دیگر حس بینایی خود را از دست داده بودند چه می شد کرد،همراه یک مرد اهل کویر بود.وانگهی روشنایی گوهر شبچراغ که همه چیز را برای انسان روشن می کند،گاهی اوقات به اندازه ای شدید است که چشم سیاهی می رود و بالعکس پرده ای از ظلمت جلو آن را می پوشاند.چنانکه هم اکنون چشمهای همراه را به صورت دو مخزن تاریکی در آورده و در نتیجه پرده ای از سیاهی مانند نقاب،فضای زرد رنگ قصر ما را پوشانده بود.دیگر آن آمد و رفت نرم و سرگرم کننده همزادها،آن چشمهای الماسگون که مثل ستاره سحر روی دیوار پخش بودند،آن نبرد پر آشوب که برای رساندن روشنایی گهر شبچراغ به خرابه تاریخی،در صحنه قصر ما در گرفته بود،هیچیک از اینها دیده نمی شدند.

کم کم ناراحتی و سردرگمی همراه مرا هم گرفتار کرد به طوری که هروقت می خواستم پیش آمدهای روزانه قصرمان را روی آینه های دیوار ثبت کنم،توی آینه میدیدم کلاه شیطونی ها یک صنم شیشه ای را با سنگ خورد می کردند.این وضع مدت زیادی ادامه یافت،تا جایی که دیگر زندگی به این شکل نه برای من و نه برای همراه قابل تحمل نبود.

تا اینکه یک شب همراه با عملی وحشت انگیز و خارق العاده که جز یک انسان اهل کویر هیچکس جرات انجام آن را نداشت،به همه این چیزها خاتمه داد.در آن شب قصر ما به صورت دشتی وسیع و هموار،از سنگ فیروزه در آمده بود.در سراسر زمینهای مسطح و آبی رنگش جز تالار آینه که مثل یک انسان غریب اهل کویر کنار این بیابان،خاموش سر به گریبان فرو برده بود،هیچ چیز دیگر وجود نداشت.صاف و هموار مانند دریایی نیلگون و آرام تا آخرین نقطه افق کشیده شده بود.نور سرخ رنگ فانوسها بدون مانع در سطح زمینهای فیروزه ای پخش شده و نوعی روشنایی آبی و قرمز کدر و کسل کننده به وجود آورده بود.آرزو می کردم همان پرده ظلمت روی قصر ما می ماند و این نور خفه که از فانوسهای کلاه شیطونی ها پیدا شده بود،ایجاد نمی شد.از همه بدتر ،تالار آینه ملکه کویر بود که درست مثل یک بقعه طلسم گنگ و نفوذناپذیر گوشه این بیابان افتاده بود.من تک و تنها وسط این سرزمین رویایی و خاموش که روزگاری جایگاه قصر شیشه ای و با شکوه ما بود سرگردان مانده بودم نه جرات رفتن به تالار اینه را داشتم و نه راهی برای خارج شدن از آنجا پیدا می کردم.از همراهم هم که هیچ اثری پیدا نبود.فکر می کردم واقعاً این مردمان اهل کویر چه سرنوشتهای عجیب و غریبی دارند.از این قرار تمام سرگذشتهای جویندگان گوهر شبچراغ که در طلسمات گیر افتاده بودندراست بود.چنانکه عاقبت من و همراه هم به اینجا کشیده شده بود.همینطور که سرگردان و بی تکلیف در حال فکر کردن بودم،دیدم سرو کله همراه از داخل آن نور خفه آبی و قرمز پیدا شد ولی این بار دیگر آن شکل و قیافه همراه سابق را نداشت،کاملاً به صورت آن دلیران و تیراندزان باستانی که در دوره های قدیم به هوای خراب کردن طلسمات راه می افتادند و اغلب سرگذشتهای آنها را روی خطوط یادگاری درو دیوار خرابه خودمان خوانده بودم،در آمده بود.اما به جای تیر و کمان یک کلنگ سنگی بزرگ که از فیروزه تراشیده شده بود،دردست داشت.از دیدن آن کلنگ که سلاح مخصوص کویری هاست متوجه شدم که هم اکنون از کویر آمده است.به طوری خشمگین و ناراحت راه می رفت که حس کردم صحرای فیروزه زیر پایش می لرزد .مثل اینکه به کلی مرا هم فراموش کرده بود و اصلاً نمی شناخت،چون بدون توجه از کنارم گذشت و به سمت تالار آینه رفت.نمی دانم چطور شد که ناگهان در یک لحظه به اندیشه باطنی او و کار خطرناکی که برای انجام آن می رفت پی بردم.همانطور که گفتم از همراه بخصوص در این گونه موارد هیچ چیز بعید نبود.از این فکر سراپا لرزیدم و بی اختیار در عقبش راه افتادم.آهسته و محتاط در تالار آینه را باز کرد و مثل یک سایه یا همزاد وارد شد.داخل تالار مثل سابق با نور گوهر شبچراغ روشن بود،انگار نه انگار که اصلاً در قصر ما چنین پیش آمدهای غیرمنتظره و عجیب به ظهور رسیده است.ملکه کویر مثل همیشه آرام و متبسم و بی حرکت بالای تخت فیروزه ای اش ایستاده بود .همراه همانطور آهسته و بی سروصدا در تالار آینه را محکم بست و پیش رفت.برای اولین بار دیدم که پاهای ستون مانند او می لرزید.چشمهایش مثل آینه های دیوار مات و گنگ شده هیچ جا را نمی دیدند.من در حالی که از وحشت نفسم تنگی می کرد،سراپا چشم شده بودم و او را نگاه می کردم.همراه جلو رفت ،لحظه ای چند با چشمانی که رنج و تاثر از آنها می بارید سراپای ملکه کویر را نگریست،با پنجه هایی که مثل فولاد خشک و سخت شده بود اندام شیشه ای او را نوازش کرد.آنگاه ناگهان آن کلنگ سنگی را بلند کرد و مثل اینکه بخواهد به روی کوه آهن فرود آورد،بر پیکر شیشه ای ملکه کویر نواخت.من همانطور که چشمهایم را بسته بودم،چندین بار صدای ضربه آن کلنگ را که مثل آوای رعد در تالار آینه طنین افکند شنیدم.اما وقتی چشم باز کردم،دیدم آن صنم شیشه ای مثل اول متین و محکم در جایش ایستاده بود و با همان چهره پریانی به روی همزاد خیره سرش لبخند می زد.

همراه کلنگ را به زمین انداخت و پس پسکی به عقب آمد.با یک نگاه مرا شناخت و از نو آن لبخند نقره ای مثل موج زندگی روی صورتش پخش شد.آناً سرخود را که فقط به درد دنیای تاریکی و ناراحتی می خورد برداشت و سر دیگری درست مثل سر یک خروس جنگی که تبرزین مانند تاج خون روی آن قرار گرفته بود،به جایش گذاشت.بعد دست مرا گرفت ،کنار دیوار نشاند و مجبورم کرد جریان این پیش آمد عجیب را به نام سرگذشت ملکه کویر،یک صنم شیشه ای جاویدان و شکست ناپذیر ،روی آینه های دیوار ثبت کنم.نمی دانم از آخرین لحظات این مرگ موقتی تا شروع زندگی نو،چه مدت طول کشید.همین قدر یادم هست که وقتی از تالار آینه خارج شدم،به نظرم رسید مثل اینکه صبح سعادت بازگشت کرده،منتهی مانند توده بخاری زرد رنگ تا نزدیک ابرها بالا رفته بود.صدها هزار همزاد مثل نسیم می آمدند و نور گوهر شبچراغ در قصر ما می پراکندند.در میان فضا،داخل روشنایی زرد و ابی یک جنگ غوغایی و پرشور مثل صحنه نبرد خروسهای جنگی ایجاد شده بود.زمینهای فیروزه و صیقلی شده قصر ما به رنگ آسمان در آمده بودند.اصلاً مثل اینکه ما روی آسمان راه می رفتیم......

پایان

صنم شیشه ای از غریب- مجله خروس جنگی شماره چهارم.